The first 189 lines.
- من که چیزی نمیبینم. - بهت میگم یکی اونجاست.
حالا نگاه کن!
چیزی نمیبینی؟
کی اونجاست؟
حرف بزن!
کی هستی؟
حرف بزن!
کی هستی؟
«رمولوس»
هوسته...
تویی؟
همهی درختا رو علامت زدم.
همونطور که خودت گفته بودی...
منو صدا زدی؟
بیا، میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
یه غول!
رومیا زیرِ زمین با دست و پای بسته...
نگهشون میداره تا بهش خدمت کنن.
خواهش میکنم بیا برگردیم به اردوگاه.
اگه الان بریم قبل از تاریکی میرسیم اونجا.
بهش دست نزن! نمیدونیم که مقدسه یا نه.
چی شده؟
این طنابِ پیکوس ـه.
هوسته...
بذار توضیح بدم.
تو یه ترسوی حرومزاده ای! گذاشتی اون بمیره!
ولم کن.
ولم کن.
من پیکوس رو نکُشتم.
خوش اومدی، گوسفند کوچولو!
ویرو، چی شده؟
هوسته کجاست؟ چه بلایی سرت اومده؟
- چه بلایی سرت اومده؟ حرف بزن! - گاینوس رو خبر کن.
نمیتونی بهمون بگی چی شده؟
- گاینوس! - هوسته کجاست؟
- گاینوس! - هوسته کجاست؟
گاینوس!
چه خبره؟
گاینوس!
گاینوس!
لطفاً منو ببخش.
پیشِ هوسته بودم ولی بعدش...
فقط نگاه کردم و هیچ کاری نکردم...
چی برا خودت میگی؟
توی جنگل یه اتفاقی افتاده.
رفته بودیم یه جای دیگه ولی بعدش...
جفتمون دیدیمش.
کیو دیدید؟
حتماً باید اسمش رو به زبون بیارم؟
به بلندیِ سه نفر آدم بود،
و پنجههایی آهنی داشت.
هوسته رو گرفت، به دو نیم تقسیمش کرد...
و بعدش قلبش رو خورد.
چرا فقط اونو گرفت؟
نمیدونم.
من...من...من قایم شدم.
وقتی آدم با رومیا رو در رو میشه، چیکار میتونه بکنه؟
میگی هوسته مُرده،
ولی الان خودت اینجایی و داری حرف میزنی!
کثافتِ بزدل!
کافیه، پاکویوس، ساکت باش!
ویرو...
واقعاً «بانوی گرگ ها» رو دیدی؟
آره.
اون قلبش رو خورد.
از امروز به بعد، سه تا آتش بیشتر روشن میکنیم.
باید اون رو از خودمون دور نگه داریم.
حالا برید سراغ کارهاتون.
میخوایم هوسته رو همونجوری اونجا ول کنیم؟
- نمیخوایم بریم جنازهش رو بیاریم؟ - تو میخوای بری پاکویوس؟
برید سراغ کارهاتون.
«پدر ژوپیتر»... (خدای خدایان زئوس)
مارس، ارباب جنگ... (خدای جنگ آرس)
و تو اِی وستای پُر ثمر... (وستا: الههی خانه داری)
به این دخترتون نگاه کنید...
که از مردابهای مردگان برگشته...
تا ما را غرق در وحشت کند.
به ما بگویید...
که با پذیرفتن او به خانه های خود...
کار درستی کرده ایم یا اینکه...
او دوباره باید مجازات شده...
و به تاریکی بازگردانده شود؟
نترسید!
خب، حالا باید چیکار کنیم؟
اون بهتون میگه باید چیکار کنید.
حقِ اعتراض ندارید،
خدایی هست که به قلبش الهام میکنه.
همینجوری پیداش کردیم.
حداقل پنج تا مرد لازمه تا این سنگها رو تکون بدن.
تو نمیخوری پاکویوس؟
یعنی ترس اشتهات رو از بین بُرده؟
این ترس نیست.
خب پس چیه؟
دوست ندارم اینطوری بهم نگاه کنی.
- ما قراره که... - امروز به هوسته فکر کردیم!
کل روز رو!
قبلاً هم بهتون گفتم، اگه میخواید برید پیداش کنید...
جلوتون رو نمیگیرم.
نمیتونیم تنهایی بریم، خودتم خوب میدونی!
من و پاکویوس حاضریم ولی تو...
تو پادشاهی!
میتونی تصمیم بگیری که یه نفر رو باهامون بفرستی.
لوسیوس، تو حاضری بری؟
ازت سؤال پرسیدم!
افراد دیگهای هستن که از من خیلی شجاعترن.
مثلاً تائوروس...
شنیدی چی گفت تائوروس؟
میگه تو از همه شجاعتری.
اونی که از همه شجاعتره، تویی گاینوس!
چرا خودت نمیری؟
چون هوسته هیچ ارزشی برام نداره.
تو هم که بزدلی!
مثل بقیه!
افراد رو جمع کن!
من رهبریشون میکنم.
اونموقع میفهمی که بزدلم یا نه.
تائوروس میخواد رهبریِ یه گروه اعزامی رو به عهده بگیره.
آپیوس و پاکویوس هم همراهش میرن.
اگه کس دیگهای هست که بخواد دنبالشون بره، من بهشون اجازه میدم.
همرزمان...
همرزمان...
اگه اتفاقی که امروز برای هوسته افتاد...
برای شما میافتاد...
دلتون نمیخواست یه نفر بیاد و جنازهتون رو خاک کنه؟
یا اینکه ترجیح میدادید جنازهتون رو ول میکردیم...
تا خوراکِ پرندگان بشه؟
بهش فکر کنید.
اگه قول بدی...
- من باهات میام. - برای تو قسم میخوریم، ویبیوس!
قسم به همهی خدایان!
کس دیگهای همراهمون نمیاد؟
دیگه بسه، تائوروس.
فردا دمِ طلوع باید از اینجا برید.
ویرو!
بیا نزدیکتر.
تو باید دقیقاً...
ببریشون همونجایی که هوسته مُرد.
- صبر کن، گاینوس! - ساکت باش.
همون کاری که گفتم رو بکن.
ببرشون همونجا که میدونی.
دوباره اون بود؟
برادرت؟
چرا نمیخوابی؟
توی الئا وقتی یه برده از دستور سرپیچی میکنه،
دستهاش رو به دوتا اسب میبندن...
و اونا رو وادار به حرکت میکنن، تا اون برده به دو نیم تقسیم بشه.
با منم همین کار رو میکنن.
چون دروغ گفتم!
پس تو هوسته رو کُشتی.
بهم حمله کرد و باید از خودم دفاع میکردم.
دارم راستش رو میگم، باید حرفم رو باور کنی.
حالا وقتی جنازهش رو ببینن،
میفهمن که چه اتفاقی افتاده.
هیچ امیدی ندارم.
فردا باهامون بیا.
- چرا ازم میخوای بیام؟ - چون تو شهامتش رو داری.
اگه با تو باشم، کمتر میترسم.
خواهش میکنم!
من هیچ شهامتی ندارم.
دقیقاً مثل خودتم.
وقتی اونا برادرم رو کُشتن، من پیشش بودم.
نتونستم نجاتش بدم.
دوست دارم برگردم به اون روز و باهاش بمیرم.
ولی خدایان اجازهش رو ندادن.
ایلیا؟
ایلیا؟
برو بگیر بخواب، ایلیا!
خدایان در خواب بهت نشون میدن که باید چه راهی رو در پیش بگیری.
هیچوقت به اندازهی کافی نخوابیدم.
ترسیده بودم که یه موقع از دستت نداده باشم،
ولی بجاش دیدم اینجایی! یه جور نعمت توی خونهـمی.
نمیذارم دوباره کسی تو رو از من بگیره.
من یه نعمت نیستم.
انتقامم!
مارس، خداییه که زندگیم رو بهم برگردوند.
الان مال اونم.
تو دخترِ منی.
مال آلبایی!
مال منی!
حالا بیا بریم خونه.
هنوز ضعف داری.
باید ببریم پیش کِشیشِ مارس.
فقط به اون میگم که چی دیدم و خدا بهم چی گفته.
چیزی ندیدی.
چرا دیدم.
حالا فقط کِشیشِ مارس میتونه مشخص کنه...
که الهاماتِ توخالی بودن یا نبودن!
آخرش گاینوس به اون چیزی که میخواست رسید.
ساکت باش.
No comments yet. Be the first to leave one.