The first 190 lines.
مـــســــافــــر
تــيـــم تــــرجــمـــه ــــ IMDB - TOP ــــ با افتخـار تقديم مـي کنـد
T
Tr
Tra
Tran
Trans
Transl
Transla
Translat
Translate
Translated
Translated
Translated b
Translated by
Translated by:
Translated by:
Translated by: H
Translated by: Ha
Translated by: Ham
Translated by: Hami
Translated by: Hamid
Translated by: Hamidr
Translated by: Hamidre
Translated by: Hamidrez
Translated by: Hamidreza
Translated by: Hamidreza9
Translated by: Hamidreza95
Translated by: Hamidreza958
Translated by: Hamidreza958
Translated by: Hamidreza958
متــــــرجــــــــم HAMIDREZA958
کارگردان آندره مونک
آندره مونک" نتونست فيلمش رو تموم کنه"
اون توي يه تصادف ماشين در تاريخ بيستم سپتامبر در سال 1961 فوت کرد
ما قصد نداريم چيزي رو که خودش فرصت نکرد بگه، اضافه کنيم
ما به دنبال حل کردن چيزهايي نيستيم ...که شايد اون به دنبال گفتنش نبوده
اون جاهاي خالي فيلم رو که اون به خاطر مرگش نتونست بگه...
ما صرفا مي خواهيم اون بخش هايي از فيلم رو ...که خودش ساخته ارائه بديم
... با تمام شکاف ها و کم گوئي هاش ...
و تلاش کرد اون مفهوم و معنا رو بفهمونه...
آندره مونک هم دوره ما بود
ما هم توي اميد ها و آرزوي هاي اون شريک بوديم ...و نمي خواهيم توي جواب سوال هايي که توي فيلم ميخواد مطرح کنه، پيش دستي کنيم
شايد ما اون سوال هايي رو که اون مي خواست مطرح کنه رو ارائه بديم ...
... داستان از اينجا شروع شد که
در يه مکاني که ديروز نبوده و فردا هم نخواهد بود... فقط الآن هست
...اين کشتي تجملاتي الآن در خشکي قرار داره
و همچنين تمام مسافرانش هم در خشکي هستن...
اضطراب ها و بلندپروازي در يک سفر درياي از بين رفتند
...يه مسافر جزئي از جامعه نيست
يک ملت يا يک گروه آزاد... بدون بيوگرافي
...دنيا براي مسافرين تبديل ميشه به يه صورت خوش
...دوست داشتني و آماده به خدمت...
خيلي عجيب نيست اينکه از کجا اومده اند و براي چي دارن ميرن به مسافرت...
ولي ما نبايد اين داستان کوتاه رو بي حوصلگي و بي علاقگي مشاهده کنيم
ما بايد به اين مسافر توجه کنيم
...اون آلمانيه
که هنوز کشورش رو نديده... و حتي اروپا رو هم چند ساله نديده
...الآن اون داره با شوهرش برميگرده
کسي که در يک کشور غريبه و مهمان نواز ازدواج کرده...
انگلستان...اولين توقف گاه کشتي در اروپا
ليزا" چي ديد؟"
...شوهرش نفهميد
چرا اين اتفاق اون رو آشفته کرد...
نمي خواد اينجوري با من همدردي کني
تو چيزي درباره اين قضيه نمي دوني
...وقتي من تو اردوگاه بودم
اون چيزي نيست که تو تصورش رو بکني عزيزم، والتر
من اونجا زنداني نبودم من ناظر و سرپرست بودم
اينجوري بهم نگاه نکن من به کسي صدمه نزدم
...اگه الآن "مارتا" زنده است
به خاطر منه...
من چيز زيادي درباره گذشته ام به تو نگفتم تو مهاجرت کرده بودي
تو هرگز نمي فهمي ما چطوري زنده مونديم و از رهبرهامون اطاعت مي کرديم
...شايد اين براي جفتمون بهتر باشه
که بالاخره تو اين حرفها رو بشنوي...
توي تابستون سال 1943 من به "آشويتز" فرستاده شدم
من مسئول فرماندهي انبار بيرون از اردوگاه بودم
من هيچ ارتباطي با زنداني ها نداشتم فقط با وسايلشون
...بقيه چيزها به "رايش" مربوط بود
و من من مسئول مراقبت از اون بودم که چيزي رو خراب نکنه و نزده...
اون موقع جنگ بود و ما همه سرباز بوديم
يه عده دنبال رسيدن به پست و مقام بودن ولي من فقط وظيفه خودم رو انجام ميدادم
من هروقت مي تونستم سعي مي کردم به اون زن ها کمک کنم
من بايد يه همکار از زنداني هاي جديد واسه خودم انتخاب مي کردم
...کار کردن توي بخش من راحت تر از بخش هاي ديگه بود
و رفتار در اونجا خيلي مهربانه تر بود...
من يه سادگي رو در چهره "مارتا" ديدم
براش ناراحت بودم و تاسف ميخوردم
اون منشي من شد
...اين مايه خوشحالي من بود که
ببينم اون داره برميگرده به حالت قبلش، به يه دختري که توي آزادي زندگي مي کنه...
...من اون روز آرزو داشتم که اون يه زندگي آزاد داشته باشه..
و من هرکاري مي تونستم کردم تا بيشتر زنده بمونه...
...بعدها متوجه شدم که نامزدش "تادِئوژ" توي اردوگاهه
و از اونجا که ما نياز به يه دفتردار داشتيم، اون دوتا رو به هم رسوندم...
اونا ازم تشکر کردن که تونستن دوباره به هم برسن
اون يه روز مريض شد و به بيمارستان بردنش
شرايط اونجا خوب نبود ما دارو کم داشتيم
نمي تونستيم از عهده اش بربيايم
به هر حال، سربازامون در وضع بدتري بودن
تصميم داشتم م"مارتا" رو برگوندم
...پيش خودم بيشتر مي تونستم مراقبش باشم
و اينجوري مطمئن بودم که دکتر اونو ويزيت مي کنه...
براش ويتامين و دارو از داروخانه مي گرفتم
من زندگي شو نجات دادم
،ازش توقع تشکر نداشتم ولي اين حق رو داشتم که حقيقت رو بهم بگه
ولي اون نميخواست اينو مطرح کنه
وقتي حالش خوب شد، بيش از هميشه گوشه گير بود
هرچي که بود، من نمي تونستم بفهمم
!خــبــر دار
وقتي من فهميدم قضيه از چه قراره که ديگه خيلي دير شده بود
اون خودش از روي اختيار خودش رفت
اون مجبور بود که اين ملاقات رو قبول کنه
من نميدونستم که خطاي اون چي بود ...ولي مي دونستم
..."وقتي "آنتراسترامفارهر گرابنر اومد زندان تا حرفش رو اعلام کنه...
هيچ چيز روي زمين نمي تونست اون رو نجات بده...
مارتا" به بخش اعدامي منتقل شد" من مي خواستم يه بار ديگه اونو ببينم
قبل از اينکه از اونجا حرکت کنه و بره من گفتم مي خوام بخش اعدامي ها رو ببينم
خيلي ترسناک بود
و بالاخره من "مارتا" رو ديدم
من که سرپرست بخش امنيت اجتماعي بودم مثل اون ضعيف و ناتوان بودم
تا الآن من مطمئن بودم "مارتا" همون بلايي سرش اومد (که سر "تادِئوژ" اومد (وفکر ميکردم که مُرده
شايد در اين لحظه "والتر"، "ليزا" رو نوازش کرد و بهش دلداري داد
ولي واکنش شوهرش که درباره گذشته زندگي همسرش اطلاع پيدا کرده...
خيلي اهميت نداره... ... احتمالا کارگردان از اون استفاده کرده
تا ليزا بتونه صحبتش رو ادامه بده... و بخش اول داستان خودش و مارتا رو تعريف کنه
در بخش دوم، ليزا از مارتا مراقبت مي کنه
...يه شکافي در اين بخش از فيلم وجود داره
که درباره يه سري اتفاقات مختلفيه که توي کشتي رخ ميده...
... مونک" شروع کردن اين اتفاقات رو فيلم بگيره"
ولي هيچوقت اونا رو تکميل نکرد...
انگيزه فاش کردن خاطرات "آشويتز" بايد به طور مفصل و جزئي مطرح ميشد
... ما از اين بخش هاي مبهم ميگذريم
... ليزا به مارتا خيره شد و بهش زل زد ...
تا مطمئن بشه که اون خودشه...
در اين فشار و کشمکش بود که "ليزا" خاطرات رو به خوبي به ياد آورد
من خيلي نگرانش بودم من چقدر ساده بودم
اون به لطف و محبتي که من بهش ميکردم توجه نمي کرد
،من، يه آلماني ...همه چيو واسه خودم قدغن کرده بودم
نه هيچ زندگي شخصي داشتم، نه عشقي، نه مرخصي...
،اون، يه لهستاني،مرتکب جرم سياسي شده بود هرچي که من کم داشتم رو داشت
اون نيازي به من نداشت براي اينکه بهش خوش بگذره
اينها کارهاي من نبود و اينم اتفاقي نبود که "تادِئوژ" اونجا بود
زنداني ها از اعتماد ما سوءاستفاده مي کردن ...اونها از کار کردن در ميرفتن
وقتي که چشم ما رو دور ميديدن...
حتي بعضي سرکارگرهاي آلماني ميرفتن توي جمعيت
اون اينجا نيست
منظورت چيه؟- کاپو" اونو قرستاد بيمارستان"-
اين کيه؟- اون مي تونه جاشو بگيره-
بازم يکي ديگه از حقه هات؟- نه، اون تيفوس داشت-
آلماني هاي نجيب، جلوي روي تو هستن توي اردوگاه مخفي نشدن
تو يه ترسوي بزدل حال به هم زني
سال 1936 من توي اسپانيا جنگيدم اين يونيوفرم رو بخاطر ترسويي به دست نياوردم
کار رو بلدي؟- آره-
ميزارمش بره
...ما توي جنگ مبارزه کرديم
من مي دونستم که... حيله گري موثر تر از وحشيگريه
اونا باهم عشق بازي ميکردن و فکر ميکردن کسي نميدونه اونا اين حق رو نداشتن
ولي من مي دونستم، و اگه تو چيزي رو بدوني ...که ديگري واقعا مراقبه که کسي متوجه نشه
مي توني نگهش داري... ...يا ردش کني بره
تو همه کاره و رئيسي...
من گزارش هاي دزدي رو ميگيرم
موارد ضبط شده جزو اموال دولت رايش هستن ...زندوني ها دزدي ميکنن، کسب و کار مي کنن
ديروز يه زن زنداني داشت کفش از مغازه مي دزديد
امروز يه سري طلا زير خاک پيدا کرديم
اوبر" که يه فرد ساده و ايده آليست بود" بسيار گيج شده بود بخاطر موضوعات اينچنيني
آخرش هم يه چيزي رو واضح گفت
ما بايد اعتماد زنداني هاي برگزيده رو جلب کنيم" و کارها رو مرتب کنيم
...فقط بهترين فرد در پادگان و بهترين زنداني"
"مي تونه ماهيت واقعي اين اردوگاه رو برگردونه..."
اين موضوع واسه من تازگي نداشت
سرپرست "ونيگر" دوست داره دستور بده
...متاسفانه من هم يه مدت مريض بودم
و "مارتا" هم مي تونست توجه کنه...
حتي سگ ها هم امتحان مي شدند که نتونن مقاومت کنن
اکثر حيوانات اهلي به شدت به پنير علاقه داشتن
نمي دونستن که به زودي قراره بهشون داده بشه
! يه بچه
همچين چيزي امکان نداره من ميرم يه نگاه بندازم
تو بهش حقيقت رو ميگي؟
بهتره خودم برم بررسي کنم
!چه بچه ناز و دوست داشتني
يه شوخي احمقانه ديگه توسط فرماندهي
من به خاطر ضعفي که داشتم ناراحت و شرمنده بودم
...مارتا منو درگير يه کار کثيف کرد...
همکاري در تلاش براي زنده نگه داشتن يه بچه يهودي...
بعدها مبارزه براي مقابله با "مارتا" زندگي منو زير و رو کرد
امروز روز تولدمه
هيچ کس اينجا از روز تولد من اطلاع نداره...
No comments yet. Be the first to leave one.