The first 200 lines.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
این صدای انسانی منه.
سلام.
امیدوارم این پیام در آنتیا به تو برسه.
«امیدوارم.»
تو نمیدونی این کلمه چه معنایی داره.
روی کره زمین، تو رو...
همسر من صدا میکنن.
ثمرۀ زادوولد ما هم بهعنوان...
فرزندان ما شناخته میشن.
وقتی تو رو ترک کردم، هیچ شک و پشیمونیای نداشتم.
فقط به وظیفۀ پیش روم فکر میکردم.
ولی حالا اتفاقی غیرممکن داره برای من میافته.
احساسات.
احساسات انسانی.
در زبان آنتیایی هیچ استفادهای نداره.
آموزگار من، توماس نیوتون...
از این سیگنالهای تلویزیونی برای ارتباط با همسرش استفاده میکرد...
همینطور که من الان دارم با تو ارتباط برقرار میکنم.
این پیام رو میفرستم تا توضیح بدم که...
چه اتفاقی داره برام میافته.
بهنظر دارم یه سری تغییر...
تغییرات رو پشت سر میذارم.
طرح نیوتون برای دستگاه همجوشی کوانتومیِ رو ترجمه کردم...
ولی این تازه شروع ماجرا بود.
هنوز دو مرحلۀ دیگه رو باید تموم میکردیم.
مرحلۀ اول، ساختنش.
مرحلۀ دوم، پیدا کردن یه مدل سوخت برای تأمین انرژیش.
فروپاشی همهچیز از اونجا شروع شد.
نه.
هیدروژن پروتیوم، دوتریوم، تریتیوم...
همه منابع انرژی شناخته شده برای دستیابی به همجوشی هستن...
ولی برای طرح نیوتون قابل استفاده نبودن.
یعنی ما دستگاه رو داشتیم، ولی راهی برای فعال کردنش نبود.
چرا نیوتون منو فرا خوند تا این همه سالِ نوری فاصله رو طی کنم...
و دستورالعملهایی رو دنبال کنم که غیرممکنان؟
در شرایطی که بقای دو سیاره به موفقیت من بستگی داره؟
با عقل جور نمیاومد.
و بعد یاد حرفی که زد افتادم.
انسانها... باید بتونی با چشم انسانها ببینی.
نمیدونستم منظورش چیه، و یا چرا این حرف رو زد.
ولی باید سعیم رو میکردم.
پس من مطالعهای رو شروع کردم تا بفهمم چه چیزی انسانها رو...
انسان میکنه.
یه آزمایش کنترل شده نیاز به یه نقطۀ نظارت داره.
من یه آبشخور(کافی شاپ) در قرن 21 رو انتخاب کردم.
در آنتیا، ما کارگزارها حق انتخابی نداریم.
هیچ تصمیم یا راه دیگهای وجود نداره.
نه تنوعی و نه ترجیحی.
فقط وظایف محول شده که باید انجامشون بدیم.
ولی اینجا روی زمین...
حق انتخابهایی که انسانها برای خودشون قائل میشن، سرگیجهآوره.
ماکیاتو، لاته دوبل، کارامل نمکی...
موکا چیپ، اسپرسوی وین...
ماکیاتوی سیب، لاته...
آفوگاتو، با ادویه کدو تنبل بدون خامه، کاپوچینو...
آمریکانوی کدو تنبل بدون خامه...
ماکیاتو هینا کاوا، قهوۀ بلک گالا...
قهوۀ دوبل رزرو، خیس خورده، چکیده...
بدون کف، بدون خامه، با شربت و بدون چربی.
مامانم میگه اگه شلغم دوست نداشته باشی...
اونوقت شلغمهایی که تو نخوری رو من باید بخورم...
پس لطفاً شلغم دوست داشته باش.
اینجا به شفیره(پوپا) میگن کودک.
و حتی اونها هم حق انتخاب دارن.
به بچههای ما یاد داده شده که اطاعت کنن...
ولی این بچهها ابزارهای کوچولویی برای ایجاد هرج و مرج هستن.
انسانها برای اولیهترین اعمالشون هم...
تشریفات مفصلی انجام میدن.
که همه به شکل غیرضروریای پیچیدهان.
برای مثال...
تشریفات مصرف خانوادگی.
اصلاً فایدۀ این کارها چیه؟
اجاق، میز، بشقاب.
این همه سطح صاف غیرضرویه.
ممکنه بعضیوقتها یه چیزهایی از بشقاب آدم بیفته زمین.
مثلاً شلغم.
میخوای گاز شلغمها رو خالی کنی؟ (از شرشون خلاص بشی)
گفتی گاز.
گاز لارو. (باد معده)
یه سطل بذاریم زیر میز که اضافۀ غذاها بریزه اون تو؟
در آنتیا اینجوری غذا نمیخوریم.
- آنتیا کجاست؟ - کانادا.
اوهوم.
و بعد... این اتفاق میافته.
با خدای خودشون صحبت میکنن.
پروردگارا، بابت غذایی که...
برای تغذیۀ بدنهای خود دریافت میکنیم، شکرگزار هستیم...
و چشم ما را نسبت به نیازهای دیگران نیز باز نگه دار.
خداوند توانا، سپاسگزاریم. آمین.
پیچیدهست.
بعداً دوباره در این مورد صحبت میکنم.
امروز چی کار کردی، مالی مالز؟
فقط با استفاده از لگوهای آبی...
یه راهپله به بهشت ساختی، خانم ناسپاس.
روز تو در آزمایشگاه چطور بود؟
- خوب بقیه رو تحت تأثیر قرار داد. - تحت تأثیر قرارشون دادم.
باید جزی رو اولین روزی که...
رئیس آزمایشگاه خودش شده بود میدیدی.
رسماً حرف زدن یادش رفته بود.
آدمها حرف زدن یادشون نمیره، آدمها مغزشون میگوزه.
چرا امروز همش از گاز و گوز حرف میزنی؟
الان یه باد دادم.
بفرما، گوزو خانم.
اینم یه چیز دیگهست اینجا دارن...
بهش میگن «شادی».
احساسی که...
از طیف مثبت وجود اونها نشأت میگیره.
با اینکه اخلال ایجاد میکنه، ولی بهنظر میاد هدف نهایی همینه.
در عین حال که زیاد اتفاق میافته و دستکم گرفته میشه...
به همون میزان هم نادر و زودگذره.
همسر، لحظهای بود که آرزو کردم...
آرزو هم یه کلمۀ دیگهست که اینجا دارن.
آرزو کردم که تو هم حسش میکردی.
برام سؤاله که آنتیایی اصلاً این حس رو تجربه کردن یا نه.
ولی بخشی از وجودم هم فکر میکنه که شاید حس نکردنش رو باید خوششانسی حساب کرد.
چون در زمانی که روی زمینم یاد گرفتم...
- بیا، مالی! - که شادی بهایی داره.
اون بها غم و غصهست.
غم درندهست.
اون موقع نمیشد خبر داشته باشم...
ولی داشت دنبال همهمون میاومد.
بهخاطر من.
«مردی که به زمین سقوط کرد»
«قسمت ششم: تغییرات»
در این سیاره مفهمومی به نام...
«انتخاب طبیعی» وجود داره.
معنیش اینه که تغییرات در رفتار...
باعث افزایش توانایی موجودات برای بقا...
یا از بین رفتن اونها میشه.
این مورد بهخصوص در انسانها صادقه.
در طرف دیگۀ طیف این افراد قرار دارن.
در هر نسل ذهنهای محدودی وجود دارن که...
باعث میشن دنیاهای دیگه رو کشف کنیم.
یکی از این ذهنها...
متعلق به زنی...
به نام جاستین فالزه.
در آنتیا... اون آموزگار به حساب میاد.
باید از اتمهای در هرج و مرج به اتمهای در توازن برسیم.
پس یه الگوی موجی لازم داریم که شبیه این باشه.
باید دو تابع موج رو...
همسو کنیم تا انسجام پیدا کنن.
من یه الگوریتم نوشتم.
در زمین، فرضیۀ الگوریتمی رو برای...
همجوشی مطرح کرد که چند دهه از زمان خودش جلوتر بود.
به همین دلیل نیوتون منو فرستاد تا پیداش کنم.
بله، ولی... ولی برای این...
به یه ابررایانه نیاز داریم که بتونه...
کوینتیلیون محاسبه در ثانیه انجام بده.
همچین رایانهای... وجود نداره.
همچین رایانهای وجود نداره.
پس باید الگوریتم رو ساده کنیم.
ولی اگه زیادی سادهش کنیم...
کل فرآیند ناپایدار میشه و بعد...
بوم.
بوم.
از همهچی متنفرم. همهچی.
دامنۀ احساساتی که انسان...
در طول روز تجربه میکنه، نامعقوله.
ستایش، سرگرمی، اضطراب...
هراس، معذب بودن، گیجی، کسالت...
سردرگمی، عطش، بیزاری، هیجان...
وحشت، دلتنگی، خشم، آسودگی...
عشق، غم، رضایت، شگفتی.
بله، به ترتیب الفبا گفتم.
بچهها، اگه آسون بود که دیگه این نمیشد، درسته؟
دیگه همجوشی نبود که.
همجوشی. میتونیم بهش برسیم.
همجوشی. میتونیم بهش برسیم.
همجوشی. میتونیم بهش برسیم.
همجوشی. میتونیم بهش برسیم.
- لوسی، بیا. لوسی... - به من دست نزن.
بیا دیگه، لوسی. همجوشی. میتونیم بهش برسیم!
همجوشی. میتونیم بهش برسیم.
تمام انسانهای دوروبَر من...
در ترس از ترس زندگی میکنن.
در نتیجه اونها اکسیتوسین یا اندورفین تولید میکنن...
یا جفتگیری میکنن، یا میخوابن یا دارو مصرف میکنن...
تا از مقابله با ترسهاشون طفره برن.
ترس از شکست...
ترس از فقدان، ترس از آشفتگی...
باعث میشه کنترلشون رو از دست بدن.
نمیفهمم منظورت چیه، درو.
باید با هم صحبت کنیم. از نزدیک.
الان زمان مناسبی نیست که اینجا رو ول کنم، خب؟
داریم به نتیجه میرسیم.
دارم سعی میکنم مکان یه سوژۀ مهم رو پیدا کنم.
من اینجام، لندن. موزۀ تیت مدرن. 1 ساعت دیگه.
باشه.
باشه، خب...
اونجا میبینمت.
چیزی نیست که توضیح و تفسیر بخواد.
یا هواش معتدله یا گرمسیری.
باید بیارمت بیرون.
وقتی شورای امنیت فهمید که مسئول این مأموریت توئی...
من؟
آشغالهای بیهمهچیز! ولم کن بابا.
واسه کاریه که با اون خانواده کردم؟
داشتم برای کشورم کار میکردم، درو.
No comments yet. Be the first to leave one.