The first 200 lines.
ز
زی
زیر
زیرن
زیرنو
زیرنوی
زیرنویس
زیرنویس
زیرنویس s
زیرنویس sh
زیرنویس shi
زیرنویس shin
زیرنویس shine
زیرنویس shine0
زیرنویس shine02
زیرنویس shine021
ریکی جرویس فانی بودن
ممنون.
ممنون. خیلی ممنون.
ممنون. دمت گرم.
خیلی خب، خفه شید. ممنون.
جدی میگم، دارم غرق میشم، ولی خفه شید.
خیلی ممنون.
ممنون. به این شو خوش اومدید.
خیلی خوبه که با یه برنامه ویژه جدید برگشتم.
آخرین ویژه برنامهم، کریسمس دو سال پیش از 'نتفلیکس' پخش شد.
و تو اون برنامه گفتم که برنامه قبلی به خاطر شکایتها اول شد.
به خاطر همون شکایتا.
و احمقا دوباره همون کارو کردن.
کی میخوان یاد بگیرن؟ جدا میگم.
«از ... بنش کنیدش»
همه جا شماره یک.
اسم من تو اون کریسمس سه روز ترند بود.
من تنها استندآپ کمدین اون کریسمس نبودم.
کمدین 'رزی جونز' رو میشناسید؟
فلج مغزی داره، تو یه مسابقه تلویزیونی شرکت کرده بود.
بعد ترولها تو توییتر گفتن: «اون اصلا بامزه نیست.»
«فقط به خاطر معلولیتش این حرفو میزنن.»
«فقط به خاطر همین ازش طرفداری میکنن.» اینور اونور.
ولی این بزرگترین جنجال اون سالش نبود.
این قضیه واقعیه.
اولای همون سال، 'رزی جونز' یه مستند برای 'چنل 4' ساخت.
درباره بیماری و وضعیتش...
یه سری از آزار و اذیتها و توهینهایی که بهش میشه.
بعد یه اسم تحریکآمیز برای مستندش انتخاب کرد: 'آیا من عقبموندهام؟'
آره. عالیه. دمش گرم.
کسایی که شاکی شدن، فعالای حقوق معلولین بودن.
بهش حمله کردن.
گفتن: «تو نمیتونی از این کلمه استفاده کنی.» اونم پرسید چرا.
«تو یه معلولیت جسمی داری.
این یه اصطلاح تحقیرآمیز برای معلولیتهای ذهنیه.
اگه میخوای یه اصطلاح توهینآمیز به کار ببری، از یه چیزی استفاده کن که وضعیت خودتو توصیف کنه.»
خلاصه، 'رزی جونز' گفت: «من عقبموندهام؟»
بعد فعالها گفتن:
«نه، تو 'اسپاستیک'(فلج مغزی) هستی.»
بیرحمانهست، نه؟
منظورم اینه...
بحث سر زمینهست.
اون داشت ازش برای قدرت دادن به بقیه استفاده میکرد.
بهش گفتن اینو. اونم نگفت: «من اینطوری نیستم.»
اون پذیرفت و اون کلمه رو مال خودش کرد.
بعد فعالها میگن: «نه، تو باید خیلی دقیق باشی.
فقط کسایی که واقعا عقبموندهن میتونن از کلمه «عقبمونده» استفاده کنن.»
ولی کی میخواد بهشون بگه؟ کی...
میفهمید چی میگم؟ کی میخواد...
قرار نیست وارد یه اتاق بشن و 'بابا' اونجا باشه.
که رو زمین دراز کشیده و داره نقاشی میکشه، درسته؟
بعد شما میگید: «حالت خوبه 'بابا'؟»
اونم میگه: «آره.»
نه، نخندین.
موضوع حساسیه. بیاید بیخیال شیم...
اون میگه: «آره.» بعد شما میگید: «میدونی که میتونی بگی 'عقبمونده'؟»
«چرا؟»
«فکر کن، احمق. یکم فکر کن.»
گذشته از اینا، من فکر میکنم اون باید بتونه از اون کلمه استفاده کنه، البته تو همون زمینه.
اگه اون نتونه ازش استفاده کنه... خب من الان استفاده کردم، پس دوباره به دردسر افتادم.
راستی، من اون کلمه رو به کار نبردم. میخوام اینو واضح بگم.
میگن: «اون کلمه رو به کار برد.»
من اون کلمه رو به کار نبردم.
استفاده از اون کلمه یعنی اینکه اون کلمه رو به کسی نسبت بدی.
این یعنی استفاده از کلمه.
من اون کلمه رو تو یه بحث درباره خود اون کلمه کوفتی گفتم.
این باید مجاز باشه، مگه نه؟ بین آدم بزرگا؟
اگه یه چیزی باشه که باید باهاش موافق باشیم، فارغ از هر گرایش سیاسی،
اینه که آزادی بیان هنوزم یه چیز خیلی مثبته.
همیشه همین بوده...
و همیشه هم همین خواهد بود.
ولی الان یه سری گروه هستن که میگن: «نه، ما ناراحت میشیم. خوشمون نمیاد.
نظرمون عوض شده. دیگه از آزادی بیان خوشمون نمیاد.
هر کی اینو میخواد فقط میخواد بتونه حرفای وحشتناک بزنه.»
که این درست نیست، و حتی اگه درست هم بود،
نکته خوبش اینه که بقیه هم میتونن در جواب حرفای وحشتناکتری بزنن.
این یه سیستم خیلی خوبیه.
و شما نمیتونید هر حرفی رو تحت لوای قوانین آزادی بیان بزنید.
این یه اشتباه بزرگه.
محدودیتهای زیادی برای آزادی بیان وجود داره، که من باهاشون موافقم.
نمیشه کسی رو به خشونت تحریک کرد. قانون خوبیه.
نمیشه از کسی بدگویی کرد. قانون خوبیه.
نمیشه به کسی تهمت زد.
یه نکته جالب درباره قانون تهمت.
نمیشه از مردهها بدگویی کرد.
پس من الان میتونم بگم:
«گاندی همیشه ک*ن میداده.»
اگه دلم میخواست.
که خب دلمم میخواد.
آزادی بیان مهمترین حقه،
که بقیه حقها از اون نشأت میگیرن.
بدون اون نمیتونستیم حقوق بشر داشته باشیم.
از لحاظ تئوری، ما هنوز تو این کشور این حق رو برای یه مدت دیگه داریم.
میتونیم از دولت انتقاد کنیم. میتونیم از پلیس انتقاد کنیم.
باید به کشوری که این اجازه رو به ما میده تبریک بگیم،
چون خیلی از کشورها بهمون حسودی میکنن.
تو بعضی از کشورها،
اگه از پلیس انتقاد کنی، کتک میخوری، یا بدتر،
اگه از دولت انتقاد کنی، ممکنه تا آخر عمر زندانی بشی.
خب، اونا هم از ظلم فرار میکنن، حق هم دارن. شما هم بودید همین کارو میکردید.
فرار میکنن و میان اینجا. میگن: «ما میخوایم بریم انگلیس.»
«چرا؟» «آزادی بیان.»
ما میگیم: «بفرمایید. خوش اومدید. حالا میخواید چیکار کنید؟»
«میخوایم بریم راهپیمایی.» «میخواید چی بگید؟»
«انگلیس چقدر گُهه.»
«ممنون.»
حقشونه.
ولی من دیگه خیلی پیر شدم که حرف دلمو نزنم.
میخوام هر چی دلم میخواد بگم و انجام بدم.
من همیشه میخوام کار مورد علاقمو انجام بدم.
حتی دوست ندارم دومین کار مورد علاقمو انجام بدم،
اگه فکر کنم میتونم کار مورد علاقمو انجام بدم.
کار مورد علاقه من تنیس بازی کردنه.
من هر جمعه بازی میکنم. جمعهها رو خالی میذارم.
خیلی منتظرشم. تنیس بازی میکنم. منو برای کل هفته آماده میکنه.
اگه یه جمعهای مجبور شم دومین کار مورد علاقمو انجام بدم،
مثل سه هفته پیش،
وقتی رفتم مراسم ختم پسر همسایهمون،
با خودم فکر میکنم:
«این...
...خیلی خستهکنندهست.»
ولی همه ما احترام میخوایم، درسته؟
همه ما احترام میخوایم
و همه ما میخوایم جایگاهمون رو تو جامعه ارتقا بدیم.
نمیشه جلوشو گرفت. این بخشی از تکامل ماست.
داریم درباره زمانی حرف میزنیم که شایعات قبایل رو کنترل میکردن، درسته؟
هنوزم دو راه برای ارتقای جایگاه تو جامعه وجود داره.
اول، تو یه کاری مهارت داشته باشی.
«اون شکارچی خوبیه. با اون برو. اون برای قبیله مفیده.»
راه دیگهش اینه که آدم با فضیلتی باشی.
«اون شکارچی خوبی نیست، ولی عاقله یا مهربونه یا هر چیز دیگه.»
بعدش، با اومدن شبکههای اجتماعی،
یهو مردم فهمیدن که میتونن فقط ادعا کنن آدمای با فضیلتی هستن.
بدون هیچ مدرکی.
فقط کافیه یه سری پرچم تو بیوگرافیت بذاری، درسته؟
و با تحقیر و آزار بقیه، جایگاه خودشونو بالا میبرن.
«ببین اون چی گفت. اون مثل من با فضیلت نیست.
ببین من چقدر خوبم. ببین اون چقدر بده...»
اصطلاح «فضیلتنمایی» از همینجا میاد.
و من متنفرم وقتی بچهها رو تو این قضیه دخیل میکنن.
هر چی دلت میخواد میتونی باور کنی، به هر کی دلت میخواد رای بده...
راهپیمایی رفتن. عالیه.
ولی وقتی یه بچه پنج ساله رو با یه پلاکارد میبینم،
اون که نمیدونه چی داره میگه.
این کار یه آدم بزرگه، میفهمید؟
یه نفر اینو توئیت کرده بود. یه نفر توئیت کرده بود:
«پسر چهار ساله من بهم نگاه کرد و گفت: مامان،
چرا 'ریشی سوناک' از فقرا بدش میاد؟'»
اصلا همچین چیزی اتفاق نیفتاده.
ولی آزاردهندهترین چیز تو فضیلتنمایی
اینه که مردم به داشتن اخلاقیات روز پُز میدن.
تو همونی هستی که هستی، به خاطر جایی که توش به دنیا اومدی و زمانی که توش زندگی میکنی.
این شجاعت نیست که من تو این کشور بیخدا باشم.
تو این کشور، امسال.
اگه 200 سال پیش این کارو میکردم، شجاعانه بود
یا دیوونهبازی بود.
تو کشورهای دیگه هم یا شجاعت بود، یا دیوونهبازی.
ولی مردم یه چیزایی میگن، مثلاً: «من ضد نژادپرستم.»
«آره، خب که چی؟ همه همینیم.»
میدونیم که الان اینجوریه، ولی همیشه اینجوری نبوده.
اگه تو یه جای دیگه یا یه دوره دیگه به دنیا میاومدی، شاید اینجوری نبودی.
میگن: «نه، من تو هر دورهای ضد نژادپرست بودم.»
مردم یه چیزایی میگن، مثلاً:
«آره، من حتماً 'آن فرانک' رو قایم میکردم، بدون شک.»
«واقعاً؟»
'آن فرانک' تو دوران جنگ میاد در خونهت.
تو درو باز میکنی، درسته؟ همه جا پر نازیه، درسته؟
اون میپرسه: «میشه اینجا قایم شم؟» تو هم یه جوری میشی که...
دستتو اینجوری میذاری رو صورتش.
«صبر کن.
اگه تو رو پیدا کنن چی؟»
«هم منو میکشن، هم تو رو.»
«برو خونه همسایه.
اونا یه زیرشیروونی بزرگ و باحال دارن، یه ماشین تحریر هم دارن.
خیلی خوشت میاد.»
ولی خب من ضد نژادپرستم، معلومه که هستم،
ولی حاضرم اعتراف کنم که اگه 300 سال پیش به دنیا میاومدم،
و سفیدپوست و پولدار بودم،
احتمالاً بردهدار بودم.
چون... نه، آخه... باهاشون مهربون بودم، خفه شید. آره.
من بهترین بردهداری بودم که شما تا حالا...
نه، واقعاً بودم. مراقبشون بودم...
بهشون خوب لباس میپوشوندم. به بردههام لباس میپوشوندم...
آره، درسته. به بردههام کت و شلوار میپوشوندم.
No comments yet. Be the first to leave one.