The first 200 lines.
الان امتحان کن.
چیزی میشنوی؟
میذارمش رو درجه ۲.
الان کار میکنه؟
یه چیزی بگو ببینیم این کار میکنه یا نه.
یا آشغاله.
مامانبزرگ، چرا نمیذاری عکس بگیریم؟
خوبه، عالی کار میکنه.
حال کن
مادر همه دروغها فیلمی از اسماء المدير
یادمه شب قدر بود
که تو ماه رمضونه.
«لیله» یعنی «شب».
و «قدر» یعنی «سرنوشت».
شبی که قرآن بر پیامبرمون محمد (ص) نازل شد.
همینطور شبی که خدا همه گناهها رو میبخشه.
اما واسه من،
شبی بود که دروغ مامانم رو پاک کردم،
و یه عکس واقعی از خودم گرفتم.
به عکاسی «الربیع» خوش اومدید
تا ۱۲ سالگی هیچ عکسی از خودم نداشتم.
اینقدر به مامانم پیله کردم تا یکی بهم داد.
چندتا بچه که تو پارک بازی میکردن.
یه دختر کوچولو پشت سرشون نشسته بود که چهرهش به زور معلوم بود.
مامانم میگه اون دختر کوچولو منم.
اما من هیچوقت حرفش رو باور نکردم.
مامانبزرگم عکس گرفتن رو تو خونهمون ممنوع کرده بود.
میگفت حرامه
لبام رو با آدامس قرمز رنگ کردم.
با یه لباس تو کیسه زباله مشکی یواشکی از خونه زدم بیرون.
تو خیابونا میدویدم،
نگران این بودم که مامانم از نقشم باخبر بشه،
یا بابا وقتی برمیگرده ببینه خونه نیستم.
شب جشن و شادیه.
همه بچهها مثل بزرگترها لباس سنتی میپوشن.
تو شب قدر، محلهمون چراغانی میشه.
کی با این دختر کوچولوعه؟
تو منوی عکاسی،
دخترها میتونستن مثل عروس
روی تخت «عماریه» عکس بگیرن،
و پسرها هم روی اسب.
اما واسه اونایی که وسعشون به تخت یا اسب نمیرسید،
یه پسزمینه دیگه هم وجود داشت.
واسه اولین عکسم، رفتم هاوایی.
خیس عرق رسیدم به عکاسی،
تو یه لباس سفید گشاد که از خواهرم کش رفته بودم، غرق شده بودم.
با رژ لبی که دور دهنم مالیده شده بود.
سه تا نقطه خمیردندون رو پیشونیم گذاشته بودم
تا شبیه دخترای هندی بشم.
تنها چیزی که مهم بود خوشحالیم بود
و اینکه بالاخره اولین عکس خودم رو داشتم.
بعد از سالها سکوت،
من و بابام
اینجا رو ساختیم
تا خاطراتمون و حرفهاشون رو آزاد کنیم.
جایی واسه اونایی که از حرف زدن میترسن.
جایی که چیزهای غیرواقعی میتونن جون بگیرن.
جایی که رازها میتونن برملا بشن.
بابام یه شیر داره!
هنوز یادمه.
هر وقت مهمون داشتیم،
بابام بلند میشد و از ماجراجوییهاش واسهشون میگفت.
فقط یه قصه داشت،
همون قصهای که هر بار تکرارش میکرد.
ما اولین زمین فوتبال محلی رو ساختیم.
من و دوستای محلمون اونجا بازی میکردیم.
سالها اونجا بازی کردیم.
امیدوار بودم یه بازیکن حرفهای بشم.
عجب بازیکنی بودم!
بهم میگفتن «لوری». دروازهبان بودم.
بهترین دروازهبان.
هر وقت بازی میکردم، دور زمین پر از تماشاچی میشد.
لوری! لوری!
دمت گرم لوری!
دوستاش بهش میگفتن «لوری»
چون وقتی دروازهبان بود، داد میزد «روله» یعنی ادامه بدین.
اما چون مدرسه نرفته بود،
«لوره» تلفظش میکرد.
واسه همین دوستاش بهش میگفتن لوری.
لوریِ شیر.
چون بابام یه مجسمه سنگی شیر داشت.
چه روزایی بود، نه لوری؟
یادمه یه بازی با تیم سلام داشتیم.
اون روز ۲ هیچ بردیمشون. یادت میاد؟
اون روز تاریخساز شدیم.
بابا، دیگه چی مونده که تو محله بسازی؟
چی مونده؟
باید شماره پلاکها رو رنگ کنم، چراغها رو چک کنم،
و منتظر بمونم تا خونهمون خشک بشه.
- کجا قرار میگیره؟ - سر جاش، سر نبش.
چند تا خونه تو محلهمون ساختی؟
اینقدر زیاد که یادم نیست،
و همهشون رو دوباره اینجا واست ماکت کردم.
بیا ببین وقتی چراغها روشنن چطوریه.
ببین، اون عکاسی «الربیع»ـه، میبینی؟
اینم حمومه.
میبینی؟
بذار همه خونهها رو نشونت بدم.
نگاه کن.
خاموشش کن.
نه، خاموشش کن.
حالا روشنش کن.
تو دهه ۹۰،
پسزمینههای هاوایی تو عکاسیها نماد خاطرات بودن.
هیچ عکاسیای نبود
که با دکور هاوایی ازت عکس نگیره.
هر کس عکسی جلو پسزمینه هاوایی نداشت،
ادعای خاطره داشتن نمیکرد.
قشنگه؟
یکم ببرش عقبتر.
اون روز کی اول رفت بیرون؟
من اول رفتم بیرون.
نه، من بودم.
جفتتون رفتین بیرون و بچههاتون رو تو خونه تنها گذاشتین؟
اول اون رفت بیرون.
دروغ گناهه، تو اول رفتی.
دعوا نکنید.
دوباره شروع کردین؟
وقتی مامانبزرگم حرف میزنه،
همه از ترس سر جاشون خشکشون میزنه،
مثل عکسهای زنده.
این عکس حسن دومه، خدا بیامرزدش.
عکس مورد علاقه مامانبزرگمه.
تنها عکسی که تو خونهمون آویزونه.
از نظر مامانبزرگم، همه عکسها ممنوعن، جز این یکی.
وقتی بچه بودم، همه تو خونه مامانبزرگم زندگی میکردیم.
کل فامیل.
مامانبزرگم سختگیر بود.
هر روز ساعت ۶ عصر،
صندلیش رو میذاشت دم در،
با عصاش مینشست
جلوی در ورودی رو میبست و آمار همهرو میگرفت.
مثل مأمور گمرک.
همهرو کنترل میکرد،
بهجز داییم جمال، همون «ریشوئه».
اونجا جای محبوبش بود.
جلوی در،
تا آمار همهچیو داشته باشه.
حدود ۱۳ ساله که نرفته پشتبوم.
من دم در شکلاتام رو باهاش تقسیم میکردم،
و دقیقاً همون چیزی رو میگفتم که دلش میخواست بشنوه.
«مامانبزرگ، میرم پاهام رو بشورم.»
تا بعداً برام شر درست نکنه.
قدم به قدم، آرومآروم.
خوش اومدید. بیا تو عبدالله، بیا تو سعید.
نور اینجا خیلی قشنگه.
خیلی خوبه.
این دختره رو میشناسی؟
نمیشناسی؟
مگه این...
فاطمه نیست،
خواهر همسایهمون ملیکا؟
- آره، خودشه. - پس خودشه؟
مگه چی شده؟
دیدی کی کشتش؟
دیدی کی کشتش؟
بفرما.
این تویی.
اینم عصاته.
قیافهمو بهم ریختن!
زشتم کردن، نگاه کن.
این دماغ منه؟
این شکلیه مگه؟
قیافهمو بهم ریختن.
زشتم کردن.
این تویی سعید.
اینم تویی عبدالله.
چرا اینو میدی دست من؟
کاش مثل همین بیجون بودم...
تو خونه ما سه جور آدم زندگی میکردن.
مامانبزرگم،
رئیس بزرگ.
همیشه دم در کشیک میداد تا چیزی رو از دست نده.
ما.
خانواده کوچیک من.
آدمای معمولی.
ما این وسط، طبقه اول زندگی میکردیم.
ما به خونه صفا میدادیم.
گوش به زنگ بودیم و دستورات مامانبزرگ رو اجرا میکردیم.
طبقه بالای ما عمو جمال زندگی میکرد.
بیشتر مردم بهش میگفتن «ریشوئه».
مامانبزرگم از این لقبه متنفر بود.
اون نماینده قدرت مذهبی تو خونهمون بود.
از وقتی عمو جمال فوت کرده، مامانبزرگ همهش میگه...
مجبورم با یه مشت خائن زندگی کنم.
منظورش البته ما بودیم.
مامانبزرگم وقتایی که بازرسی گمرکیش تو خونه تموم میشد،
میرفت سراغ امور خارجه.
جاسوسی همسایهها رو میکرد.
گوششو میچسبوند به دیوار خونه همسایهمون سعید،
و شبها وقتایی که اون شعارهای اعتراضی مینوشت، استراق سمع میکرد.
از سعید خوشش نمیاومد
چون معترض بود.
ما رو قدغن کرده بود که نزدیک همسایهمون عبدالله بشیم.
میگفت اون نرمال نیست.
و وقتی میپرسیدیم چرا...
«دیوار گوش داره.»
همیشه جوابش همین بود.
ملیکا تنها کسیه که عبدالله واقعاً باهاش حرف میزنه.
من همیشه اونو ساکت دیده بودم.
No comments yet. Be the first to leave one.