The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه در «دد سیتی» گذشت.
اون چراغ رو روشن کردیم.
اونا بهخاطر ما اومدن اینجا.
چیز بیشتری برای دردش نداریم؟
اون آخرین مورفینمون بود.
فقط داشتم به رامون فکر میکردم.
چوچو. ماریسول.
مگی، این بهترین وضعیه که هیچکدوممون تا حالا داشتیم.
انبارمون پر از غذاست.
یه چیز محکم لازم داریم
بین خودمون و واکرها.
ببین، مشکل اینجاست که من عضو جامعهٔ شما نیستم.
داما خودش رو کشت.
خب، پس ظاهراً انتخابش رو کرده.
کی این اتفاق افتاد؟
چند روز پیش.
از مریلند تا اینجا اومدم
دنبال یه جای امن،
غارت و معامله، هرچی گیرم میاومد.
دیدم مجسمهٔ آزادی روشنه،
گفتم شانسم رو امتحان کنم.
قطعاً پیچخوردگی وارونگیه.
اینطوری تکونش بدم درد داره؟
آخ!
لعنتی!
چیزی برای درد نداری؟
میخواستم همین رو از تو بپرسم.
چند هفته پیش ته کشیدیم.
هرچی داری بده، یه چیزی باهات عوض میکنم.
من... من یه...
یه ویسکی دارم.
برای یه موقعیت خاص نگهش داشته بودم، ولی...
یا خدا، جانی واکر بلو؟
میدونی قبل از این وضع چقدر میارزید؟
اصلاً از کجا آوردیش؟
بالای ایالت، نزدیک بیکن، به یه کلبه رسیدیم.
یه زنی اونجا بود...
بچه که بودی این کار رو نمیکردی؟
نه، نمیتونم بگم کرده باشم.
من و لوئیس جداگانه با کریس و زنش حرف زدیم.
حرفهاشون با هم جور درمیاد.
ظاهراً این زن میتونه هر چیزی گیر بیاره،
به شرطی که در عوض چیزی باارزش داشته باشیم،
که داریم.
باشه، ولی کار من اینه همهٔ اینجا رو امن نگه دارم.
مگی، به تجهیزات پزشکی نیاز داریم.
وقتی اونا رو داشته باشیم همه اینجا امنترن.
و داری تنها دکترمون رو میفرستی بیرون.
ترنس گفت امروز
یه پناهجوی دیگه پزشکی بلده.
این میشه چهار نفر تو یه هفته؛ پس آره، از نظر فنی،
لوئیس تنها دکترمونه، ولی تنها کسی هم هست
که میتونه مطمئن بشه داروهای معاملهای اصلن.
باید بره،
و تو باید مطمئن شی سالم برمیگرده.
پس خودش رو «معاملهگر» صدا میکنه؟
ماشین رو تبدیل به هواپیما میکنه.
میفرستتش هوا.
ولی فقط اگه تو هم انجامش بدی.
میگفت این معاملهگر
تا نیوفاندلند رفته و برگشته،
اونم بعد از اینکه دنیا به گه کشیده شد.
یکم از اون گوشت خشک میاری؟
میدونی چی چندش به نظر میاد ولی واقعاً محشره؟
من و رناتا گوشت خشکشده رو ریزریز میکردیم
و میریختیم روی مکاندچیز.
داری دربارهٔ...
«همبرگر هلپر دهاتیها» حرف میزنی؟
خب؟
با هر دو پنجره پایین، واضحاً بنزین بیشتری میسوزونه.
هوم.
یه کم جلوتر چندتا از ماشینهای قدیمی بابل نو رو قایم کردم.
عجیبه، پلها که نیستن...
نمیدونم.
یه جا دیگه رؤیام رو کنار گذاشتم:
اینکه یه روز از اون جزیره بیرون بیام.
خوبه آدم بفهمه رویاها هنوزم میتونن واقعی بشن.
مأموریت، مأموریته.
ولی باید از مسیر هم لذت برد.
این همه ساختوساز
واکرهای بیشتری میکشونه اینجا.
مگی این رو میدونه، نه؟
الان این رو هم میدونه
که خونه و بیمارستان شما امنتر شدن.
وقتی اینجا هم تموم بشه،
انبار غذا هم امن میشه.
پس تو و مگی از قدیم همدیگه رو میشناسین؟
برای همین داوطلب شدی؟
داوطلب؟
بیشتر با غرغر و زور تسلیمم کردن.
تازه، ترجیح میدم کار درست انجام بشه
تا اینکه بشینم میمونهایی رو ببینم که با ارهبرقی شعبدهبازی میکنن.
- به دل نگیر. - باشه.
وقتی پیشنهاد داد از بریکس بیایم اینجا،
گفت امنتر میشیم، وضعمون هم بهتر میشه.
برای امنتر شدن شروع خوبیه.
ولی بهتر شدن؟
داداش، از جایی که من میبینم،
اینجا یعنی غذا و برق.
اونجا یعنی محصول مرده
و بید بیشتر از کسِ یه راهبهٔ پیر.
جدی میگی؟
چرا همچین چیزی گفتی؟
چرا این کلمهها رو کنار هم گذاشتی؟
مثلاً ما که به پرندهها نگاه میکنیم.
نمیدونم.
خرچنگها فکر میکنن ماهی پرواز میکنه؟
چون خودشون پایینن و به این بالا نگاه میکنن.
خرچنگها فکر میکنن ماهیها پرواز میکنن؟
واقعاً نمیدونم.
ولی واقعاً طرز کار مغزت رو دوست دارم.
چی؟
مدتهاست کسی ازم تعریف نکرده،
مخصوصاً یه خانم، پس...
ممنون.
ببین نیگن، الان چیزایی داریم، باشه؟
ولی جمعیتمون نسبت به سه هفته پیش دو برابر شده.
اگه همینطور بذاریم تازهواردها همهٔ منابعمون رو مصرف کنن...
من خانواده دارم که نگرانشون باشم. همین.
راستی من رسیدم به ۲۴.
تو برای شمردن تا ۱۹ باید کفشهات رو هم دربیاری.
۲۴؟ آره جون خودت.
تو ۲۳ی، من ۲۴م.
ولی خوبه، برای سنت عالی پیش میری.
وایسا، وایسا.
عجب حرومزادهٔ آتیشپارهای هستی.
یهجورایی بهت افتخار میکنم.
باشه همه،
دروازه رو ببندین و ببرینشون قفسها.
باشه، فقط میگم ما داریم واکرها رو میاریم.
پس باید ساعت برق بیشتری بگیریم، نه؟
قدیما بود، یه جور پاداش بهمون میدادن.
آره، و اگه بابابزرگم سه تا تخم داشت،
ماشین پینبال بود.
- ببخشید؟ - چی؟
ببخشید، نمیدونستم این حالت رو هم داری.
همونجا نگهش دار.
گه...
کمک! کمک! نیگن!
- کمک! نیگن! - فابیان،
- باید خفه شی. - نیگن، نیگن، نیگن...
میتونی اینا رو اونطرف سرگرم نگه داری؟
آره!
هی بچهها! اینجا!
هی! اینجا!
اینجا!
بجنب!
آخ!
نیگن! کلیدها!
فکر نکنم بابت این یکی
پاداشی نمیگیری، باکی.
بجنب، فسقلی!
به همهٔ کارهایی که برای بیمارستان کردی،
محافظت از گروه ساختوساز رو هم اضافه کن،
اینکه جونت رو برای نجات فابیان به خطر انداختی...
آخرین آپارتمان خالی ساختمونه.
میخوام مال تو باشه.
بهبه، انگار کریسمسه
و نیگن پسر خوبی بوده،
چون ماماننوئلِ رناتا
از دودکش اومده پایین.
حالا میدونی که به...
میدونم پیشنهاد مگی برای موندن رو رد کردی.
ولی فکر میکنم نظرت عوض شده، نیگن.
همونطور که نظر من به تو عوض شد.
کاملاً بهت اعتماد دارم؟
نه.
اون زمان میبره.
ولی برای ما به یه نیروی مفید تبدیل شدی.
حقته بیشتر از این داشته باشی. حقته یه خونه داشته باشی.
ولی اگه اینجا زندگی کنم، باید طبق قوانین تو زندگی کنم؟
درسته. مثل همهٔ بقیه.
و این شامل نکشتن هم میشه.
یا برای تو، دیگه نکشتن.
میدونم داما رو به قتل رسوندی.
اون اعتصاب غذا کرده بود.
ولی وقتی سلولش رو خالی کردیم،
از غذای توی سینی خورده بود،
و این باعث شد فکر کنم، چرا داما باید
یه لقمه از کاسرول تُنماهی بخوره
و بعد تصمیم بگیره خودش رو بکشه؟
خب، نمیدونم.
کاسرول تُنماهی مگی رو خوردی؟
تو مرگ رو براش انتخاب کردی.
قوانین رو شکستی.
ولی برای جامعهٔ من ارزشی داری،
برای مگی.
که لازم نیست بفهمه چه کار کردی،
ضمناً.
چی باعث شده فکر کنی برام مهمه مگی چی فکر میکنه؟
چون اگه مهم نبود، خودت بهش میگفتی.
راستش فکر میکنم اینجا خوشت بیاد.
میلهٔ استریپ نداریم،
ولی تایچی داریم.
تایچی.
تنها چیزی که ازت میخوام، نیگن،
اینه که مثل همهٔ بقیه قوانین رو رعایت کنی.
کلیدها روی طاقچهست.
فکرش رو بکن!
No comments yet. Be the first to leave one.