The first 200 lines.
دوستان عزیزم!
خانمها و آقایان!
غریبهها!
امروز یه داستان تخیلی براتون تعریف میکنم .
با دقت گوش دهید.
روزی روزگاری، روستایی بود.
چالاماواآریپالی
یه روستا کنارشه.
روستای ملدهولاپتا
یکی دیگه کنارش.
روستای باگوراماگیری
روستاهای زیادی وجود دارد،
اما یک روستای بسیار خاص وجود دارد.
به چیتی جایاپورام خوش آمدید
اون چیتی جایاپورام هست.
چیتی جایاپورام را به خاطر اسمش دست کم نگیرید .
تاریخچه معروفی دارد.
قرنها پیش، در زمان پادشاهان و جنگها و از این قبیل،
پادشاهی به نام چایتراگیری وجود داشت.
چایتراگیری
این کشور توسط پادشاهی با سبیلهای پرپشت به نام جایاسورا ماهارایا اداره میشد.
اما، متأسفانه، سه سال متوالی باران نبارید
و قحطی شدیدی در مملکت رخ داد.
نه غذایی برای خوردن بود، نه آبی برای نوشیدن،
و بسیاری از مردم چایتراگیری مانند پرندگان مرده بر زمین افتادند.
در این روزگارِ سخت،
کاهنی با سری طاس و براق آمد و پادشاه را نصیحت کرد.
«نپرس کشورت چه کاری میتواند برایت انجام دهد...»
ببخشید، اون آبراهام لینکلن بود.
کشیش طاس گفت:
«زمین همه چیز به ما میدهد. آیا ما تا به حال چیزی به او دادهایم؟»
پادشاه اعلام کرد: «من تخت جواهرنشان خود را تقدیم خواهم کرد.»
کشیش با لحنی تند پاسخ داد: «تاج و تخت هیچ فایدهای برای زمین ندارد.»
«ما به خاطر زمین شکوفا میشویم.»
«بنابراین باید تمام متوفیان را در ضلع شمالی روستا دفن کنیم.»
پادشاه و مردم موافقت کردند و شروع به دفن مردگان خود کردند.
همچنان که مردم این را دنبال میکردند، باران میبارید، رودخانهها پر آب میشدند و محصولات به خوبی رشد میکردند.
همه غذاهای دلچسب خوردند و پادشاهی رونق گرفت.
اما بعدها، برخی از مردم شورش کردند و از دفن مردگان خود خودداری کردند.
ما نمیدانیم که آیا این تأثیری داشته است یا نه،
اما به طور ناگهانی، دوباره باران بند آمد.
بعد کاهن کچل آمد و گفت: «مگر به تو نگفتم؟»
سپس همه در سکوت اطاعت کردند.
یعنی پس از پایان دوران پادشاهان و جنگها...
وقتی پادشاهی وجود ندارد، مردم چه باید بکنند؟
مردم آن پادشاهی به جاهای مختلف مهاجرت کردند.
برخی از مردم از آن پادشاهی دوردست
در این روستای کوچک تلوگو ساکن شدند.
به چیتی جایاپورام خوش آمدید
آن چیتی جایاپورام ماست.
به همین دلیل آداب و رسوم و سنت های آنها ...
آقای پدی چاندریا
همه کاملاً متفاوت هستند.
چه فرقی میکند؟
اگر کسی در این روستا بمیرد،
آنها به طبقه اجتماعی یا مذهب اهمیت نمیدهند، آنها بسیار روشنفکر هستند،
آنها را در قبرستانی در شمال روستا دفن میکنند.
معمولاً وقتی مردم میمیرند، روی آنها نوشتهای حک میشود
نام، تاریخ تولد و وفات روی سنگ قبر.
چیزی که اینجا خاصه اینه که،
همراه با جزئیات معمول، آنها همچنین نحوه مرگ فرد را نیز ثبت میکنند.
از شدت غم و اندوه به دلیل ریزش بیش از حد مو درگذشت.
یه چیز دیگه هم بهت بگم؟ اینجا حتی زنها هم میرن قبرستون.
این یه امتیاز ویژه برای خانوماست.
- سلام، آقا! - بریم.
خیلی تو دردسر افتادم. آقا لطفا کمکم کنید.
- حال شما چطور است، آقا؟ - سلام.
- بس کن. - چی شده؟
هیچکس اهمیت نمیده که من اینجام!
- هی، سینو. بیا پایین. - باشه، داداش.
سلام، خاله. حالت چطوره؟
برو کنار، برو. برو. بذار من انجامش بدم، برو.
حرکت کن.
بیا، اینو نگه دار.
اینجا.
ادامه بده.
هی، دیدی چقدر زرنگم؟
- مادهوبابو، تو خیلی باهوشی - بله، چی فکر کردی؟
آنها به شما سلام نمیکردند، بنابراین شما آنها را مجبور به انجام این کار کردید.
مستِ لعنتی. بزن بریم.
آقای سوباراجو اینجاست.
او کدخدای روستا بود، فوت کرد.
تمام روستا در مراسم تشییع جنازه او شرکت میکنند.
کدخدای روستای ما، آقای سوباراجو عزیز ما،
رفتن ما امروز مایه دلشکستگی است.
هیچ کلامی برای بیان عظمت او وجود ندارد.
او برای روستا و مردمش خیلی زحمت کشید...
ماری هیسهیسکنان از میان مه بیرون آمد.
او در سال ۱۹۳۲ متولد شد،
و از کودکی زندگی خود را در خدمت به بشریت گذراند.
چی؟
بنوش، بنوش، لعنتي.
چی با اینا قاطی کردی؟
من پودر دندان، روغن بادام زمینی و جوش شیرین را در تادی مخلوط کردم. آن را بنوشید.
- خوشمزهست، بخورش. - چی...
هی، خیلی نرم و روان است.
هی، بیا دیگه.
بله، با احتیاط بلندش کن. بله، بفرمایید.
ای خدای من!
ای خدا، این دیگه چیه؟
به این بزرگی؟
میتوانید بعداً عزاداری کنید. لطفاً تشریف بیاورید، خانم.
بگو چطور مرد. من مجسمهاش را خیلی زیبا میسازم، خانم.
شما به او بگویید.
جانشینان او باید بگویند. این سنت ماست.
دیشب، او بعد از خوردن آپمایی که مادرم درست کرده بود، مُرد.
پادماما! اوپما؟
آیا املای آن با «U» شروع میشود یا «Vu»؟
خفه شو احمق.
چرا اینجوری میگی؟
مردم فکر میکنن که من اون رو کشتم، عزیزم.
- مگه نه؟ - نه.
خوب فکر کن و بهشون بگو چی شده.
ما حتی نمیتونیم بعداً تغییرش بدیم، عزیزم.
دیشب، قبل از اینکه بخوابد، اوپمایی را که مادرم درست کرده بود خورد...
دوباره اوپما؟
عزیزم، بعداً بهشون بگو چی شده. همین کافیه.
پس از آن، او به رختخواب رفت و در خواب با آرامش درگذشت.
میخوای آخرش یه ستاره یا یه ماه حک کنم؟
صبر کن!
احمق!
صبر کن! صبر کن، عزیزم!
او رئیس دهکده بود، پس یک ماه حکاکی کن.
این بزرگترین سنگ قبر از بین تمام سنگ قبرهای روستاست، آقا.
سنگ قبر من باید بزرگتر از این باشد و باید درخشانتر از این باشد.
گرفتی؟ - باشه، آقا.
اون الان کدخدای روستای ماست؟
و او مثل یک نوزاد، بیوقفه گریه میکند؟
لعنت به زندگیمون!
- بیارش! - بدون چینا؟
بلندش کن. آقای سوباراجو کدخدای روستای ماست. بیصبرانه منتظریم.
- باید منتظرش بمونیم؟ بلندش کن. - بلندش کن.
بلندش کن. بلندش کن.
هی، مواظب باش. لونگی داره لیز میخوره.
من حتی لباس زیر هم نپوشیده بودم. - مواظب باش!
ای خدا!
یکی بکشه بالا!
چی؟ داره میفته پایین. مواظب باش.
چیکار میکنی؟ بکشش بالا.
صبر کن، صبر کن! صبر کن!
بیرون آوردنش.
بکشش. - محکم بگیرش.
هی، به چینا زنگ بزن!
هی، چینا!
بکش بالا!
چینا!
این چیه چینا؟ تو باید از اون طرف بیای، درسته؟
من به گرد و غبار حساسیت دارم، برای همین از این طرف اومدم. بفرمایید.
- چینا کجاست؟ - هی، کجا رفتی؟
- تو باید از این مراقبت کنی. - مردن آسان است.
دفن کردن خیلی سخته. تو چی در موردش میدونی؟
افراد ما جعبه را انداختند.
به این نگاه کن!
خدایا! چرا بدون من شروع کردی؟
ببین چی کار کردی پسرا.
به همین دلیل است که مردم باید کارهای خودشان را انجام دهند.
احمقها، طناب را اشتباه بستند.
لعنت.
سومو، تو دو قدم جلو بیا.
دو قدم به عقب برمیگردی.
- من چی؟ - تو همونجا بمون.
بله. بکشش بالا.
آن را بکشید.
چرا این اینقدر سنگینه؟
شاید زیادی خورده و مرده.
هر چه که باشد، بیایید انجامش دهیم.
نزدیک بود گلدون رو فراموش کنم.
خدایا، خواهش میکنم نگذار او شبها مزاحمم شود.
چرا او اینقدر سنگین است؟
همه آخرین نگاه را داشتند؟
- آقای سوباراجو... - زنده باد!
- آقای سوباراجو... - زنده باد!
- آقای سوباراجو... - زنده باد!
تا وقتی که من اونجا نبودم هیچکس نمیتونست کاری بکنه.
همه مثل احمقها فقط نگاه میکردند.
مثل همیشه، من مجبور بودم همه چیز را مدیریت کنم و انجام دهم.
- بسه دیگه، لاف زدن بسه. - حقیقته. بهم اعتماد کن.
میدونی جعبه توی سوراخ گیر کرده؟
جعبه؟ مشکل نگهداری جسد در جعبه همین است.
هی، چاتنی میخوای؟
- من یه کم میخوام، خانم. - دیگه تموم شده.
بزرگترهایم میگفتند که
اگر جسد به طور مرتب در پارچهای پیچیده شده باشد
و دفن شود، به خوبی با خاک مخلوط خواهد شد.
بیخیالش. نمیدونم کی این جعبهها رو آورده سر زندگیمون.
هی، دوغ میخوای؟
لازم نیست خانم.
جعبه رو فراموش کن. باید سنگ قبر رو ببینی.
چه چیزهایی را میتوان در یک سنگ قبر دید؟
آنها آن را از مدرس آوردند.
میدونی، اونقدر نرمه که لیز میخوره.
سنگ لغزنده... چطور ممکن است یک سنگ لغزنده باشد؟
اگر اینقدر لغزنده است، پس هر روز روی آن سر میخورید.
من علاقهای ندارم.
کاری به علاقه شما نداره.
خیلی دور نیست. او کدخدای روستا بود، درست است؟
او را در وسط قبرستان دفن کردیم .
بسه دیگه! چقدر سرفه خواهی کرد؟
بسه. برو و غذا بخور، برو.
من میرم، من میرم. امروز، بهترم. دیروز، خونریزی بند نیامد.
No comments yet. Be the first to leave one.