The first 200 lines.
خانمی اومد! انتخاب شده به عنوان جذابترین پزشک نیویورک در شش سال گذشته، توسط من.
رأی ناشناس بود.
چه خبر، خنگول؟ دیشب دلم برات تنگ شد.
منم دلم برات تنگ شد. چند تا جون نجات دادی؟
- فقط سه تا. - سه تا؟ من رو حساب نمیکنی؟
تو هر روز جون من رو نجات میدی.
- وقتی با تو هستم احساس زنده بودن میکنم. - اوه، تو خیلی مهربونی.
- معلومه که حالت خیلی خوبه. - آره، حالم خوبه.
این مقاله «اَدویک» منتشر شده.
- خیلی خوبه. - ایــــول، مرد من رو ببین!
اون تکیه کوچولوت روی میز خیلی بامزهاس.
نه، نه، بامزه نیست. این یه تکیه توانسازه.
دارم تسلطم رو به رخ میکشم.
یعنی ما یه زوج توانمندیم، عزیزم. یه زوج تواندمند.
حالا که صحبتش شد، «کلینیک مایو» تو اولین فرصت به تصمیم من نیاز داره.
این خیلی بزرگه. این موقعیت تو رو رئیس بخش جراحی میکنه.
میدونم، ولی یه جورایی حس خوبی نداره.
غیر از این، من برای این فصل جدید از زندگی مشترکمون اینجا هیجانزدهام.
«جندههای میامی»؟
- من خیلی فکر کردم. - چه خبره؟
- و من فقط... آماده انجام این کارم. - چه کسشریه؟
داری مسخرهم میکنی. میدونم که داری گه میخوری.
-اهوم. - عشقم، واقعاً؟
چه کسشریه دیگه؟ نه.
این جوابی نیست که بخوام بعد از جمله «برای فصل بعدی زندگیمون هیجانزدهام» بشنوم.
عزیزم، نه. یه سری پیامک تصادفی برام اومده،
و آخرشم یه مَرده با کیرش هلیکوپتری میزد.
-منظورم اون بود. - واضحه که صبح پرماجرایی داری.
پس میذارم بهش رسیدگی کنی، و تو هم بعداً بهم زنگ بزن، باشه؟
باشه، بعداً حرف میزنیم. هی. هی!
دوسِت دارم.
- دوسِت دارم. - داری جون من رو نجات میدی.
-فهمیدی!
-صبح بخیر، «جو». -حالت چطوره؟
-سلام، «جو». -صبح بخیر، «تِرِیسی».
کارت روی اون ارائه عالی بود. بهتون خیلی افتخار میکنم.
- اوه، ممنون. - ببین کی اینجاس.
-اوه! -مدیر ارشد خلاقیت جدیدمون!
نه، «بَری»، این کار رو نکن. من رو چشم نزن.
هیچکس تصمیم رسمی نگرفته. تا وقتی این کار رو نکردن، خودتو جمع و جور کن.
همه میدونن تو انتخاب اول رئیسی.
بس کن. چه کوفتی پوشیدی؟ اون روی صورتت چیه؟
-اینها؟ عینک هوشمنده. -چی؟
دارم یه کمپین برای این شرکت مسخره گجتهای پوشیدنی میسازم.
اینترنت داره، میتونم موسیقی گوش بدم و ویدیو ضبط میکنه.
الان داری از من فیلم میگیری؟
اینطوری بهم نگاه نکن.
چشمات یه جوری میشه. اینا مدل «منحرف ۷۰۰۰» عه؟ چه کوفتیه؟
یه مجموعه کامل از گجتهای پوشیدنی دارن.
این گردنبند رو ببین.
اونم یه دوربینه؟ یه دوربین جذاب روی بدنه.
اوه پشمام. این همون کمپینه؟
-قطعاً نه. -آره لعنتی.
-نه. -دوربین سکسی روی بدن.
نمیدونم چی میگی.
ولی من مخاطبش نیستم.
-دنیا رو از بین نوک سینههات ببین. -ببین «بَری»، باید اینو ببینی.
امروز صبح منو به یه گروه چت تصادفی اضافه کردن.
-این دیگه چیه؟ -نمیدونم.
پسرا! مردا! تا ۲۴ ساعت دیگه میرسیم به میامی
تا «مِیسون موزس» رو تحویل بدیم.
ملقب به «کسلیسِ امیلی»
-«کسلیس امیلی»؟ - با روحیه خوب بیایید.
و بله منظورم تویی «هانتر».
هیچکس به جدایی تو اهمیت نمیده، مرتیکه سفید کون گنده.
من یه ویلا لوکس گرفتم،
که تنها توصیفش «در محدوده بودجه توافق شده ما» هستش.
یاخدا. شبیه یه سلول زندونه.
و بله مشکوک به نظر میاد. اما دلیلش اینه که ما بیپولیم، اکی؟
- چی؟ -ولی برای سه روز، «مِیسون» رو داریم!
قبل از اینکه آلتش رو بندازه تو زندان کیر.
میدونی چیه؟ من به این بچهها کمک میکنم.
-چی... داری چکار میکنی؟ -«سلام رفقا، اسم من جو هست.»
«یکی از شماها کسخله و نمیتونه درست تایپ کنه،»
«و به همین دلیله که من توی این گروه عضو شدم.»
«نگران نباشین. منم یه زمانی جوون و بیپول بودم.»
«با خودم کادو آوردم.»
«اینم... ۲۰۰ دلار از طریق پِیپَل.»
«اولین دور نوشیدنیتون مهمون من.»
واقعاً همین الان بهشون پول دادی؟
آره، دادم.
-باشه. -آدم با اصالت، آدم با اصالت میشناسه.
این بچهها ول کن نیستن.
دارن من رو دعوت میکنن.
-به میامی؟ -آره، میخوان من برم.
«جو»، آمادهی دیدنت هستن. «تِری» لحظه شماری میکنه تا ارائهات رو ببینه.
-ارائه رو آماده کردی؟ -آره، البته.
بقیهش با من.
هر نسلی لحظهای داره که توش تعریف میکنیم کی هستیم.
شوخی نداریم.
جایی که رقبا رو در حال بردن میبینیم میگیم: «دمشون گرم، ولی حالا نوبت ماست حالشو ببریم، رفقا.»
چون ما روی یه حال و هوای باحالیم.
و حالا که وقت ماست، ما با جذابیت روش رو کم میکنیم.
ودکای پرمیوم «نامحدود»
جذابیت رو بالا ببر!
«بَری»؟
مــمم؟
جذابیت رو بالا ببر.
اوه، نیازی به تشویق نیست.
لازم نیست دست بزنین.
خیلی ضایع بود.
- آره. -ببخشید «دَنیِل»، چی گفتی؟
گفتم ضایع بود، «جو».
-همگی، من به اتاق نیاز دارم، باشه؟ - بله چشم.
- باشه. بیا، اه... - «جو»، میتونی بمونی؟
میدونی، سه کمپین آخرت، کاملاً برای نسل Z ناموفق بودن. (نسل زد به متولدین بین سالهای 1990 تا 2000)
اون تبلیغ فانتا که دو تا بطری در مورد تغییر ضمایر صحبت میکردن،
از «او» به «آنها» به «با طراوت» و «خوشمزه»،
من... اون چه کوفتی بود؟
- فقط سعی داشتم مخاطب بیشتر بیارم - منظورم اینه که فروش سقوط کرد.
هیئت مدیره گفته اگه نتونی ودکا «نامحدود» رو به عنوان مشتری جذب کنی،
اونوقت مجبوریم یه تکونی بدیم و شاید یه نفر جوونتر رو بیاریم.
برای پست مدیر ارشد خلاقیت، باشه؟
یکی مثل... میدونی، «دَنیِل».
-داری در مورد همون «دنیل» صحبت میکنی؟ -آره.
به نظر میاد دیگه فرهنگ جوونها رو درک نمیکنی.
منظورم اینه، اگه ما به عنوان یه آژانس میخوایم دوام بیاریم،
نمیتونیم قدیمی دیده بشیم.
پس بذار... بذار کمپین «نامحدود» رو دوباره به دست بیارم.
به من یه شانس دوباره بده تا برنده بشم.
«تِری» ۷۲ ساعت بهم فرصت بده.
بذار برم و بگیرمش.
اگر بتونی اون کمپین «نامحدود» رو ببندی، اونوقت... مقام CCO مال توئه.
اما اگه بهم کیر بزنی،
بیکار میشی.
بهت کیر نمیزنم.
نمیتونم این شغل رو از دست بدم.
تو همیشه از راه انداختن شرکت خودت حرف میزنی.
پس شاید الان وقتش باشه، اکی؟ من میام برات کار میکنم.
«بَری» من کسشعر زیاد میگم. فقط چون میگم، دلیل نمیشه که انجامش بدم.
ده ساله دارم پلههای ترقی رو بالا میرم.
ده ساله دارم از پله بالا میرم. آماده نیستم بپرم پایین.
مهمتر از اون، چه کوفتی میخوام به «جِن» بگم؟ اون تازه اومده پیشم.
بچههای لعنتی. نه، بچهها. گیر دادن من رو ببرن مهمونی.
من نمیخوام برم با یه مشت جوون ۲۰-۳۰ ساله خوش بگذرونم. نه، مرسی.
اوه خدایا.
«بَری» گروه چت. جشن مجردی.
چی شده؟
چی میشد اگه این فرصت من بود
که پا پیش بذارم، به روشی که هیچکس دیگهای انجام نداده؟
در واقع، ایده من اساساً
از دهن اونا مستقیم به گوش مدیرعامل میاد.
مطمئنی واقعاً دعوت شدی؟ یا فقط دارن مسخرهت میکنن؟
نه، نیستم. پس ما یه سرنخ میندازیم.
-یه نخ میندازیم. ببینیم چی میگن. -یه نخ بنداز.
«باشه بچهها ببینید، اگه میخواین من بیام، یه شرط داره.»
اوه، یکی داره تایپ میکنه.
اوه، پس سرکارم گذاشتید هان؟
خیلی خب، «نظرتون چیه که من هزینه یه همچین ویلایی رو بدم ؟»
هی! رنگ مو من رو ندیدی؟
آره عزیزم همینجاست، ولی فکر نکنم نیازش داشته باشی.
من تیپ روباه نقرهای رو دوست دارم.
نه وقتی موهای سفید شروع به در اومدن میکنن، باید جلوشون رو بگیری.
-برای همینه که نیازش دارم. طبقه پایین بود؟ -آره.
همه جا وسایل رو جا میذارم. دارم عقلم رو از دست میدم.
-باشه، خب، برای چی داری چمدون میبندی؟ -اه...
-نمیخوام نگران بشی. آروم باش. -باشه.
-آره؟ -همم.
-من ترفیع نگرفتم. -صبر کن، چی؟
-ارائه بد بود. -چی شد؟
-«تِری» حس میکنه من دارم زیادی پیر میشم. -لعنتی!
-متأسفم، عزیزم. -اشکالی نداره. مگه نه؟
منظورم اینه، من واقعاً با این موضوع «پیر شدن» موافق نیستم،
اما، اه... این حسیه که اون داره، میدونی؟
به نظرم این مزخرفه. آخ.
کاریش نمیشه کرد، همینه که هست
اما خوب شد، این بهم یه فرصت میده تا یه جورایی اولویتهای زندگیم رو دوباره بچینم.
خودمو جمع و جور کنم، به چیزایی فکر کنم که به عنوان یه مرد برام مهم هستن.
وقتی از ریسک کردن حرف میزنم، یعنی تغییر.
نمیتونی از تغییر بترسی.
فکر میکنم به نقطهای رسیدم که
فقط میخوام تصمیمهای بهتری برای خودمون بگیرم.
-آره. -کارای بیشتری برامون بکنم.
-آره. آره. -بیشتر برامون باشم.
-من میرم میامی.
چی؟
اون گروه چت رو یادت میاد که بچهها توش بودن؟ میخوام برم.
فکر میکنم میتونم این ارائه رو با مطالعه کردن اونا در میامی درست کنم.
پس تو میخوای بری به جشن مجردی غریبهها؟
آره.
احساس میکنم احمقم.
اوه، گه...
باشه.
هی، فکر نکردی که دارم خواستگاری میکنم نه؟
آره! تعهد، سروسامون گرفتن؟
بیخیال کدوم این کلمات شبیه «خواستگاری» بود؟
جو تو روی یه زانو هستی.
آره خب چون دارم وسایل رو توی کیفم میذارم.
باشه، صبر کن. باشه.
وای، خدا.
عزیزم فکر نمیکنم بزرگی اتفاقی که داره میفته رو درک کنی،
پس بذار... بذار برات توضیح بدم، باشه؟
من در خطر از دست دادن شغلم هستم.
یعنی برنامهام برای آینده مشترکمون پرت و پوشاله.
متأسفم، عزیزم. آخرین چیزی که تو فکرمه، ازدواجه.
ببخشید؟
چی گفتی؟ این یعنی چی؟
ما بچهایم. خیلی جوونیم. چرا تو...
No comments yet. Be the first to leave one.