The first 195 lines.
من اینجا توی گرین وود، می سی سی پی
کم و بیش از 7 سالگیم تا وقتی که 18 سالم شد زندگی کردم.
من اینجا مشکلات خیلی زیادی رو پشت سر گذاشتم
کلاس اولم رو شروع کردم
یاد گرفتم چطوری رانندگی کنم،
واسه اولین بار عاشق شدم،
همچنین یه مشکل دیگه رو هم اینجا پشت سر گذاشتم.
من مرگ رو تجربه کردم.
برای مادربزرگ سمت خونوادۀ پدریم، برای برادرم
البته، همه ـمون یه چنین چیزی رو تجربه می کنیم
همه ناراحت میشن و سوگواری می کنن،
ولی بعضیا یه جور اعتقاد و اطمینانی دارن که کمکمشون می کنه با این غم کنار بیان
اونا مطمئن هستن که عزیزاشون رو بازم میتونن ببینن
توی بهشت.
برای بعضی از ما، اونقدرا قضیه ساده نیست.
در واقع، بزرگترین سؤالی هست که از خودمون می پرسیم.
وقتی بمیریم، چه اتفاقی می افته؟
حالا قراره من یه ماجرای افسانه ای رو شروع کنم و دنبالش برم
تا چند و چون چیزی که معتقدیم پس از مرگ وجود داره رو پیدا کنم
آیا هیچ پیشینه یا تأییدیۀ علمی ای برای روح وجود داره؟
من قراره هدف واقعی زندگی پس از مرگ رو برای
مصریان باستان بفهمم و یاد بگیرم.
اُه، خدای من، اینا رو ببین
چرا داستان تولد دوبارۀ یه مرد انقدر قوی بوده که
تونست دنیا رو تکون بده.
این قیام عیسی پس از مرده شدنشه (رستاخیز)
که ثابت می کنه اون مسیحا هست. (مسیحا: رهبری که توسط خدا انتخاب شده باشه)
چطوری اعتقاد و باور هندو، باعث میشه که ترس از مرگ کاملاً از بین بره.
من اون رو به عنوان یه بخش اجتناب ناپذیر از زندگی می پذیرم
و دنبال این میرم که ببینم چطوری علم
تلاش می کنه که روح رو حفظ و نگهداری کنه
امیدوارم که یه روزی یه انسان کامل بشم
که امکان زندگی جاودان رو در این دنیا برامون به ارمغان بیاره.
تـرجـمه و زیـرنـویـس از Samya
چه چیزی پس از مرگ وجود داره؟
چطور ممکنه بدونیم؟
ولی بعضی از مردم فکر می کنن میدونن.
چون تا لب مرز مرگ رفتن.
غواص محقق سابق، دیوید بنت
یکی از اون آدماس.
کدومشو داری نگاه می کنی؟
این پنجرۀ اینجا رو
اونی که روش حضرت عیسی هست اون گوشه سمت پایین
داره طوفان رو آروم می کنه. (آروم کردن طوفان از معجزات حضرت عیسی)
طرفای سال 1983، به دور از سواحل کالیفرنیا
طوفانی تا ارتفاع حدوداً 9 متر از سطح دریا به وجود اومد
و بعدش ما شروع کردیم که به سمتش بریم.
و بعد یهو ناگهانی، از اون 9 متر افتادیم پایین.. (کشتی روی موج 9 متری بوده)
اونقدر سریع...
و بلافاصله لغزیدیم،
و من یه لحظه اون بالا رو نگاه کردم و موج بعدی داشت می اومد
و دقیقاً صاف اومد روی سرمون
من جلوی کشتی بودن، منو پرتم کردم توی دریا
و منم همینطوری مثه این عروسکای کهنه سقوط کردم و داشتم می رفتم اون پایین
تو فقط یه میزان مشخصی میتونی نفست رو نگه داری.
بعدش به یه نقطۀ رهایی میرسی، و دیگه بی خیال و نا امید میشی
و به جاش آب نمک تنفس می کنی
و این، یه جورایی خیلی سخته و بی رحمانه س که اینجوری بمیری
نمیدونی تا چه عمقی رفته بودی پایین؟
نمی دونستم، هوشیاریم نسبت به
بدنم و اقیانوس رو در اون لحظه به صورت کامل از دست داده بودم.
بعدش متوجه این نور شدم...
میلیون ها میلیون شکاف نوری بود.
که از همه رنگی بودن،
و همه ـشون داشتن می رقصیدن و می چرخیدن
ولی خب یه جورایی انگار همه ـشون از یه منشاء خاصی منتشر می شدن
و این نور نامحدود بود.
چی فکر می کردی؟
آیا چنین تجربه ای رو فقط احساس کردی، یا داشتی در موردش فکر می کردی؟
خب، یعنی، میدونستم
که دیگه توی کانزاس نیستم، میدونی (از ایالت های غرب میانۀ آمریکا)
می دونستم بدنم رو ترک کردم،
و هر چقدر به اون تودۀ نور نزدیک تر می شدم،
انگار کاملاً برام آشنا بود
و، و یه رابطه ای وجود داشت که خیلی خیلی عمیق تر از
هر نوع رابطه ای بود که تا حالا اینجا داشتم.
و بعدش به یه نقطۀ مشخصی رسیدم
که این میلیون ها شکاف نور حرف زدن
و اونا گفتن "هنوز زمان تو فرا نرسیده."
'تو باید برگردی، تو یه هدفی داری'
من داشتم بدنم رو می دیدم و یه جورایی هیپنوتیزم شده بودم،
چون که می دونستم قراره برگردم به اون بدن.
و به محض اینکه یه سری موج های دیگه اومدن
بدنم رو کوبوندن به تموم اون خرابه هایی که به وجود اومده بود
و یه مقداری از اون آب نمک از ریه هام خارج شد،
و بعدش همون موقع بود که فهمیدم برگشتم به بدنم
چه مدت اون زیر، توی آب بودی؟
آره، خدمۀ کشتی که دنبالم می گشتن
گفتن که یه چیزی بین 15 تا 18 دقیقه اونجا بودم،
اون زیر، زیر آب.
15 تا 18 دقیقه.
آره.
پس تو بین 15 تا 18 دقیقه بدون تنفس هوا، اون زیر بودی.
درسته.
خیلی خُب.
پس، دیوید، تمام این چیزایی که به من گفتی، داستان منحصر به فردی بود.
مم-همم.
آیا این باعث میشه که به زندگی پس از مرگ باور داشته باشی؟
من به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم.
من متعقدم که وجودمون، روحمون
هر چیزی که میخوای اسمش رو بذاری، به زندگی کردن ادامه میده
و ما فرصت هایی رو داریم که برگردیم به این دنیا.
و من قبلاً به هیچ کدوم از اینجور چیزا فکر نمی کردم.
من، من، میدونی، اصن تو خط اینجور چیزا نبودم
حالا هم اینجا توی این کلیسای جامع نشستیم،
از خدا چیزی نگفتی.
اون نور، اون واسه من خدا بود.
اون خدا بود.
پس اون پیام از طرف خدا بود.
آره.
و من بر این باورم که تو میتونی اون معنویت رو
توی هر باور دیگه ای هم پیدا کنی.
من دیگه فقط یه اعتقاد و دین خاص رو دنبال نمی کنم
من سعی... من دوس... کتابخونۀ خونه ـم
مملوء از کتاب های ادیان و اعتقادات مختلف هست.
کتابخونۀ منم همینطور.
داستان باورنکردنی دیوید،
من رو به یاد یکی از تجاربی که خیلی سال پیش داشتم میندازه.
من یه نوری رو دیدم، البته نه در تجربۀ نزدیک به مرگ
من فقط بیهوش شده بودم.
و اون چیزی که فهمیدم و دیدم، یه پرتوی خیلی کوچیکی از نور بود
که واسه من، نهایی ترین شکل زندگی بود.
یهو به ذهنم رسید، یا خدا، ایناهاش
این همون نوری ـه که همه در موردش حرف میزنن
ولی این یه مضمون مشترکی هست بین عامۀ مردم
که میگن تجربۀ نزدیک به مرگ داشتن
یا مثلاً تجربۀ خروج از بدن رو داشتن.
چیزی که دیدن، یه نور بوده.
بعضی از مردم توی این نور، حضرت عیسی رو دیدن.
بقیۀ مردم فقط یه نور خیلی روشن رو دیدن.
آرزوی زندگی پس از مرگ،
به نظر میرسه که تقریباً یه جور غریزۀ همگانی هست.
ولی من میخوام بدونم چطوری زندگی پس از مرگ
از همون اول بخشی از دین و مذهب شد.
پس واسه همین، میخوام برم مصر.
به مکانی که اولین مقبره های عظیم برای زندگی پس از مرگ
هنوزم پابرجا هستند.
الان ما توی سقاره هستیم. (محوطه ای بزرگ و باستانی برای به خاک سپاری مردگان در مصر باستان)
اون هرم پلکانی پادشاه جوزر هست
و یکی از اولین هرم هایی هست
در واقع اولین هرمی هست که ساخته شده.
همونی که اونجاست؟
بله. کل این محوطه یه قبرستون بزرگه.
پس اون افکاری که مردم الان در مورد
تجدید حیات و رستاخیز دارن
همه ـشون از همینجا در سقاره شروع شد
اون یه چیزی حدود 5000 سال پیش، نه زودتر
پس اینجا شاید محل تولد تفکر زندگی پس از مرگ باشه.
آره، میتونی اینم بگی.
سلیمه اکرام، مصرشناس، منو می بره که
مقبرۀ فرعونی رو ببینم که نزدیک به 4400 سال پیش مشغول فرمانروایی بود.
داخلش، قدیمی ترین توضیحات نوشته شده توسط بشریت
در مورد زندگی پس از مرگ هست.
این یه گذرگاهه،
و ما داریم به سمت معبد اوناس میریم. (اوناس آخرین فرعون دودمان پنجم مصر در دورۀ پادشاهی کهن هست)
این قسمت، جاییه که اونا جسد پادشاه رو
وقتی مومیایی میشد به این بالا می بردن.
من الان دارم به این سنگ ها نگاه می کنم،
میدونم که نمیتونم یه دونه ـش رو هم بلند کنم
و مثه این میمونه که اینجا دهۀ 50 یا 60 ساخته شده باشه. (منظورش 1950 یا 1960 هست)
ولی خب در واقع 4000 سال پیش ساخته شده
- آره. - یه کمی هم بیشتر از اون.
باور نکردنیه، سلیمه، باور نکردنیه.
اگه از اینجا بریم بالا، می بینی که اونجا یه هرم هست
و الان خیلی شبیه یه هرم به نظر نمیرسه.
واقعاً شبیه به یه...
- شبیه یه تپه ـست. - آره.
ولی چیزی که در موردش حائذ اهمیت ـه، چیزی ـه که داخلش ـه
باید مراقب سَرِت باشی.
حالا، اینجا کوتوله ها میرن یا..
اونایی که اندازۀ منن میرن.
خب، اینجا هم باید یه لحظه سَرت رو بیاری پایین تر
همچنین، باید خم بشی تا نشون بدی که داری به پادشاه کبیر
احترام میذاری.
یعنی اینا همه ـش واسه همینه؟
یه کمی ـش، آره.
و حالا اینجاییم.
اُه، خدای من، اینا رو ببین،
خارق العاده ـست، ها؟
این همه نوشته واسه چیه؟
اساساً، اینا وِرد های جادویی یا مذهبی هستن
که اوناس دستور داد براش حک کنن
که وقتی که خواست از این دنیا بره به اون یکی،
همۀ اینا رو بلند بخونه
تا بهش آدرس بدن
که اگه قرار شد از یه جای خطرناکی عبور کنه،
چی کار کنه، چی بگه.
این دعاها چی میگن؟
خب، یکی اینجا هست که میگه
'برخیز، اوناس، و جادو را بدان
و تو بر شیاطین پیروز خواهی گشت'
اینجا، "اوناس به جلو پیش میره و روح ـش برای همیشه جاودان میمونه"
اساساً، این یکی بهش امکان سلطه رو
بر هر موجود شیطان صفتی میده.
و می بینی که اسمش دوباره و دوباره و دوباره تکرار شده
No comments yet. Be the first to leave one.