The first 200 lines.
باورم نمیشه بابا برای اون خالکوبی نکشتـت
به تو ربطی نداره سرت به کار خودت باشه
درد داشت؟ - نه زیاد -
منم میتونم بکنم؟
گمشو
مامان و بابا خیلی از دستـت عصبانی میشن اگه تو همینطوری شبها دیر بیای خونه
لطفاً کمکم کنید
میتونی حرف بزنی؟
میتونی اسمت رو به من بگی؟
کسی هست بهش زنگ بزنیم؟
«سوفی ژیرو»
سوفی ژیرو» کیه؟»
مادرت؟
خواهرت؟
اون کیه؟
ما پیداش میکنیم
میتونی اسمت رو بهم بگی؟
"The Missing" فصل 2 قسمت 1 : بازگشت به خانه
مترجم
کسی جرأت داره ترجمه کنه؟
هیچکس بیشتر از کسانی که"
اشتباهاً احساس آزادی میکنند "اسیر نیست
معروفترین اثر «گوته» «فَوست» است
داستانی درباره مردی که برای بدست آوردن قدرت
روحش را به شیطان فروخت
کتاباتون رو باز کنید و فصل 3 رو بخونید
موضوع چیه؟
«نگران نباش «جما من تو کلاس میمونم
خانم «وِبستر» ، اسم من گروهبان «ایو استون»ـه
از پلیس ارتش ، دایره تحقیقات
یورن لنهارت» هستم از پلیس آلمان»
نمیدونم چطور باید بگم
موضوع «سم»ـه؟ حالش خوبه؟
یه دختر جوون دیروز وارد «اکهاوزن» شد
و تو خیابون بیهوش شد
«بردنش بیمارستان «هانوفر دیشب اونجا تحت مراقبت بود
الان وضعیتش خوبه - اسمش رو گفته -
«آلیس وِبستر»
چی گفتی؟
درسته دیگه درآمدی ندارم اما حداقل میتونم هیزم بیارم
خب ، تو بازنشسته شدی عزیزم
و شکست خورده
بعد هر شکستی یه موفقیته
یا عادت به شکست
من میرم بقیه چوبها رو بیارم
دیشب عملش کردن
اگه چند ساعت دیرتر عمل میشد ممکن بود بمیره
آپاندیسـش ترکیده بود
بهخاطر داروی بیهوشی
هنوز کاملاً هوشیاریش رو بدست نیاورده
بابا؟
نگاش کن
دختر کوچولوی من
نور خیلی زیاده
آلیس» عزیزم»
مامان؟
11سال صبر کردیم
باورم نمیشه
مامان ، تو تغییر نکردی
هیچکدومتون
وقتی اون رو زدی یادمه
تو اتاق خوابت
ما خیلی عصبانی بودیم
و هفته بعد تو ناپدید شدی
همهـش فکر میکردم
چقدر درباره چیزهای کمارزش باهم بحث میکردیم
معذرت میخوام . نمیدونم چی باید بگم
لازم نیست چیزی بگی
تو الان اینجایی و همین کافیه
«سلام «آلیس
تویی داداش کوچولو؟
الان دیگه بزرگ شدم
میخوام یهکم تنها باشم
میخوام استراحت کنم
باشه
اگه نمیخوای مجبور نیستی حرف بزنی
ما همین بیرونیم . باشه؟
اگه چیزی نیاز داشتی ما اینجاییم
چه بلایی سرش اومده «سم» ؟
کدوم جهنمی بوده؟
سلام ، «جولین باپتیست»؟
بله - من گروهبان «ایو استون» هستم -
از پلیس ارتش
مرکز «گریسون» در «اکهاوزن» آلمان
اسم «آلیس وِبستر» واستون آشناست؟
اون دختر انگلیسیـه؟
سال 2003 ربوده شد
دیروز اون برگشت
تو مرکز شهر پیداش کردن
وقتی مأمورین اورژانس ازش پرسیدن به کی میتونن زنگ بزنن
به یک اسم اشاره کرده
اون اسم «سوفی ژیرو» رو برد
ببخشید؟
سوفی ژیرو»؟»
میدونم 12-11 سال پیش اتفاق افتاده
اما شما مسئول پرونده ربوده شدن اون بودید
ما نمیدونیم چقدر طول میکشه تا اون حالش برای حرف زدن خوب بشه
من امیدوارم بودم در حال حاضر
شاید شما بتونین دوباره یه نگاهی به پروندهها بندازین
و ببینید ارتباطی بین این 2تا دختره وجود داره یا نه
شما فکر میکنید دزدیدن این 2تا دختر کار یه نفر بوده؟
احتمالاً بله
یعنی یه فرصت هست که ما سوفی» رو پیدا کنیم»
ببین ، من الان بازنشست شدم اما کمکت میکنم
بزار به پروندههام نگاه کنم و ببینم چی دستگیرم میشه
«ممنون آقای «باپتیست
حال دختره چطوره؟
زندهست
فکر کنم منتظر منی
آقای «باپتیس»؟
نه . «باپتیست» . مهم نیست . شما؟
«باقر» - «باقر» -
«از این طرف آقای «باپتیس
تا «کیرکوک» چقدر راهه؟ - 1-2ساعت -
«حتماً میدونید «کیرکوک جای توریستها نیست
من توریست نیستم
سم»؟»
سم» ، ساعت داره 9 میشه»
باشه
دیرت میشه
میدونم
متیو» میخواد بعدازظهر بره» «یه سر پیش «آلیس
فکر کردم شاید بتونیم همه باهم بریم
سعی میکنم خودم رو برسونم
خودت رو اذیت نکن
باید باهاش صحبت کنی
فکر نکنم فایدهای داشته باشه
شبا خوب میخوابی؟
خوبه
نمیدونم چیکار باید بکنم
تو نباید کاری بکنی
چرا
پس چرا باید بیام پیش دکتر؟
«ازم میخوای درباره «آلیس و چیزهای دیگه صحبت کنم
نه اگه تو نخوای - منم مقصرم -
اشتباه کردم اما همه اینا
این ارزیابی روانی لعنتی فقط وقت تلف کردنه
پشت یه میز لعنتی دارم کاغذبازی میکنم
من میخوام برگردم به هنگ
سم» ، تا وقتی من سلامت روانی تو رو تأیید نکنم» این اتفاق نمیفته
خودتم میدونی
نمیخوام دربارهی دخترم حرف بزنم
چرا؟
«آقای «باپتیست
آقای «اندرسون»؟
میتونی «استفان» صدام کنی - پس تو هم «جولین» صدام کن -
ممنون که قبول کردین من رو ببینین
تو اینهمه راه اومدی تا بیای اینجا
«آقای «باپتیست - «جولین» -
جولین» ، دقیقاً نمیدونم چرا» میخوای من رو ببینی
تو ایمیلـت چیز زیادی نگفتی
میشه بریم داخل؟ از گرما بدم میاد
دنبال یه نفر میگردم
دربارهی چیه؟ - دزدیده شدن 2تا دختر -
بیشتر از 10 سال پیش
«سوفی ژیرو» و «آلیس وِبستر»
باید این مرد رو پیدا کنم باید بفهمم کجاست
خب ، با من چیکار داری؟
«میخوام یه نفر من رو ببره «آزوایا
به مرز عراق راه خیلی خوبیه که خودت رو به کشتن بدی
میگن زیاد اونجا رفتی
درست شنیدی
البته . مقالهـت رو خوندم
نوشته تو رو تحسین میکنم شجاعتـت رو
...جولین» ، لطفاً درک کن»
باید این مرد رو پیدا کنم - ببین ، درسته من خطر رو قبول کردم -
اما این خطرها واسه خودم هستن
تو ازدواج کردی؟ خانواده داری دیگه؟
بله
اگه برنگشتی بهشون چی بگم؟
چطوری بگم این ریسک رو کردم که
یه نفر ناآشنا به منطقه رو بدون هیچ نقشهای
بردم تو صحرا بین آدمایی که انگار به خون هم تشنهان
میتونی بگی 2تا انتخاب داشتی
که هیچ کاری نکنی یا یه کاری انجام بدی
هر دو میتونیم بریم خونه
مردمی که درگیر جنگ هستن
میتونن تصمیم بگیرن برن خونه و همه چیز رو فراموش کنن
ولی اینکار رو نمیکنن
اونا مستقیم میرن سمت طوفان
که درخت سیب بکارن درحالیکه دنیا اطرافشون داره نابود میشه
خب ، کاری کردن یا کاری نکردن؟
انتخابت کدومه؟
اصلاً انتخابی نیست
شرمنده . برخلاف چیزی که ممکنه دربارهی من فکر کنی
ریسک کردن آخرین گزینهی منه
واقعاً متأسفم
«من میرم «آزوایا
چه با کمک تو و چه بدون کمکت
بههرحال ممنون
«آرام عسکری»
من نمیبرمت اما اون میتونه ببرتـت
یه جایی راه انداخته واسه همین کارها
یه دفتر درست کنار قلعه داره
فکر کنم به دردت بخوره من تا حالا باهاش کار نکردم
افراد من خارج از روستا هستن پس نمیتونم ضمانت کنم که از من بهتر باشه
«آرام عسکری»
ممنون
سلام - «عشقم «سلیا -
سلیا»؟»
No comments yet. Be the first to leave one.