The first 200 lines.
کریس.
وقتم تمام شده.
این آخرین پیام من خواهد بود.
بستهای که برات فرستادم و آدرسی که باید بیاری پیشت هست.
امیدوارم اینو بفهمی چون بقیهاش دیگه به خودت بستگی داره.
خب، همه چیز برای اقامت شما آماده است.
از کجا سفر کردهای؟
دنور
سفر چطور بود؟
طولانی.
خب، لطفاً همانطور که پیداش کردی، رهاش کن و کلیدها رو هم بذار سر جاش.
وقتی میری توی صندوق پست.
شماره من تو دفترچه بازدیدکنندگان هست اگه لازم داشتی، ولی سعی کن بهش نیازی نداشته باشی.
این روزها اینجا مهمان زیاد دارید؟
این روزها نه.
سلام؟
کجایی لعنتی کریس؟
فقط دارم یه سری چیزا رو مرتب میکنم.
کجایی؟
زود برمیگردم.
کارن گفت پاسپورتت گم شده.
این تمام چیزیه که اون در مورد جایی که هستی میدونه.
تو کارن رو تنها گذاشتی تا با همه چیز کنار بیاد و
به خاطر خدا باردار است.
چند روز دیگه برمیگردم.
کریس، تو داری بچهدار میشی.
آره، چند روزه.
همین و بس.
در مورد هیئت علمی چطور؟
کارکنان به نگهداری از بچه نیاز ندارند.
به همین دلیل آنها را استخدام کردم.
میدانم که این خبر خیلی ناراحتت کرده، اما بیلی مریض بود.
بزرگ شدن در آن خانه اجتنابناپذیر بود ، اما نمیتوان تو را سرزنش کرد.
همه ما از گوش دادن به مزخرفات او دست کشیدیم.
میدانم که از اینکه وقتی او این کار را کرد، آنجا نبودی، احساس گناه میکنی.
کجایی لعنتی کریس؟
کریس؟
کریس
ممنون که نکات ریز رو دنبال میکنید.
میدانستم تو کسی خواهی بود که آنها را پیدا میکند، و احتمالاً تنها کسی هستی که
یکی که آنقدر اهمیت میداد که نگاه کند.
حالا، به صدای من گوش کن.
نفسهایم منظم است، انگار کاملاً هوشیارم.
من نیستم.
چیزی که همه شما فکر میکنید من هستم.
از وقتی که اتفاقی برای من و تیمم افتاد، لانه خرگوش من
فقط کمی زیادی عمیق شد.
خیلی عمیقتر از آن که اطرافیانم بتوانند دنبالش بروند.
میدانم که تا الان تماسهایی در مورد من دریافت کردهاید.
و میدانم که امیدوارید آنچه به شما گفته شده حقیقت نداشته باشد.
مخصوصاً...
مخصوصاً که الان برای پرسیدن از من خیلی دیر شده است.
از جایی که همه اینها شروع شد،
مدتها پیش از آنکه سفر اکتشافی ما مطالعهای بر روی یک پدیده روانشناختی باشد
ما آن را «ترس ازلی» نامیدیم.
این درک که کیهان آنقدر وسیع و آنقدر بینهایت است که شما
ببینید که ما در مقیاس بزرگ هستی چقدر به طرز وحشتناکی ناچیز هستیم.
آن فکر اجتنابناپذیر برای برخی به یک وسواس خطرناک تبدیل میشود
افراد آسیبپذیر از نظر ذهنی.
اگر واقعاً فکر میکنی که اینقدر کوچک و بیاهمیت است.
فایدهی هر کاری چه خواهد بود؟
چرا سر کار برویم؟
چرا تولید مثل کنیم؟
چرا باید با عزیزانمان در ارتباط باشیم؟
چون همه اینها برای هیچ چیز فرقی نمی کند.
این فکر به معنای واقعی کلمه بعضی از مردم را دیوانه میکند، که معمولاً منجر به
به بخش روانپزشکی یا خودکشی.
متأسفانه، معمولاً مورد دوم است.
آنچه این مطالعه به آن منجر شد و آنچه مورد توجه ما قرار گرفت، موضوع کوچکتری بود.
بخشی از این افراد که واقعاً این مارپیچ جنون را پذیرفتهاند،
امتناع از گرفتن جان خودشان.
ما در روایتهای افراد از اقشار مختلف، هماهنگیهای شگفتانگیزی یافتیم.
زندگی، در گوشه و کنار مختلف جهان.
که همگی داستان یکسانی را به اشتراک گذاشتند، تقریباً کلمه به کلمه آنچه را که
احساس میکردم حقیقتی انکارناپذیر است.
که هستی، رویای بیپایان یک خدای باستانی است.
قادر مطلق و حاضر مطلق تر از
به هر کسی که دعا میکنیم، کسی که او را «منشأ» مینامند.
هر یک از این مؤمنان نیز همین سؤال را پرسیدند،
اساس اعتقاد آنهاست.
اگر این موجود بیدار شود چه؟
آیا ما از هستی محو میشدیم یا به «سرچشمه» در واقعیت خودش ملحق میشدیم؟
خب، این چیزیه که این افراد بهش امید دارن.
آنها امیدوارند این خفته را بیدار کنند و به جهانی که آنها را نادیده میگیرد، پایان دهند.
اگر هیچکس وجود نداشته باشد، هیچکس نمیتواند بیاهمیت باشد.
تحقیقات ما در مورد حسابهای کاربری آنها را به شما واگذار میکنم.
تنها چیزی که از شما میخواهم این است که یافتههای ما را بررسی کنید.
بعدش اگه صلاح دونستی که به افرادی که متهم میکنن، بگی
پس من از این چیزها.
بعدشم، فکر کنم این دیگه به خودت مربوطه.
اما اگر تو اینجایی. خدایا، امیدوارم که باشی.
آنگاه وقت دارید، بخوانید، گوش دهید، شاهد باشید.
اگه بخوام صادق باشم، کریس، این...
همینو میخوام، اه، یه شاهد که ثابت کنه من آخر عمرم رو گذروندم
روی چیزی ملموس، چیزی واقعی.
اگه بتونی این کارو برام انجام بدی، دیگه خیالمون راحت میشه.
من تو را از آن گناهی که همیشه احساس میکردی رها میکنم، حتی اگر
هیچکدام از اینها تقصیر تو نبود.
این کار رو برای من انجام بده، کریس.
خواهش میکنم.
من حتی نمیدانم از کجا شروع کنم.
عیسی بیلی.
به چی فکر میکردم؟
خدایان و پیروان.
من تو را دیدم!
باشه.
خب، این همون حسیه که آدم وقتی خودش رو به گند میکشه داره.
نمیتونستی این کار رو توی یه کلبه ساحلی توی هاوایی انجام بدی؟
ای عوضی.
باشه.
باشه.
در را باز کن، راه را روشن کن (تکرار)
سلام؟
خانم دافی؟
بله؟
من کریس هستم، کریس ریورز.
من دوست بیلی بودم.
کریس
بله خانم.
حالتون چطوره؟
من حالم خوبه.
آره.
امم، چطور، چطور...
امم، میدونی، من در مورد بیلی شنیدم و میدونم که باید این کارو میکردم، امم،
آره، هستم.
من فقط، من خیلی بابت بیلی متاسفم.
فقط میخواستم همین را بگویم.
اشکالی نداره.
امیدوارم هرجا که هست، آرامش نسبی داشته باشه.
چیزی که در زندگیاش کم نداشت.
ما چه نفوذ درخشانی داریم.
با نگاهی به گذشته ، بازگشت به بریتانیا یکی از بدترین کارهایی بود که میتوانستیم انجام دهیم.
نه، ما، میدونی، ما فهمیدیم چرا رفتی
و ما به تو بسیار افتخار میکردیم.
خیلی شجاعانه بود.
من از این بابت قدردانی میکنم.
اما هر مشکلی که پدرش ایجاد میکرد، کنار گذاشتن ویلیام ناعادلانه بود.
رفت و برگشت در سراسر جهان.
او همیشه بیقرار بود.
او فقط نمیدانست خانه کجاست.
خب، اون میدونست که مشکل از شماست، خانم دافی.
تو دوست خوبی هستی، کریس.
نمیدونم، بیشتر از یه ساله باهاش حرف نزدم.
منظورم اینه که، یه بار امتحان کردم، اما ... من همیشه سرم خیلی شلوغ بود و
به دست آوردنش آسان نبود.
و وقتی خوب گیرش انداختی ، حواسش جای دیگری بود.
خب، راستش را بخواهید، برای همین است که دارم زنگ میزنم.
امم، ببخشید که بحث رو کش میدم، ولی میخواستم بدونم میتونی بهم بگی چی شده؟
بیلی تو چند ماه گذشته چه کارهایی انجام داده؟
No comments yet. Be the first to leave one.