The first 189 lines.
خانم بلیک؟ من کارآگاه ساباتینو هستم.
ایشون همکارم هستن، کارآگاه بریگز.
خانم بلیک،
اون چند روزیه اون پایینه.
بریگز: الکل خونش، خانم بلیک،
خیلی بالا بود.
آقایان،
لطفاً یه لحظه بیرون برید؟
بابا،
عوضی، بالاخره کار خودتو کردی.
لعنت بهت، بابا.
گیل: اون هی باهاش به پشتم میزد،
و بعد به سرم تا اینکه شکست.
وقتی این اتفاق میفته از خودش خوشش نمیاد.
حتی نمیخوام چیزی راجع بهش بشنوم.
این دربارهی اون نیست. این دربارهی توئه.
برنامه سانی بلیک.
بله، گیل. اون مشکل اونه، نه مشکل تو.
اون به من زنگ نزد. تو زنگ زدی.
مطمئن نیستم اصلاً تحت کنترلش باشه.
گیل، شعار من چیه
وقتی میشنوم یکی میگه زندگیش از کنترل خارج شده؟
گیل: هیچ چیز اتفاقی نیست.
میخوام خودت بگی، گیل.
اما مهمتر از اون، میخوام... نه، باید بهش باور داشته باشی.
باشه.
باشه، روی خط بمون، تا اون شماره رو بهت بدیم.
به همه شماهایی که امشب فرصت صحبت کردن باهاتون رو پیدا نکردیم،
وقت ما به پایان رسیده، چون به خبرهای نیمهشب نزدیک میشیم.
من دکتر سانی بلیک هستم،
تهیهکنندهی من خانم پائولا کرنشاو دوستداشتنیه.
بزرگتر خودمون، گلن فارستر، بعد از ما با خبرها میاد.
دوشنبه شب میبینمتون، و آخر هفته خیلی خیلی خوبی داشته باشید.
گلن: دکتر سانی بلیک، روانشناس و نویسندهی سرشناس،
برنامهشون هر دوشنبه تا جمعه پخش میشه
از ساعت ۸ شب تا نیمهشب اینجا در تاک لاین.
کارت عالی بود. ممنونم.
پس میذاری ببرمت بیرون برای یه آخرین خوشگذرونی؟
نمیتونم. باید صبح زود بیدار شم،
و بارت و کامیون اثاثکشی رو ببینم.
گفتی "بارت"؟
بارت؟
اون دیروز بهم زنگ زد، باشه؟
فقط گفت دلش برام تنگ شده و میخواد منو ببینه.
و تو باهاش حرف زدی؟
اون فقط داره تو اثاثکشی کمکم میکنه.
این همون پسریه که گفتی باید مجوز بچهدار شدنشو لغو کنن؟
بس کن.
ولی تو از بارت متنفر بودی، نه از شهر.
و حالا داری از شهر میری و بارت رو هم با خودت میاری؟
سانی، بس کن. داری چیکار میکنی؟
کاش میدونستم.
باشه، مطمئنی نمیتونم راضیت کنم که بریم یه شبنشینی کنیم؟
بیا دیگه. میتونیم راجع بهش حرف بزنیم.
نمیخوام راجع بهش حرف بزنم.
چه جور شبنشینیای؟
فکر کردم جدی شدی در مورد اون جلسات.
واو. تو الان سعی کردی با اشاره به ۱۲ مرحله منو عذاب وجدان بدی؟
که من راجع به بارت حرف نزنم؟
خیلی زود میای دم در خونهام،
التماس میکنی که بیای حومه شهر خوش بگذرونیم و کباب بزنیم.
و تو دلتنگ زندگی توی شهر میشی
بدون اون دوست پسری که به بهترین دوستت تیکه میانداخت.
بهترین دوست لزبینت. اینقدر خنگه اون.
هی، من کامیون اثاثکشی رو توی بزرگراه رد کردم.
پس باید اون راهرو رو خالی کنیم.
اونو بده به من.
بیا.
فرد: ناگت! ناگت، بس کن و بیا اینجا.
بیا اینجا.
داری چیکار میکنی؟
سلام. سلام.
من همسایه جدیدتون هستم.
سانی بلیک.
با جک نسبتی داری؟
اون بابام بود.
بیشتر از یک ساله که خالیه.
آره، خب، من گذاشته بودمش برای فروش،
ولی فکر کنم این روزا یه فیل رو راحتتر بشه فروخت.
اون هیچوقت از دختری حرف نزده بود.
وای خدایا. من الان اینو گفتم؟
ما با هم مشکلاتی داشتیم.
بابات مرد خیلی خوشحالی نبود.
نه، یادم نمیاد هیچوقت اون خوشحال باشه.
اوه، حدس میزنم میدونید دارم یه استخر نصب میکنم.
ولی کار رو متوقف کردم، پس
باید کمی بهت آرامش بده.
چی شده؟
اگه جای تو بودم، مشترک روزنامه نمیشدم.
چرا؟
اصلاً نمیخوای با اون یکی سر و کار داشته باشی.
بَرِت: نگهش داشتی.
تعجب کردم.
خوشحالم.
شنبه چطوره بریم بازی؟ چندتا بلیط خوب دارم.
از طرف مشتری؟ این رشوه یا یه همچین چیزی نیست؟
این بطریهای خالی رو کجا میخوای؟
اوه... فقط ببر تو زیرزمین.
یه لحظه صبر کن.
بده من ببرمش.
امروز دلیلی نداره بری اونجا.
وقتی بچه بودم،
وقتی اوضاع ترسناک میشد، میومدم اینجا تو زیرزمین قایم میشدم.
مینشستم کنار این کوره،
و صدای همه چیز رو که تو اتاق پدر و مادرم میگذشت، میشنیدم.
سانی، در مورد این موضوع کلی سوال تو ذهنم هست.
تو قراره تو هر گوشهای یه روح پیدا کنی.
بَرِت.
هفت صبح یه دادگاه دارم.
بَرِت.
ممنون که امروز اومدی و کمکم کردی. خیلی لطف داشتی.
فقط بهم بگو، همه روانشناسا همینقدر دیوونن؟
کَم: سلام.
به پیشنهاد ویژه و معرفی ما علاقه دارید؟
یه ماه رایگان روزنامه "باگل"؟
ببخشید؟
من کَم هستم. من پسر روزنامهرسان شما هستم.
ممنون، ولی نه ممنون.
میدونستید کمتر از نصف مردم این کشور
دیگه روزنامه نمیخونن؟
یا حتی کمتر از نصف همین تعداد هم کتاب نمیخونن؟
پاتو از در من بکش بیرون.
میدونم، باور کن.
همه همینطوری بهم نگاه میکنن. اشکالی نداره.
من اینطوری بهت نگاه نمیکنم.
کَم: بیخیال، اونا تا جایی که چشم میتونه تاریک باشه، تاریکن.
اینو میبینی؟
میتونی خودتو توشون ببینی.
اونا مثل آینههای کوچولوی ریزن.
اگه همین الان پاتو از در من نکشی بیرون،
به پلیس زنگ میزنم.
کَم: اوه، خب، میتونم چشمهامو بگردونم ته سرم،
ولی واقعاً فکر نمیکنم بهتر بشه.
شنیدی چی گفتم؟
اوه، سلام، اسم من کَم هست.
دوست دارید مشترک روزنامه بشید؟
پات.
الان برش دار.
این پیشنهاد فقط اگه الان سفارش بدی معتبره.
ماه رایگان ظرف ۱۰...
باشه، وقتشه که برم تو.
موفق باشی.
یه گروه جدید داره شروع به کار میکنه.
فرزندان بزرگسال الکلیها، چهارشنبهها بعدازظهر.
میتونه یه استراحت از "دیبیآر"هات باشه، و پول هم میده.
چهارشنبهها تو شهر هستم.
میتونیم تو یه روزی که آزاد باشی برنامهریزی کنیم.
یه لحظه صبر کن، چیِ من؟
"دیبیآر"ها.
آسیبدیده غیرقابل تعمیر.
باورم نمیشه اینو گفتی.
آره خب، میدونم دارم بدبین میشم. فقط یه لحظه.
میدونم که به پولش احتیاج داری.
مگه قرار نبود اون خونه رو بفروشی به جای اینکه بری توش زندگی کنی؟
ممنون،
ولی من با "آسیبدیده غیرقابل تعمیر"های خودم میمونم.
کلویی: چرا؟
سانی: خب، همونطور که میدونی، من خودم یه زمانی یکی از اونها بودم.
جک: (مست) چرا فکر میکنی همیشه اون پایینه؟
زن: بیا بالا!
زن: تو مستی، جک.
جک: با تو حرف نمیزنم، دارم با دختر لعنتی خودم حرف میزنم!
زن: نمیبینی میترسه؟
جک: به جان خودم، این زیرزمین رو با میخ میبندم!
زن: بس کن!
جک: سانی، الان به من نگاه کن، دختر کوچولو.
سریع از این پلهها بیا بالا وگرنه میکشمت بالا.
گِلِن: وقت صحبت تو "تاک لاین" هست.
و با فقط چند دقیقه باقیمونده امشب،
یه مرد جوان از "استیلواتر" روی خط داریم،
شهر قدیمی خودم، درست اونور پل.
سلام، استیلواتر، شما روی آنتن با دکتر سانی بلیک هستید.
استیلواتر، شما اونجا هستید؟
کَم: (آواز میخواند) هیکوری، دیکوری، داک
موشه از ساعت بالا رفت
ساعت یک شد، موشه کارش تمام شد
هیکوری، دیکوری، داک
خب، یه شعر کوچیک برای پایان شبمون.
وقتمون تمومه.
همینطور که داریم نزدیک میشیم به "اخبار نیمهشب" با گلن فورستر.
فردا ساعت هشت شب برمیگردیم.
گلن: دکتر سانی بلیک.
بارت.
بارت: هوم؟
بارت، بیدار شو.
آره.
بارت، الان باید بیای خونهم.
کیه؟
بیدار شو.
No comments yet. Be the first to leave one.