The first 200 lines.
تيــــم ترجـــمه .:: قـقـنوس ::. .تــقــديم ميـــکـــند
تيم ترجمه ققنوس به عنوان بزرگترين و فعالترين تيم ترجمه کشور در حال حاضر هيچ اکانت سابسني ندارد و زيرنويس ها و کتاب ها تنها در کانال تلگرام منتشر مي شود
مادربزرگم به من گفته بود که من يک هديه دارم
من ميتونم چيزهايي را ببينم که بقيه نمي تونند ببينند
همينطور ميتونم به هر زماني و هر جايي که خواستم برم
به آينده و گذشته
گذشته من اسرار زيادي داره
من ياد گرفتم که نميتونم گذشته را تغيير بدهم اما ميتونم يک چيزهايي ازش بردارم
پسرک صداي زن مرده را که پايين پله ها مي گشت شنيد
چشمان زن در حالي که در خانه دنبالش مي گشت مي درخشيدند
صداي پاهايي که به بالا کشيده مي شدند شنيده ميشد
خانه با هر قدم تکان مي خورد
پسرک مي توانست صداي زن مرده را که بلندتر و بلندتر ميشد بشنود
کلاهش را به بالاي سرش فشار داد با اين اميد که پيدايش نکند
پسرک چراغ قوه را مستقيم جلوي سينه اش نگهداشت
قدمهاي بلند به آرامي به سمت پايين راهرو حرکت مي کردند
... قدمها نزديکتر مي شدند
نزديکتر
و نزديکتر
اين منو نميتونه بترسونه
چرا ترسوند
شما دو تا همين الان مي خوابيد
فردا مدرسه داريد
من ترسوندمت
نه ! برو بخواب اما
نه هنوز داستانو تموم نکردم
مامان الان عصباني ميشه
برو بخواب اما
اما
صدامو شنيدي ؟
در آهسته باز مي شود
آخرين باري که برادرمو ديدم شبي بود که ناپديد شد
صورت کوينز در هر کانال خبري شستا بود
اون پسر گمشده اي بود که در يک مه نازک گم شده بود
از اون شب چيز زيادي يادم نمياد
هيچ نشانه اي از شکستن در و پنجره ها وجود نداشت
وقتي اخبار شروع شد علاقه خودمو نسبت به برادرم از دست دادم
مثل ناپديد شدن و جستجوي بقيه آدمهايي که گم شده بودند
بيشتر وقتمو دور از مادرم در اتاقم مي گذروندم
اين زمانيه که پدر و مادرم از هم جدا شدند
اونم روحيه شو درست مثل من از دست داده بود
ما اون شب قسمت بزرگي از خودمونو از دست داديم
دلم براي برادرم تنگ شده دلم براي شنيدن صداي خنده اش تنگ شده
ما همه کارها را با هم انجام مي داديم
من هميشه پشتش بودم و اون هميشه مال من بود
اون هميشه توي ذهنم هست . خيلي وقتها خوابشو مي بينم
از به خواب رفتن خوشم مياد تا بتونم از واقعيت فرار کنم
بعضي وقتها خواب هاي بدي مي بينم
صداي برادرمو مي شنوم که صدام ميزنه
تو کجايي ؟
نميتونم پيدات کنم
من ترسيدم
کمکم کن
اون هميشه در حالي منو صدا ميزنه که تنها و ترسيده است . من هميشه
توي رويام تنهام و هيچوقت نتونستم اونو پيدا کنم
و بعدش از خواب بيدار ميشم
بعد از اينکه مادرم افسردگي گرفت مجبور شدم به خونه مادربزرگم نقل مکان کنم
مادربزرگم براي من جايگاه بزرگي داشت اون به من
کمک کرد تا نسبت به تمام چيزهايي که ذهنمو آشفته کرده بود خودمو رها کنم
مادربزرگم از وقتي پدربزرگم در کوه هاي شستا ناپديد شده تنها بوده
واقعا خيلي خوبه . تو آشپز خيلي خوبي هستي
اونم تقريبا همزمان با برادر من در يک زمان
گم شده . ما در يک سال دو عزيز را از دست داديم
مادربزرگ بيشتر وقتشو با تماشاي وبلاگ هاي
تحقيقاتي پدربزرگم مي گذروند
مادربزرگ باور داشت که يک چيزي در داخل کوه شستا وجود داره که
پدربزرگ و برادرمو برده . اون اعتقاد داشت لمورين ها اونها را بردند
صبح بخير . اميدوارم همه تون صداي منو بشنويد
دارم از يک دوربين جديد استفاده ميکنم و اميدوارم اين جواب بده
امروز يکشنبه 27 فوريه ساعت حدود 6 صبحه
صبح زيباييه . ميتونيد کوه شستا را کنار من ببينيد که اصلا برق نميزنه
ميخوام به همسر زيبام باربارا سلام برسونم
معمولا در اکتشافات من کنارمه اما
در دو روز گذشته حس و حال خوبي نداشته
حدودا 2 ساعت ديگه به جستجو در خط پايه کوه شستا ادامه خواهم داد
و اميدوارم شهر گمشده و ورودي تلوس را پيدا کنم
بايد مراقب باشم انرژي که اين اطرافه
اگر مزاحمتي ايجاد کنم ميتونه خيلي زود تغيير کنه
براي هر يک از تونل هاي داخل کوه از تجهيزات ويژه اي براي مکان يابي استفاده ميکنم
لمورياني ها از سيستم تونل پهناور و پيچيده اي براي گشتن استفاده مي کردند
من مستنداتم را از کوه شستا فيلمبرداري ميکنم . و من
اميدوارم چند تا منظره زيبا از آسمان اينجا ثبت کنم
وقتي قراره باشند ميتونند خيلي کنجکاو هم باشند
اين جک ويدمره که از سيستم خارج ميشه
لمورياني ها
مادربزرگم بهم مي گفت لمورياني ها يک نژاد معنوي بسيار تکامل يافته هستند
که در عمق 11 مايلي يک شهر زيرزميني در کوه شستا زندگي مي کنند
بعضي آدمها اين ادعا را داشتند که اون شهر پر از طلا و کريستالهاي قدرتمند و سپرهاي طلاييه
اسم شهرشون تلوسه . اون شهر 200000 خونه لمورياني داره
امروزه خيلي آدمها به کوه شستا ميزند
بعضي آدمها گزارش شنيدن صداهايي در فرکانس پايين را داده اند
صداهايي که از قله کوه مياد
و بعضي هم شاهد نورهاي در حال حرکتي در اطراف کوه بوده اند
همين چيزهايي اسرارآميز بود که پدربزرگ و مادربزرگم را کنجکاو کرد تا در جستجوي حقيقت بروند
در حاليکه پدربزرگم تمرکزش روي جستجوي لمورياني ها بود
مادربزرگم بيشتر علاقمند به پديده هاي ديگه بود
مادربزرگم هم مثل پدربزرگم هميشه
متفاوت بود و خارج از چارچوب فکر مي کرد
اون به هر چيز ديگه اي مثل پاگنده ها و بشقاب پرنده ها و سفرهاي زماني اعتقاد داره
اسم هر چي را بياريد مادربزرگم درباره اش تحقيق کرده
حلقه بازخورد ويدئويي
اين شاما يک دوربين ويدئوييه که به تلويزيون وصل ميشه
و نمايشگري که مداخلات را از طريق اون ايجاد ميکنه
محققان ماوراء الطبيعه به اين تکنيک اعتقاد دارند چون
بازخورد ويدئويي انرژي از ابعاد ديگه مياد و با زندگي ارتباط برقرار ميکنه
مادربزرگم از وقتي پدربزرگم ناپديد شد روي اين مفهوم کار کرده
اون هر شب سعي ميکنه باهاش ارتباط برقرار کنه
منتظر اومدن هر نشانه اي از طريق تصوير يا صداي اونه
ميدونم ميتوني اين کارو بکني فقط اسم منو بگو
اسم منو بگو
جک اسم منو بگو
خواهش ميکنم اسم منو بگو
اسم منو بگو
جک . اسم منو بگو
ميدونم ميتوني اين کارو انجام بدي جک
ميتوني صدامو بشنوي ؟ اگر ميتوني اسممو بگو
اسم منو بگو فقط اسم منو بگو
ميدونم ميتوني اين کارو انجام بدي جک اسم منو بگو
باربارا
وقتي من 9 سالم بود مادربزرگم از اين ويدئو استفاده مي کرد تا
به من براي بازخورد در سفرهاي نجومي به ناشناخته ها کمک کنه
شروع کنيم
الان جات امنه
ميخوام فقط روي صداي من تمرکز کني
تو يک مسافري
الان از اين دنيا آزادي
آزاد از همه چيز
يک در مي بيني
اين در اسراري را که فقط تو ميخواي ببيني را باز ميکنه
تو نمي ترسي
خودتو مي بيني که نزديکتر و نزديکتر ميشي
وقتي تا سه شمردم ، در باز ميشه
چي مي بيني ؟
اين اولين باري بود که با سيان ملاقات کردم
بعد از اولين سفر ستاره اي من اين روح ، قسمتي از زندگي من شد
مادربزرگم عقيده داره حضور او يا راهنماي روح منه و يا فرشته محافظ من
ميشه من بازي کنم ؟
سيان ؟
من تصميم گرفتم اسمشو بذارم سيان چون رنگ مورد علاقه ام بود
سيان هميشه بازيگوش و فضول بود
اما
بقيه مواقع ساکت بود و باهام زياد صميمي نميشد هيچوقت نمي تونستم از کارهاش سر در بيارم
بيا اينجا
سيان بيشتر در روياهاي من وقتي شب روشن
پرستاره اي در آسمان بود ميومد
اعتقاد دارم سيان سعي داشت يک چيزي را به من نشون بده
وقتي 11 سالم شد سيان سعي کرد بيشتر در زندگي من حضور داشته باشه
بازي مورد علاقه ما قايم باشک بود برادرم درباره سيان حرفهاي منو باور نمي کرد
اون هيچوقت خودشو به بقيه خانواده ام نشون نمي داد
حاضر باشي يا نه من اومدم
صدا در بيار
زوزه بکش
وقتي 12 سالم شد روياهام واضحتر شدند
من روياهاي شفافي مي ديدم که به من اجازه داد آزادانه سفرهاي ستاره اي انجام بدم
من خودمو در خانه قبل از اينکه اونو نورها براي بردن برادرم بيان مي ديدم
نورهاي نومننس ها هميشه منو پيدا مي کردند
هميشه وقتي از نور بيدار مي شدم يک چيزي توي دستم بود
سفرهاي ستاره اي
اين در اصل يک تجربه خروج روح از بدنه
جايي که جسم ستاره اي از جسم فيزيکي جدا ميشه
وقتي اين اتفاق ميفته ميتوني خارج از جسم فيزيکي خودت در سراسر جهان سفر کني
من هفته اي 3 بار سفر ستاره اي ميکنم
سيان هميشه راهنماييم ميکنه
من هميشه انتخاب ميکنم يک جايي اطراف طبيعت برم
نشانه هاي سيان بيشتر وقتها اطراف ديده ميشه
هميشه يک چيز جديد توي جنگل برام گذاشته
يک سال بعد از ناپديد شدن برادرم ، مادرم
براي فرار از خاطرات خونه منو به کمپ فرستاد
اين آخرين باري بود که سيانو ديدم
اما
اما
اوه تو اينجايي
ميخوام بهت يک چيزي نشون بدم
يالا بيا اما
منتظرتم
به ستاره ها نگاه کن
همش مال تويه
بيا دنبالم
نترس اما
سيان
تو کجايي
صداي منو دنبال کن
گرمتر ميشي
سيان
همينطور راه بيا اما
تقريبا رسيدي
من منتظرتم
بايد اينو ببيني
صداشو شنيدم که از تاريکي صدام ميزد
و در طي شب اون صدا را دنبال کردم
تا اينکه ترسيدم جلوتر برم چون حس خوبي نبود
من اون شب سيان را گم کردم
مادربزرگم به جستجوش در جايي که پدربزرگمو گم کرده بود ادامه مي داد
سعي مي کرد از دست لمورياني ها پيداش کنه
اون در حال تحقيق درباره پرونده هاي اطراف کوه شستا بود
بيشتر مدارکي از نورهايي اطراف
نزديک به قله کوه شستا بود به صورت الگويي مشخص
يک شکارچي اين فيلمو نزديک پايگاه شستا شکار کرده
اين يکي در مک کلود ضبط شده
تازگيها اون از يک خانواده در نزديکي کوه شستا يک فيلم را تلفني گرفته بود
No comments yet. Be the first to leave one.