The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
از همون اول میدونستم عاقبت خوبی نداری
پدر؟
تو، لیدیا پوئت،
آگاهانه روح قانون رو تضعیف کردی،
آبروی نهادها و نظم عمومی رو به خطر انداختی
عنوان وکیل رو غصب کردی
و حضور زنانهات رو به تالارهای عدالت تحمیل کردی
برای همهی اینها، باید محکومت کنیم
آماده!
هدف بگیرید!
آتش!
ـ چیزی لازم دارید، دوشیزه؟ ـ نه. ممنون، آلبرتینا
صبح بخیر
صبح بخیر، لیدیا
خوب خوابیدی؟
ـ بله، بد نبود ـ هوم
من و ترزا میخوایم یک بار دیگه همبستگی کاملمون رو باهات اعلام کنیم
حملهی بسیار زنندهای بود
سردبیر «گاتزتا» شخصاً عذرخواهی کرده
و قول داده فوراً تکذیبیه چاپ کنه،
هرچند دارم به مطالبهی خسارت سنگین فکر میکنم،
بهخاطر افترا و کنایههای مبتذلشون
نه… نه
ـ حرف بدی زدم؟ ـ نه. نه، نه. اِم…
فقط…
چیزی که توی مقاله نوشته بودن کاملاً دروغ نبود
ـ خب ـ ببخشید؟
من و دادستان فورنو،
قبل از شروع این محاکمه همدیگه رو میشناختیم و…
اوهوم؟
باید بگم… فکر کنم رابطهی دوستانهای داشتیم
هوم
تعریف تو از «دوستانه» چیه، اگه ممکنه؟
ـ عاشقانه ـ آه
معلومه که هر دومون نهایت رازداری رو رعایت کردیم،
و این موضوع اصلاً روی روند رسیدگی اثر نذاشت،
اتفاقاً برعکس
ولی میبینی، اگه… اگه اون بوسهای که روزنامهها ازش حرف میزنن…
واقعاً اتفاقی افتاد؟
بله، افتاد
ـ بهتره تنهاتون بذارم ـ نه، ترزا، بمون
بمون. چیزی نیست که نتونیم دربارهاش حرف بزنیم
و راستش هیچ دلیلی ندارم
از این بابت شرمنده باشم
مسئله فقط شرمندهبودن یا نبودن تو نیست، لیدیا
اصلاً مهم نیست. برام مهم نیست عاشق کی میشی،
کی دیگه عاشقش نیستی،
ازدواج میکنی یا نمیکنی. مدتهاست تلاش برای فهمیدنت رو کنار گذاشتم
اما اینکه من رو وارد یک محاکمه
در دادگاه جنایی کردی،
در حالی که با دادستان رابطه داشتی،
این واقعاً نابخشودنیه
انریکو، چی نابخشودنیه؟
اینکه خودم انتخاب کنم چطور زندگیم رو بگذرونم؟
اما آزادی و کارهای تو روی زندگی آدمهای دیگه هم اثر میذاره
عین پدر حرف میزنی! مثل بچهها برام موعظه نکن…
ـ نه، اجازه نمیدم ـ باید بهت میگفتم. ببخشید
ـ دیگه نمیدونم چی بگم ـ نه! همینجا بمون و به من گوش کن
چهار سال گذشته هر کاری خواستی انجام دادم
«انریکو، برای فرجامخواهی دیوان عالی کمکم کن»
«حتماً، من هستم!» «انریکو، قانونم رو تصویب کن»
«چشم، خانم!»
«چرا وکالت دوستم گراتزیا رو قبول نمیکنی؟»
«معلومه! تازه مجانی هم انجامش میدم!»
شبهای بیخوابی برام ساختی
همهچیز رو برای تو انجام دادم
و تو؟
تو چی کار کردی؟ فقط به خودت فکر میکنی
وسایلت رو جمع کن و از این خونه برو
انریکو…
رابطهی من و تو تمومه
ببخشید، ترزا
اتاقتون از این طرفه
ـ بفرمایید داخل ـ ممنون
یاکوپوی عزیز، به تو مینویسم چون صادقترین دوستی هستی که برام باقی مونده،
نه برای اینکه بحث کنیم حق با برادرم هست یا نه،
بلکه برای پرداختن به تنها موضوعی که واقعاً برام اهمیت داره:
سرنوشت دوستم گراتزیا
پس آینده، نه گذشته؛ گذشتهای که هنوز آمادگی حرفزدن دربارهاش رو ندارم
با این حال، دوست دارم انریکو
مبارزهای رو که با هم شروع کردیم رها نکنه،
با وجود دعوامون
گذشتهی فونتانا رو بررسی کن
لیدیا
باورم نمیشه
لیدیا پوئت
من رو یادت میآد؟ جولیو بونومو
سال ۸۱ با هم فارغالتحصیل شدیم. هنوز تشویقی که برات کردن یادمه
جولیو، معلومه
ببخش، داشتم نامه مینوشتم. اگه اشکالی نداره باید…
ـ ممنون ـ البته، عجلهای نیست
ببین، مقالهای که دربارهات نوشتن افترا و کثافت محض بود. امیدوارم…
ـ دو تا گراپا اینجا! ـ جولیو، جولیو، لازم نیست…
راستش اصلاً نمیدونم…
من کیام. آره، آره، فهمیدم
ـ به مشیت الهی اعتقاد داری؟ ـ نه
منم ندارم
ولی وقتی اینجا دیدمت،
فکر کردم شاید باید نظرم رو عوض کنم
اخیراً پروندهی خیلی مهمی بهم سپرده شده
که واقعاً شبها خواب رو ازم گرفته
جولیو، من الان دوران خیلی سختی رو میگذرونم و…
کلی کار دارم. واقعاً نمیتونم…
یک پسر بچهست. به ناحق متهم به قتله
ـ فقط ۱۴ سالشه ـ هوم
تمام عمرش کتک خورده و زخم برداشته
میتونم ادامه بدم؟
بده. مگه میتونم بگم نه؟
مدیر مدرسه پیداش کرده که حدود دو متر
از جسد معلم فاصله داشته و دستهاش خونی بوده
و از نظر دادستان همین کافیه که بگه کار اون بوده
ولی من میدونم کار اون نیست
اسمش برتو تونلیه. میخوام کمکش کنم، ولی حرف نمیزنه
و یه چیزی توی نگاهش هست. قسم میخورم… به من گوش میدی؟
بله
واقعاً برای این کار به کمکت نیاز دارم. بینهایت ارزشمنده
باشه، ولی اگه کمکت کنم میتونی پنج ثانیه حرف نزنی؟
حالا که داری میری، این رو هم برام برسون. آدرس روش نوشته شده
ممنون، بونومو
برادرت عقلش رو از دست داده
کاملاً هم بیراه نمیگه
ـ شاید ـ هوم
ولی لیدیا، میدونی، اگه رابطهی ما کمی عادیتر بود،
جلوی چشم همه…
این تصمیم رو با هم گرفتیم
فردا «گاتزتا» رسماً تکذیبیه منتشر میکنه
ـ فکرکردن بهش فایدهای نداره ـ اتفاقاً اصل مسئله همینه
حالا… شاید حرفم دیوونهوار به نظر برسه
ولی انکارش نکنیم
باید صادقانه جلوی همه اعلام کنیم
که من و تو همدیگه رو دوست داریم
و قصد داریم ازدواج کنیم
و برای حفظ آبرو نمیگم، لیدیا. چون واقعاً همین رو میخوام
چون همیشه میخواستمش
از همون اولین باری که همدیگه رو بوسیدیم
بهم بگو اگه فقط خیال من بوده، اگه… اگه همهاش توی ذهنم بوده
پیر
من نمیخوام ازدواج کنم
تو برام مهمی، باشه؟
و دوستت دارم
نه
متأسفم
همکلاسیهای برتو میگن معلم
جلوی همه بهشدت تنبیهش کرده بود
و از نظر دادستان کانتامسا، همین دلیل اینه که سرش رو خرد کرده
ـ هوم ـ از یک «رز صحرا» استفاده کرده
سنگی از مجموعهی معلم
میبینی چهطوریه؟ هیچی نمیگه
چون چیزی ازش نپرسیدی
خیلی خب
اسم من لیدیاست
اومدم کمکت کنم
شنیدم اسمت برتوئه، درسته؟
خوشبختم، برتو
و… دوست داری سعی کنم برگردونمت خونه؟
حدس میزدم
برای اینکه از اینجا بیارمت بیرون، اول باید چند سؤال ازت بپرسم
باشه؟
پس راسته که معلم جلوی همه تنبیهت کرد؟
زیاد این کار رو میکرد؟
کتکت میزد؟
آقای بورومئی کسی رو نمیزد
معلمهای دیگه با خطکش میزدن
ـ ولی اون نه. فقط سرم داد میزد ـ هوم
وقتی رفتم تو، روی زمین پیداش کردم
خون زیادی بود
بعد گفتن مرده
متأسفانه درسته
ولی ما الان اینجاییم چون به کمکت نیاز داریم
تا بفهمیم چه اتفاقی افتاده
فکر میکنید بعدش میتونم برم خونه؟
ببین برتو، آدمهایی که تو رو آوردن اینجا…
دلایل مختلفی دارن که فکر کنن تو باعث مرگ معلمت شدی
میفهمی؟
ولی اگه چیزی که بهم گفتی راست باشه، مطمئنم نظرشون رو عوض میکنیم
باشه؟
جزئیاتش واضح نیست
ولی فکر کنم انریکو هم اونجا بود
و داشت با یک وسیلهی مکانیکی ور میرفت
مثل همون تلمبههایی که با ولوسیپدت استفاده میکردی
و وقتی ور میرفت، من باد کردم
ولی سبک شدم و توی آسمون بالا رفتم، بالاتر از سوپرگا
ـ مثل یک بالون؟ ـ هوم، دقیقاً
گرد، مثل بالون هوای گرم
یا مثل زنی که ماه آخر بارداریشه
ولی عزیزم، فقط یک خوابه
هوم
عزیزم، خواب دیدم باردارم
بله، آدم خواب خیلی چیزها رو میبینه
آره، ولی خوابهای پیشگویانه هم هست. شوپنهاور میگه
لطفاً فلسفهی آلمانی رو بیخیال شو، ترزا
به همهی کارهات افتخار میکنی؟
لیدیا من رو توی موقعیتی غیرقابلدفاع گذاشته. محاکمه از دست رفته
همینجا اشتباه میکنی
روزنامههای بورژوایی همه علیه تو هستن،
این رو میدونیم،
ولی یک روزنامه هست که آمادهست ازت حمایت کنه
منظورت روزنامهی خودته؟
وقتی پای لیدیا وسطه، روزنامهی یاکوپو همیشه پرشور و جسوره
No comments yet. Be the first to leave one.