The first 137 lines.
قهـ - رما؟
بله، اون از دنیای انسانها محافظت میکنه
قهرمان قدرت غیرقابل تصوری داره ...
فقط حرفشو میزنم مو به تنم سیخ میشه!
اون تهاجم لرد بلیال، لرد جادوگرِ قدرتمند آستاروت،
و جنگجویان نیرومند باستانیِ شجاع بی شمار دیگه ای رو شکست داد!
بانوی جَوان، اگه ملکه ی شیطانمون شدی قهرمان رو توی جنگ درگیر نکن
باهاش بجنگی، خودتو نابود میکنی!
چی میگی! این خیلی احمقانس!
نمیدونم چرا اینقدر از این قهرمان ترسیدی. اون فقط یه انسانه!
اگه ببینمش، من ملکه اکیدونا میزنم له و لوردش میکنم!
گرچه، اصلاً قرار نیس ملکه بشم!
بهم گفتی میخوای دنیای شیاطین رو نجات بدی، نه، اکیدونا؟
گفتی خون، عرق و اشک رو تحمل میکنی ...
تا سنگ جادو رو بدست بیاری و صلح رو ایجاد کنی
خون، عرق و اشک
حالا وقتشه جربُزَتو ثابت کنی!
اگه سنگ جادو رو میخواین، اگه میخواین دنیا رو نجات بدین،
الان و اینجا جلوی منو بگیرین،
قهرمانان شجاع!
زندگی کن ، دوام بیار ، با همه ی توانت
نور را به سمت آینده دنبال کن
خیانت و تنها ماندن در پس این دنیای غریب است
با ترسیدن از فردا بینایی خود را از دست دادم
جایی را می جویم که به آن تعلق دارم
" قلبم فریاد بر می آرد " می خواهم نیاز داشته
میخواهم همانند تکه های پازل با دیگران پیوند هویتی داشته باشم ولی آیا میتوانم به کسی اعتماد کنم ؟
زندگی کن ، دوام بیار ، با همه ی توانت
نور را به سمت آینده دنبال کن
حتی اگر همه چیز را از دست بدهی
امیدوار باش
نمیدانم چرا اینجا هستم
ولی همه چیز اکنون با من خوب ـست
من محکوم به چیره شدن و پافشاری کردن هستم
پس میتوانم با تو لبخند بزنم
لئو، ای احمق ...
منظورت از اینکار چیه؟
دیوونه شدی!؟ عقلتو از دست دادی!؟
ملکه اکیدونا!
نه، عقلم سر جاشه
کار من اینه که این جهان رو ایمن نگه دارم
برای همینکار ساخته شدم
این تنها دلیلیه که براش زندگی میکنم!
یه تابِش اونقدر قدرتمنده!؟
اگه نتونم دنیا رو نجات بدم، کلِ هویتمو از دست میدم
اگه انسانها بهم نیاز نداشته باشن پس کاری میکنم نیاز داشته باشن!
دنیا رو نجات میدم، حتی اگه مجبور بشم نابودش کنم بره از اول!
چه پایان بی معنی ای تصمیم گرفتی!
چرا اینقدر میخوای چیزی که ازش محافظت کردی رو نابود کنی!؟
تمام چیزی که بعدش در انتظارته، یه زمین ویران شدس!
انهدام! به جهنم، میخوامش
بقدر کافی و طولانی از این دنیا محافظت کردم. کی اهمیت میده که نابودش کنم!؟
داداش ...؟
خالی کردن همه چیز و شروع از اول خیلی خوبه!
لئو دونو، دیوونه بازی رو تموم!
به خودت مسلط باش! این تو نیستی!
راست میگه! چرا باید بجنگیم!؟
مگه توجه نکردین، ژنرالای احمق!؟
Obsidian Cage!
یه طلسم بَست کردن؟ شوخی میکنی؟
اگه قلبمو میخوای، پس باید منو بکشی!
مسخره نباش!
اگه قلبت واقعاً سنگ جادوئه،
پس چرا به کمکت به ما ادامه نمیدی مثل کاری که تمام این مدت میکردی!؟
گفتی به ما خیانت نمیکنی!
یا اینم دروغ بود؟
اصلاً دوست نبودیم!؟
اگه نمیخواین منو بکشین پس همتون میمیرین
ادوارد!
ادوارد ...
لئو، جدی میخوای ما رو بکشی؟
حالم از همه ی اینا بهم میخوره!
بهبود مهارت پُر تکاپوم،
وجودم بعنوان یه نگهبان فنا ناپذیر برای انسانها، تمامشه!
حتی اجازه ندارم بمیرم تا به تمامش پایان بدم!
فقط دارم به محافظت کردن، نگهبانی و دفاع کردن ادامه میدم،
و حتی وقتی اونا بالاخره گفتن منو نمیخوان، این تموم نمیشه!
لئو، حرومزاده ...
از کی باید متنفر باشم؟
از انسانهایی که منو ساختن؟
یا شیاطینی که دست دوستی بهم دادن؟
چی؟
این تمام شماهایین
پس هم دنیای انسانها و هم شیاطین رو نابود میکنم ...
و یکبار برای همیشه این قهرمان بودن مسخره رو رها میکنم
نه ... میدونستم از قبل که باهم جنگیدیم داره جلوی خودشو میگیره،
ولی قدرت واقعیش اینه؟
چیکار کنم؟ نمیتونم توی این وضعیت باهاش بجنگم ...
و هسته ی مانای من هنوز کاملاً از آخرین نبردمون بهبود پیدا نکرده!
یعنی وقت استفاده از اون طلسمه؟
این هنوز یه قُماره
و نظری ندارم کار میکنه یا نه ...
لطفاً بس کن، داداش!
لیلی!؟
لطفاً، اینکارو نکن!
داداش، این تو نیستی!
اونموقه رو توی لارگو یادته که به مشکلی که داشتم گوش دادی؟
بهم کلی هم مشاوره ی خیلی خوب دادی!
آره. اینکارو کردم. یادمه
نوبت منه که جبران کنم!
پس بهم مشکلاتتو بگو! همشونو میشنوم!
پس لطفاً، بس کن! بیا نجنگیم!
باشه
داداش ...
مشکلاتم؟ تمام مشکلاتم؟
میخوای مشکلاتمو بشنوی، لیلی؟
آره، میخوام! مهم نیس چی باشه، میشنوم!
خب پس، بزرگترین مشکلم ...
اوم؟
بزرگترین مشکلم ...
... اینه که قهرمانایی که خیلی ازشون انتظار داشتم خیلی ضعیفن!
لیلی!
حالا فهمیدم
تو دیگه ... قهرمان نیستی
هیچ قهرمان واقعی ای اینقدر بی رحمانه به یه غیرمسلح حمله نمیکنه!
دستامو با اشعه ی ارزشمند خدایان پُر کن! دشمنمو نابود کن!
Gae Assail!
پس بالاخره جدی شدی
حتی این طلسم سطح بالا هم نمیتونه بهش آسیب بزنه!؟
بیاین، قهرمانا!
اگه میخواین دنیاتونو نجات بدین، پس با آخرین ذره ی وجودتون جلومو بگیرین!
باشه!
ازت ممنونم، لئو دونو!
تو به این پخمه ی نادون نقاط ضعفشو فهموندی!
تو معلم خوبی بودی!
هیچوقت مردی مثل تو رو نشناختم!
از صمیم قلبم، خیلی بهت احترام میذاشتم!
تو واقعاً یه متحد و یه دوست واقعی بودی!
و حالا فهمیدی اشتباه میکردی؟ اینکه من یه شرور بودم؟
نه، هنوزم اینجوری احساس میکنم!
اما حتی اگه دوستم باشی ...نه، چون دوستمی ...
اون خون اژدهاشو آزاد کرد!؟ اونم داره جدی میشه!
اگه از مسیر منحرف شدی، وظیفه دارم از بین ببرمت!
غیرممکنه!
Cocytus Ptolomea.
این ...
Inferno Gehenna.
No comments yet. Be the first to leave one.