The first 142 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنا. السا.
کمکم وقت خوابه.
اوهاوه. شاهزادهخانم توی طلسم شیطانیِ
غولِ برفی گیر افتاده.
زود باش، السا! یه شاهزاده بساز! یه شاهزادهٔ شیک!
اوه، نه! شاهزاده هم گیر افتاد.
کی به خطر اهمیت میده
وقتی عشق هست؟
اَه، آنا. پیف!
بوسیدن جنگل رو نجات نمیده.
پریهای گمشده فریاد میزنن.
زرافه چه صدایی درمیاره؟
بیخیال.
ملکهٔ پریها رو بیدار میکنن...
و اون طلسم رو میشکنه و همه رو نجات میده!
و همهشون با هم ازدواج میکنن!
دارید چی بازی میکنید؟
جنگل افسونشده.
شاهزاده و شاهزادهخانم...
هوم. این شبیه هیچ جنگل افسونشدهای که من دیدم نیست.
تو جنگل افسونشده دیدی؟
صبر کن، چی؟
آره. یه بار.
و تا حالا هیچوقت این رو بهمون نگفتی؟
خب، اگه بخواید میتونم الان براتون تعریف کنم...
باشه. همین الان. همین الان تعریف کن.
مطمئنی؟
وقتشه بدونن.
بعداً یه آدمبرفی بزرگ میسازیم.
اگه آروم بگیرن و گوش بدن.
خیلی دور...
تا جایی که میشه به سمت شمال رفت...
جنگلی بسیار کهن و بسیار افسونشده بود.
اما جادوی اون، جادوی
طلسمِ غولها و پریهای گمشده نبود.
قدرتمندترین ارواح ازش محافظت میکردن...
روحِ هوا...
آتش...
آب...
و زمین.
اما اون جنگل، خانهٔ
مردم اسرارآمیز نورثولدرا هم بود.
نورثولدراها هم مثل من جادویی بودن؟
نه، السا. جادویی نبودن.
فقط از موهبتهای جنگل بهره میبردن.
روش زندگیشون خیلی با ما فرق داشت...
اما با این حال، به ما قول دوستی داده بودن.
برای گرامیداشت این دوستی،
پدربزرگتون، شاه رونِرد،
براشون سدی عظیم ساخت...
تا آبهاشون رو نیرومندتر کنه.
هدیهای برای صلح بود.
هدیهٔ خیلی بزرگی برای صلحه.
و من افتخار بزرگی داشتم
که برای جشن گرفتنش به جنگل برم.
صاف بایست، آگنار.
اصلاً آمادگیِ
چیزی رو که اون روز پیش اومد نداشتم.
گاردمون رو پایین آورده بودیم.
مجذوب شده بودیم.
وای. وای!
همهچیز خیلی...
جادویی بود.
اما یه چیزی اشتباه پیش رفت.
اونا به ما حمله کردن.
بیا پشت من.
نبردی وحشیانه بود.
پدربزرگتون...
پدر!
کشته شد.
آه!
نبرد، ارواح رو خشمگین کرد.
مواظب باش!
و جادوشون رو علیه همهٔ ما به کار گرفتن.
اونوقت یه صدا شنیدم...
و یه نفر نجاتم داد.
میگن بعدش ارواح ناپدید شدن.
و مهی نیرومند تمام جنگل رو پوشوند.
و راه ورود همه رو بست.
و همون شب، من بهعنوان پادشاه آرندل به خونه برگشتم.
وای، بابا، محشر بود.
هر کی نجاتت داده،
من عاشقشم.
کاش میدونستم کی بوده.
چه بلایی سر ارواح اومد؟
الان توی جنگل چیه؟
نمیدونم.
مه هنوز سر جاشه.
هیچکس نمیتونه وارد بشه.
و از اون موقع هم هیچکس بیرون نیومده.
پس ما در امانیم.
بله.
اما ممکنه جنگل دوباره بیدار بشه.
و باید برای هر خطری که با خودش میاره آماده باشیم.
و با این حرف،
بهتر نیست به پدرتون شببخیر بگیم؟
ولی هنوز کلی سؤال دارم.
بذار برای یه شب دیگه، آنا.
خودت میدونی من اینقدر صبر ندارم.
اصلاً چرا نورثولدراها به ما حمله کردن؟
کی به آدمایی که بهش هدیه دادن حمله میکنه؟
فکر میکنی جنگل دوباره بیدار بشه؟
فقط آتوهالان میدونه.
آتا... چیچی؟
وقتی کوچیک بودم...
مادرم ترانهای میخوند
دربارهٔ رودخانهای ویژه به اسم آتوهالان...
که میگفتن همهٔ جوابهای گذشته رو در خودش نگه داشته.
دربارهٔ اینکه ما بخشی از چی هستیم.
وای.
برامون میخونیش؟ خواهش میکنم؟
باشه.
بیاید نزدیک هم.
جمعتر بشید.
علیاحضرت. اوه!
آمادهان.
ببخشید.
دارم میام.
اون صدا رو میشنوی؟
چی رو؟
هیچی.
از یخِ دائمیِ جدیدت لذت میبری، اولاف؟
دارم به آرزوم میرسم، آنا.
کاش
این وضع تا ابد ادامه داشت. هوم.
ولی تغییر، با زیبایی خودش ما رو به سخره میگیره.
چی؟
ببخش. بزرگ شدن شاعرَم کرده.
تو از من بزرگتری و پس همهچیزدانی...
هیچوقت نگران این فکر میشی که...
هیچچیز همیشگی نیست؟
اِ... نه.
واقعاً؟
وای، بیصبرانه منتظرم مثل تو خیلی پیر بشم...
تا دیگه نگران چیزهای مهم نباشم.
منظورم این نبود.
نگران نیستم، چون...
خب، تو و السا و کریستوف و سون رو دارم...
دروازهها کاملاً بازن...
و دیگه تنها نیستم.
اوه!
No comments yet. Be the first to leave one.