The first 189 lines.
ممنون. - عالی! عالی!
یه بار دیگه! اِم، «آهنگ تابستونی».
اون تازه «آهنگ تابستونی» رو زد.
خب، دوباره بزنش پس.
یا اصلاً هر آهنگی که «تابستون» تو عنوانش باشه. مهم نیست.
به سلامتی، رفقا. من یه کم استراحت میکنم
و بعد برمیگردم. - جدی میگی؟
باورم نمیشه از دستش دادم.
جک.
قربان.
از کار... راضی هستی؟
آره، بد نیست. خوبه، ممنون.
متوجه شدم مشتریها ازت خوششون میاد.
باشه، عالیه. آره، خب، سعی میکنم خوشبرخورد باشم.
برخلاف من.
روز به روز بیشتر میبینم که ازت خوشم نمیاد.
باشه. میدونی، ریشت رو اعصابمه.
مشکل تراشیدن چیه؟
آره، میدونم. فکر کنم من... آره...
و از اینکه همیشه دیر میای خوشم نمیاد.
ا-از طرز لباس پوشیدنت خوشم نمیاد.
و بدتر، این حس بهم دست میده
که فکر میکنی کار کردن اینجا در شأن تو نیست.
ولی مشتریها ازت خوششون میاد.
پس، اگه میخوای تماموقت شی، میتونی.
باشه.
اوکی. خب، آره، عالیه.
بذار در موردش فکر کنم.
یا، اِ، اینم یه گزینه دیگه، پسرم.
دو هفته دیگه، پرت میشی بیرون.
آره. کارو میدم به کارن گیج.
اوکی، عالیه. خب، مثل همیشه.
آره، سریع باهات تماس میگیرم. - خوبه.
یکی اومده ببینتت.
زود تمومش کن. جنس داریم واسه فروختن.
خبر خوبو میخوای یا خبر بدو؟
مجبورم بگم خبر خوبو،
چون فکر نمیکنم دیگه بتونم خبر بد بیشتری رو تحمل کنم.
خب، خبر خوب اینه که برای فستیوال لتیتود رزرو شدی.
نه!
آره! آره!
بزرگترین نیست...
این، این چادر سافوکه.
برام مهم نیست کدوم چادر، لتیتوده!
یه فستیوال حسابی!
تو بهترین مدیر دنیایی!
لتیتود!
کلاسیکه.
و چرخهای براق داره.
آره، دوست دارم باهاش بازی کنم.
لتیتود، قدردانیم رو بپذیر.
آره، حسابی خوش گذشت.
فکر کردم «دایناسور» به خصوص قوی بود.
خب، آره، بیشتر کلمات رو درست گفتم.
من یه دایناسورم. - راکی!
اینجا چیکار میکنی؟ - آره، رفیق!
آره!
من مدیر برنامهریزی تورم، مگه نه؟
پس همه اونایی که میگفتن تو تنبل،
بیمصرف، مست و معتادی... - سلام.
که هیچ وقت کار پیدا نمیکردن، اشتباه میکردن.
آره، واقعاً همینطور بود.
من یه شغل سودآور دارم.
یه چرخدنده ارزشمند تو یه ماشین راک روون.
آره. - آره.
اجرای خوبی بود، رفیق.
آره. - شنیدیش؟ ندیدمت.
اِ-اگه کاملاً صادق باشم،
من فقط اومده بودم یه کام سریع بکشم پشت چادر.
ولی شنیدن صدات یه غافلگیری دوستداشتنی بود.
یعنی، راستش رو بخوای، زیاد ازش نشنیدم، چون...
واسه بونگ و اینا، ولی... آره.
میبینم که هنوز داری به اِلی جوون عشق شیرین میورزی.
نه. نه. نه، هیچ وقت.
حتی یه بار هم نه.
حیف شد.
اون مدیر برنامههای منه.
هی، دوست داری برای اجرای ما بیای پشت صحنه؟
چی... جون من! - آره؟
پس بزن بریم.
بزن بریم بترکونیم. - باشه.
خب، چند وقته برگشتی سافک؟
خب، من دارم سعی میکنم خارج از مفهوم سنتی زمان زندگی کنم.
پس، ممکنه هفتهها باشه، ممکنه ماهها باشه،
ممکنه یک سال و نیم باشه، هیچ ایدهای ندارم.
بفرمایید.
خیلی ممنونم.
خب، دقیقاً چیکارهای؟
مطمئن میشم همه چی مثل ساعت کار کنه.
تجهیزات رو سرویس میکنم. - آهان.
ساندویچ و چایی درست میکنم.
اوه، خدای من.
ببخشید. ببخشید.
ببخشید، مایکل.
اخراجی.
قبوله.
اخراج شدم.
سلام من رو به الی برسون، باشه؟
نه، واقعاً، ما... - بعداً میبینمت.
روز خوبی بود.
آره، روز عالی بود.
با این حال، الی، باید دیگه بس کنیم.
دیگه نمیتونم این کار رو ادامه بدم.
احمق نباش.
باید یه چادر بزرگتر بگیری.
باید یه چادر بزرگتر بگیری.
نه، باشه، بس کن. باید دست از تظاهر کردن برداری
که ما تو یه داستان مهیج با یه پایان بزرگ و هیجانانگیزیم.
ما تو یه داستان کوچیکیم و همین الان تموم میشه.
فکر میکنم من یه چیز خاصی تو آهنگام میشنوم،
تو فکر میکنی یه چیز خاصی میشنوی،
و به خاطرش عاشقتم.
ولی هیچکس دیگه نمیشنوه. هیچوقت نشنیده.
نیک عاشق آهنگ "تابستون"ـه.
نیک که معروفه یه احمق تمام عیاره.
اگه تا الان اتفاق نیفتاده، دیگه هم نمیافته.
یه معجزه میخواد.
معجزه اتفاق میفته.
جدی میگم.
این لحظه برای من جدیه.
این دیگه اصلاً شدنی نیست.
ببین، من نمیتونم اون ستارهای باشم که ما در ۱۴ سالگی فکر میکردیم میتونم باشم،
اون روز تو سالن مدرسه
وقتی یه کاور باحال از "واندروال" خوندم
و تو اونجا، پشت صحنه بودی.
یه کلمه هم ازت نمیشنوم.
باشه، ولی ببین. این، این...
این آخرین اجرای من بود.
و خیلی خوشحالم که تو اونجا بودی.
این پایان راه طولانی و پرپیچوخم ماست.
بیخیال! دنیا پر از معجزه است.
مثلاً چی؟
بندیکت کامبربچ که تبدیل شد به یه نماد جذابیت.
نظرت عوض میشه. - نه، عوض نمیشه.
این شروع یه زندگی بهتره.
و من... از این بابت پرانرژی و سرحالم.
شب بخیر، ستاره راک.
آره. شب بخیر.
حالت خوبه رفیق؟
فقط چند دقیقه، باشه؟
فقط میتونم یه چیزی بگم؟
فقط میخواستم... بهت هشدار بدم.
با دکتر صحبت کردم و تو،
دوباره راه خواهی رفت.
ولی ریشت رو از دست دادی
و، اِم، دو تا دندون بزرگ.
و با اینکه باید ناراحتکننده باشه،
ولی متاسفانه واقعاً خندهداره.
پس با وجود همه درد و سختی،
حتی هیچکس دلش به حالت نمیسوزه.
مردم فقط بهت میخندن.
چی شد؟
هیچکس نمیدونه.
همه جای دنیا اتفاق افتاد.
برق به مدت ۱۲ ثانیه قطع شد.
تو فقط بدشانس بودی که دقیقاً همون لحظه، یه اتوبوس بزرگ بهت زد.
میدونی، اون چیز عجیب غریبی که فکر میکردن
نیمهشب، وقتی که وارد سال ۲۰۰۰ میشدیم، قراره اتفاق بیفته؟
آره، Y2K. - یه جورایی اتفاق افتاد.
خیلی خبر بزرگی بود که، اِم، تو کاملاً از دستش دادی.
به خاطر اتوبوس.
باشه. من باید برگردم مدرسه.
الی؟ - بله؟
ممنون که اینقدر خوب ازم مراقبت کردی.
خواهش میکنم. بعداً برمیگردم.
بازم بهم احتیاج داری؟
هنوزم بهم غذا میدی، وقتی ۶۴ ساله بشم؟
نمیدونم. بهش فکر میکنم.
چرا ۶۴؟ - منظورت چیه؟
فقط... اوه، ولش کن.
منظورت چیه که "چرا ۶۴؟"؟
فکر میکنم تصادف یه پیامی از طرف خدا بود.
آره، خیلی عصبانی بود.
الی، فکر میکنی اینکه یه اتوبوس بهم زد
روش خدا بود برای اینکه بهم بگه برنگردم سر کار معلمی؟
دقیقا.
باورنکردنیه. محشره.
میدونی، خدا کاراتو دوست داره.
ببین، اگه خدا حتی یه ذره هم به کارای من علاقه داشت،
اونوقت یه بار، فقط یه بار،
میذاشت یکی غیر از مامانم بهم نامه طرفداری بنویسه.
یا من. - آره.
من که نخواستم بیتلز باشم،
میدونی، فقط یه بار میخواستم تشویق ایستاده بگیرم
که از طرف کسایی نباشه که همین الانشم سر میز بار وایساده بودن.
چی باشی؟
اوه خدای من! - اوه، آره.
کرول، بیا اینجا ببین!
میدونم اِلی گفت خندهداره،
No comments yet. Be the first to leave one.