The first 169 lines.
فرانک، قطارش میپرهها
تامی، نگران نباش، پیداش میشه
راستی، شرمنده نتونستید واسه شام بیاید پیشمون
کدوم شام؟
دیشب دیگه
رُز با انجی دربارش حرف زده بود
انجی گفت سرتون شلوغه
اصلاً به من چیزی نگفت
خونه بودیم داشتیم تلویزیون میدیدیم
فرانک، شامِ مشتیای رو از دست دادی
نمیدونم تازگیها این آنجلا چه مرگش شده
باید باهاش حرف بزنم
دقیقاً سر وقت
قطار به مقصد شمال، سکوی چهار
گیتهای یک تا هفت
عاشقتم
این ملت چطوری هر روز این وضع رو تحمل میکنن؟
مثل کنسرو ساردین میمونه، لامصب
نه، ببرش بالاتر
باهاش ور برو
بذار یه چیزی بهت بگم آنجلا
همهچیز به داشتن ریشه موی خوب برمیگرده
خدا بهت لطف داشته
موهای تو توی میلیونها نفر تکه
توی فروشگاه «فودتاون» بهش برخوردم
برای شام دعوتش کردم خونمون
آره
ولی آنجلا گفت که سرشون شلوغه
بعد، امروز صبح تامی داشت با فرانکی حرف میزد
کاشف به عمل اومد که دیشب خونه بودن
بسه دیگه
فرانکی اصلاً روحش هم خبر نداشت
حتی به شوهر خودش هم نگفته بود
آخه اون فکر کرده کیه؟
خانم «دی»، خوشتون نیومد؟
نه، نه، مشکل از مدل کوتاهیاش نیست
ممنون، ری
کانی. سلام عروسک
چطوری؟
ببینتت! موهاتو قرمز کردی
معرکه شدی
ای جان. سلام، آنجلا
سلام. چطوری فسقلی؟
خوبم. تو چطوری؟
ای بابا، منو که میشناسی. همیشه دنبال شر و شورم
هی، عالی شدی دختر
مرسی
اون فرانک بهتره چهارچشمی مراقبت باشه
آره جون خودش. امشب میای برای
بازی ورق؟
اوه، نمیتونم. خیلی وقته
ندیدیمت. باید به جویی کمک کنم
مشقهاشو بنویسه
تو مدرسه کلی به مشکل خورده
معلومه که تو مدرسه به مشکل میخوره
با تونی جونیور میپلکه
قبول کن، این پسرا هیچوقت انیشتین نمیشن
پاشو بیا اینجا
امشب بیا خوش بگذرون. واقعاً نمیتونم
ببین، من دیگه باید برم، باشه؟
واقعاً شرمندهام
حسابی خوش بگذره
از دیدنتون خیلی خوشحال شدم بچهها
فعلاً
مراقب خودت باش
اون سلیطه
فکر میکنه تافتهی جدابافتهست
سه تا کارت اینجا دارم
یکی قرمز، ببر هر چی مایه هست
دو تا سیاه، جیبت میشه تباه
بپاش، دنبالش کن، ببین کجا میذارمش
همینجاست. دقیقاً همینجا
همینجا. خودشه
پنجتومن بده، دهتومن ببر
ای بابا، دخترا قسم میخوردم همینه
بدشانسی آوردین دخترا
دوباره امتحان کنین
هی
اینجا چه خبره؟
سلام، خانم دیمارکو
سلام، تارا
ها؟ هیچی مامان
فقط داشتیم بازی میکردیم
سرِ پول بازی میکنین؟
نه خانم دیمارکو، فقط داشتیم واسه خنده بازی میکردیم
مگه نه بچهها؟
میخوام همهتون برین خونههاتون
جوزف فرانسیس، بیا تو میخوام باهات حرف بزنم
الان میام مامان
سلام عزیزم
سلام خوشگلم
امشب میری بیرون؟
آره، تونی جلسه گذاشته
تو امشب واسه کارتبازی نمیری خونهی کانی؟
نه
دنبال چی میگردی؟
نه؟ چرا نه؟
نمیدونم، حال و حوصلهاش رو ندارم
حال و حوصلهاش رو نداری؟
آنجلا، وقتی زنِ رئیس
ازت میخواد بری کارتبازی، باید بری
قرار نیست هر بار که کانی
یا تونی بشکن میزنن، من براشون جفتپا بپرم
میدونی، نمیفهمم چِت شده
این اواخر، آنجلا
بقیه بچهها زناشون با هم میسازن
تامی و رُز ما رو برای شام دعوت میکنن
تو بهشون دروغ میگی
به منم چیزی دربارش نمیگی
اونا قبلاً دوستات بودن
حالا یهو دیگه چشم دیدنشون رو نداری؟
این کارات وجهه منو خراب میکنه
پس من چطوری باید توی این "خانواده" پیشرفت کنم؟
همونطوری که همیشه کردی
دروغ، کلک، دزدی، آدمکشی
خیلی خندهدار بود
حالا دیگه واسه من کمدین شدی؟
باید به "اِد مکماهون" زنگ بزنم تا تو رو بفرسته
توی اون برنامه کوفتیِ "استار سِرچ"
مامان، باید برم دستشویی
هی، هی، هی، بیا اینجا ببینم
دیگه نمیخوام از اون بچهها پول بگیری
پیشنهادِ "تونی جونیور" بود
اوه، که چی؟ مثلاً اینطوری اشکالی نداره؟
خودت عقل نداری فکر کنی؟
هی، باز داشتی با اون بچهها "سه کارت" بازی میکردی؟
آره
چقدر ازشون تیغ زدی؟
دوازده دلار
بد نیست. دمت گرم بابا
ممنون فرانکی
دارم سعی میکنم یه چیزی بهش یاد بدم
آنجلا، اون فقط یه بچهست
دنبال چی میگردی؟ هفتتیرم
هفتتیرم کجاست؟
بیا بابا، اینجاست
یا خدا! اونو بده به من جویی
برو تو اتاقت جویی
بیا بریم، لاکی
ممنون جویی
دستت درد نکنه فرانک
واقعاً که کارت عالیه
پُر نیست آنجلا، تیر نداره
باورم نمیشه. خیلی خب
از این به بعد میذارمش یه جای قفلدار
بحث فقط سرِ اسلحه نیست فرانک
بحث سرِ همه چیزه
بحثِ کلِ این زندگیه
مگه زندگیت چشه؟
یه خونه خوشگل داری، کلی هم پول داری
یه بچه عالی داری، یه شوهرم داری که عاشقته
دیگه از جونِ من چی میخوای؟
من یه زندگی معمولی میخوام
از قمار و اسلحه خسته و بیزارم
از وثیقه گذاشتن برای آزادی تو، از اینکه هیچوقت نمیدونم
کی میخوای برگردی خونه؟
اصلاً اگه بخوای برگردی
اینجا رو نگاه کن
هر چی میپوشیم، هر چی میخوریم
هر چی داریم مالِ دزدیه
هیس. آروم باش عزیزم
فکر نمیکنم حرفات چندان منطقی باشه
وقتی به این خونه نگاه میکنم، میدونی چی میبینم؟
یه خونهی عالی با وسایل شیک و قشنگ میبینم
وقتی میرم طبقه بالا، تو اتاق جویی
همهی اون چیزهایی رو میبینم که براش فراهم کردیم
چیزهایی که من و تو موقع بزرگ شدن رنگشون رو هم نمیدیدیم
فرانکی، نمیفهمی؟
همه چی به خون آلودهست
No comments yet. Be the first to leave one.