Release info

Politiki kouzina a k a A Touch of Spice 2003 1080p BluRay DD 2 0 x264-HDMaNiAcS
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian Politiki kouzina 2003 زیرنویس فارسی فیلم

Tags

bluray
Published on: 2025-11-26
Downloads: 9
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

پدربزرگ همیشه می‌گفت کلمه یونانی "رویا" یه جورایی کلمه "آروغ" رو هم تو خودش پنهان کرده.

اوایل زیاد بهش توجهی نمی‌کردم، آخه اون موقع فقط همین دو تا کارو بلد بودم.

سال‌ها بعد فهمیدم منظورش غذا و داستان بود.

هر دوشون برای اینکه خوشمزه‌تر بشن، یه آداب اساسی می‌خوان.

یعنی، نحوه‌ی ارائه.

من یا دارم یه چیزی رو می‌بینم که وجود نداره، یا نامرئیه.

ـ کِی جوهر رو عوض کردیم؟ ـ امروز، درست قبل از اینکه شما برسید.

ـ روی بالاترین رزولوشن تنظیم شده. ـ مشکل رنگه.

با این چیزی که من می‌بینم، یا باید یه نوبل بگیریم یا یه پرینتر جدید بخریم.

فکر کنم این ترم دیگه همین بود.

پس‌فردا مرخصی می‌رم، پس سال دیگه می‌بینمتون.

امیدوارم همه چی خوب پیش بره. منتظر پایان‌نامه‌ت هستم.

فانی پسرم، حالت چطوره؟

دکتر!

ـ چطور پیدام کردی؟ ـ همه فالیرو حرف از تو می‌زنن.

بیا... بیا بشین.

چیزی شده؟

یه چیزی بهت می‌گم که نباید بگم، ولی الان...

چی شده دکتر؟

پدربزرگت داره میاد.

ـ کِی؟ ـ پنجشنبه.

ولی من که پنجشنبه دارم میرم.

قرار بود سوپرایز باشه، اما شنیدم داری میری، واسه همین عجله کردم.

فانی، تو باید غافلگیرش کنی.

من میرم فرودگاه و تو می‌تونی خونه منتظر بمونی.

به دوستای قدیمی‌ش زنگ می‌زنیم و تو هم می‌تونی یه کم پیش‌غذا بپزی...

تا یه نوشیدنی برای خوش‌آمدگویی بهش بخوریم.

یادت میاد بچه بودی چطور تمام شب آشپزی می‌کردی؟

پس پدربزرگ اینجا میشینه و دوستاش اونجا...

نه، پدربزرگ اونجا میشینه.

شبیه شام آخره... نه، پدربزرگ اینجا میشینه...

خوبه... و حالا، دوستای پدربزرگ...

دوستای پدربزرگ یه قبیله عجیب غریبن، چون اهل استانبولن.

ریشه‌شون هم از نظر تاریخی و هم از نظر بیولوژیکی اونا رو متمایز می‌کنه.

میشه منو به خیابون هالسیون راهنمایی کنید؟

اول از همه، اونا "مغناطیسی" هستن.

مثل یه قطب‌نماست که با هر سوال جغرافیایی...

هویتشون رو دوباره جهت‌دهی می‌کنه.

که کی هستن، از کجا اومدن و به کجا میرن.

ـ از اون طرف. ـ ممنون...

این خصلت عجیبشون به عادات غذایی‌شون مربوط میشه.

برای بیشتر آدما، غذا با حس بویایی و چشایی سروکار داره.

اما برای دوستای پدربزرگ، شامل صدا و بینایی هم میشه.

سلام به همگی! همه‌تون همزمان رسیدین. بفرمایید تو!

ـ راحت پیداش کردین؟ ـ ما از خیابون تیسیاس اومدیم.

ولی خیابون تیسیاس اون طرف نیست، از این طرفه.

حق با اونه، ما همینجوری اومدیم.

یه سلامتی پدربزرگ بزنیم؟

پس کجاست؟ به نظرم یه کم دیر کرده.

هواپیما حدود یه ساعت پیش فرود اومده، خب...

ـ یه سوپرایز بزرگ میشه. ـ اون خیلی وقته تو رو ندیده.

من از بعضی صداها می‌ترسم، مخصوصا وقتی درست قبل از غذا شنیده میشن.

هر اتفاق مهمی تو زندگی من با صدای زنگ در شروع شد،

یا با صدای تلفن.

بله... دکتر...

اون اینجا نیست؟ یعنی چی که نیست؟

شاید گم شده...

چی؟

کجا اتفاق افتاد؟

قسطنطنیه (استانبول)، ۱۹۵۹

پیش‌غذاها

برای اینکه در مورد آشپزی ما حرف بزنی، باید از ادویه‌ها شروع کنی.

اولین رازهای ادویه‌جات رو تو مغازه پدربزرگ یاد گرفتم...

در کرانه شرقی بسفر.

ـ روز بخیر، آقای واسیلیس. ـ دوروثیا، چی برات بیارم؟

یه کم زیره، ماهی خشک و برگ مو می‌خواستم...

یه لیره، لطفا.

ـ چرا اینقدر زیاد؟ ـ می‌خوام کوفته درست کنم.

ـ پانتلیس هم اونجاست. ـ با خانواده؟

ـ پس زیره استفاده نکن. ـ چی استفاده کنم؟

دارچین...

آقای واسیلیس، ما هیچ وقت تو کوفته دارچین نمی‌ریزیم.

دوروثیا، به من گوش کن...

گاهی وقتا باید از ادویه اشتباه استفاده کنیم تا حرفمون رو به کرسی بنشونیم.

یه چیز متفاوت اضافه کن...

زیره یه ادویه قویه، آدم‌ها رو تو خودشون فرو می‌بره.

دارچین باعث میشه آدم‌ها تو چشم هم نگاه کنن.

اگه می‌خوای بگی "بله"، پس دارچین اضافه کن.

ممنون، آقای واسیلیس.

شلوار پیژامه‌ام کجاست؟

مگه با بلوز پیژامه‌ات نیست؟

ـ پیداشون نمی‌کنم. ـ من که با هم گذاشته بودمشون...

صبر کن... دارم میام.

ادویه‌ها پشت بعضی از بزرگترین جنگ‌های تاریخ بودن...

که یکی از اونا رو من باعث شدم... تو خونه خودمون.

ـ باز دارچین؟ ـ معلومه که نه!

حرف تو رو باور کنم یا بینی‌ام رو؟ من بوی دارچین رو حس می‌کنم!

دارم بهت میگم، دارچین نیست.

هزار بار بهت گفتم. دارچین و کوفته با هم جور درنمیان!

ـ ولی تو فقط به حرف مادرت گوش می‌کنی! ـ اون بهترین آشپز بود!

مادرم بهترین آشپز جیهانگیر بود!

تو دارچین می‌ریختی اگه گوشت خراب بود.

اون موقع که یخچال نداشتید و از دارچین به عنوان نگهدارنده استفاده می‌کردید.

ما اولین خانواده‌ای بودیم که یخچال داشتیم. کنسول آمریکا فرستادش!

با این همه آمریکایی دور و بر خونه‌تون، چرا با من ازدواج کردی؟

اگه انتخاب داشتم، فکر می‌کنی با تو ازدواج می‌کردم؟

بحث‌ها بچه‌گانه بودن، در حالی که مسائل تاریخی مهمی رو پشت خودشون پنهان کرده بودن.

تو در مورد پالئولوگوس چی می‌دونی؟

همه کتاب‌ها در موردش حرف می‌زنن!

جلوی بچه در مورد اون و تاریخ حرف نزن، باشه؟

من هیچ‌وقت نشنیده بودم که پالئولوگوس کوفته قلقلی رو با دارچین می‌خورد!

پدربزرگ می‌گفت کلمه‌ی "گاسترونومر" تو خودش کلمه‌ی "آسترونومر" رو پنهان کرده.

بنابراین، درس‌های ستاره‌شناسی من شامل استفاده از ادویه‌ها می‌شد.

من می‌گم، تو مزه کن و فکر کن، باشه؟

بریم... فلفل، گرمه و می‌سوزونه...

خورشید...

خورشید چی می‌بینه؟ - همه چیز.

دقیقاً! برای همین فلفل به همه‌ی غذاها می‌خوره.

بعدش عطارد رو داریم، اونم داغه...

و بعدش زهره.

دارچین...

زهره زیباترین زن بین همه‌ی زن‌ها بود.

برای همین دارچین شیرین و تلخه، درست مثل همه‌ی زن‌ها.

بعدش زمین رو داریم. روی زمین چی داریم؟

زندگی...

دقیقاً، روی زمین زندگی هست.

و چی نیاز داریم تا زنده بمونیم؟

غذا...

و چی غذا رو خوشمزه‌تر می‌کنه؟ - نمک...

زندگی ما هم نمک نیاز داره.

هم غذا و هم زندگی به نمک نیاز دارن تا خوشمزه‌تر بشن.

یکشنبه‌ها، خانواده برای یک ضیافت غذایی دور هم جمع می‌شدن.

همه‌ی زن‌ها کمک می‌کردن، حتی عمه الپینیکی که پارکینسون داشت.

عمه الفتریا از همه رقابتی‌تر بود...

اون همه‌ی رازهای یک غذای استثنائی رو می‌دونست.

برای اینکه برتر باشه، دستور پخت‌هاش رو به همه می‌داد...

ولی هیچ‌وقت کامل درست نبودن.

بهت می‌گم، ولی باید بین خودمون بمونه.

پیاز رو تو روغن تفت بده. - اون رو می‌دونم...

برگ‌ها باید یک شب خیس بخورن. - اون رو هم می‌دونم.

وقتی مایه آماده شد...

یکم "کیسا ماموت" پودر شده اضافه کن.

اون تلخ نیست؟

به تنهایی آره، ولی برای دلمه‌های خوشمزه عالیه.

می‌خوای مسموممون کنی؟ - من طبق دستور اون پیش رفتم!

ولی تو گزنه اضافه کردی! - نه، "کیسا ماموت" بود.

این همون چیزیه که مادرمون بهمون می‌داد تا جوش‌هامون رو از بین ببره!

پس چرا اون به من گفت این رو به دلمه‌ها اضافه کنم؟

چیزی که بیشتر از همه آرزوش رو داشتم، مشارکت در جامعه بود.

پیش‌نیاز برای اینکه یک عروسی اتفاق بیفته...

"آشنایی" عروس آینده با آشپزی قسطنطنیه بود.

نترس. اون دیگه مرده!

ولی خوشمزه میشه. انگشت‌هاشون رو هم لیس می‌زنن.

اول، ادویه‌ها رو اضافه می‌کنیم. - همیشه سیر و پیاز رو "پنهان کن".

امیلیوس می‌گه زن‌ها تو مراکش سیر رو تو گوشت "پنهان می‌کنن".

عمه، ساکت باش!

فقط آویشن نیاز داره و اگه یه ذره جوز هندی هم اضافه کنی...

یکشنبه یه ضیافت حسابی داریم!

بفرمایید تو، عثمان بیگ. حال شما چطوره؟

خیلی خوبم. و شما چطورید، آقای واسیلیس؟

خیلی خوبم. امروز چقدر خوش‌تیپ شدی، مصطفی.

کی میای و با فانیس بازی کنی؟

بعد از مراسم ختنه، میارمش اینجا.

وقتی بزرگ شدی می‌خوای چیکاره بشی؟

دکتر... - افسر ارتش.

هر دو خوبن ولی فکر کنم مصطفی یه دکتر ارتش بشه.

چی براتون بیارم؟ - اویستر...

دیپلمات‌های زیادی از آنکارا رو برای مراسم دعوت کردم.

جای نگرانی نیست، عثمان بیگ.

فقط مطمئن شید اویسترها درشت باشن.

شما که می‌دونید، من خیلی بهتون اعتماد دارم...

ملاقات دیپلماتیک برای من اهمیت زیادی داره.

اوضاع بد به نظر می‌رسه، عثمان بیگ؟

یک بحران جدید با آتن پیش اومده...

ببینیم تو جلسه چی بحث میشه.

روابط بدون بحث و جدل، مثل عروسی‌های بدون موزیکه.

ما وقتی غذا می‌خوریم خدا رو ستایش می‌کنیم، شما چی؟

اجازه نداری بری اونجا، پسرم.

تو... سر هر وعده غذا با داستان گفتنات غوغا می‌کنی...

چیکار کنیم؟ اینجوری برامون رقم خورده بود.

۲ سال بعد...

زمان گذشت و در حالی که ابرها صورت بزرگترها رو پوشونده بودن...

صورت من پر از نور بود...

چون من عاشق سایمه بودم...

دختر خانم عایشه، بهترین دوست مادرم.

برو با فانیس بازی کن.

امروز چی داریم؟ - کوفته...

و چی توش می‌ریزی؟

گوشت چرخ‌کرده، پودر نون، سیر، نمک و فلفل...

اون خوشمزه نمیشه. - چرا؟

کوفته‌ها به یه چیز اضافی نیاز دارن تا خوشمزه‌تر بشن.

چی؟ - یه ادویه سرّیه.

بهم بگو...

و تو برای من چیکار می‌کنی؟ - برات غذا می‌پزم.

منم بلدم غذا بپزم.

چی می‌خوای برات انجام بدم؟

برام برقص...

راز کوفته‌های خوشمزه اینه که...

واقعاً؟

گل میخک تو میسنه می‌رویه...

گل رز، تو دلفی...

آویشن، تو آکروپولیس...

جغرافیا جادوییه و بهترین جا برای یاد گرفتنش کنار یه فانوس دریاییه.

کنار فانوس دریایی، قطب‌نما دیوانه‌وار می‌چرخه...

و هوا هم ذهن و هم چشم‌ها رو جذب خودش می‌کنه.

معلم من تو عشق، عمو امیلیوس بود، یه کاپیتان.

اون کسی بود که جدیدترین محصولات رو از خارج می‌آورد.

اون کسی بود که برامون یه "دودوکلو" آورد، یه زودپز...

این کارت از آکروپولیسه...

این یکی از سائوپائولو و این یکی از هامبورگ.

A Touch of Spice (Politiki kouzina) subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left