The first 200 lines.
در شب کریسمس سال ۱۴۹۲، کریستف کلمب «بهشت زمینی» را که امروزه هائیتی نامیده میشود، کشف کرد.
سال ۱۴۹۲ میلادی، ایران یک حکومت واحد و یکپارچه نداشت و بین دودمانهای مختلف تقسیم شده بود.چند
در سال ۱۸۰۴، (زمان فتحعلیشاه دومین شاه سلسلهٔ قاجار) بردگان آفریقایی با
موفقیت شورش کردند و هائیتی به اولین جمهوری سیاهپوستان در جهان تبدیل شد.
سال بعد، شاه اسماعیل اول با تأسیس سلسله صفویه دوباره ایران را زیر یک پرچم واحد متحد کرد.
از آن زمان به بعد، زنجیرهای از دیکتاتورها و تحریمهای تجاری خارجی، هائیتی را در وضعیتی از فقر شدید و آشفتگی سیاسی رها کرده است
در سال ۲۰۰۴، همزمان با تظاهرات خیابانی و نزدیکتر شدن شورشیان، رئیسجمهور
آریستید و حزبش «لاوالاس»، دستبهدامن گروههای مسلح از زاغهنشین «سیته سولئی» شدند.
این گروهها به نام «شیمِرها» شناخته میشوند.
این داستانِ دو برادر است، رهبرانِ شیمِرها در سیته سولئی—جایی که سازمان ملل آن را خطرناکترین نقطهٔ روی زمین توصیف کرده است
زندگیم قراره چطوری بشه؟ نمیدونم.
نمیدونم.
شاید خوب، شاید بد. نمیدونم.
خدا میدونه.
سیته سولی
یه شهر جدید توی پورتو پرنسه.
یه زاغهنشین
که با مردمی ساخته شده که از روستاها اومدن.
آدمای فقیر
که به امید پیدا کردن
یه زندگی بهتر اومدن پورتو پرنس.
زمان فرانسوا دووالیه
میخواست شهری بسازه
تا توریستها ببینن
توی هائیتی چیز قشنگی هم هست.
ارواح سیته سولِی
هائیتی با میامی بیچِ فلوریدا، تنها دو ساعت پرواز فاصله دارد
خیلی وقته منتظریم دولت پر از گوهه
منتظر تغییریم بهش نیاز داریم، بذار بت بگم
میدونم کی هستم.
میدونم کجا میخوام باشم.
میدونم اهل کجا هم هستم.
زندگیِ یه جوون مثل من
باید رویای خودتو داشته باشی.
خوب گوش کن اومدم واسه تو یه داستان تعریف کنم
اقرار میکنم که هر چی بت میگم عین حقیقته
توپاک میتونست بخونه پدر مادرش پر از امید بودن
تصورش رو هم نمیکردن اینطوری نابود بشه
ببین پلیس چه بلایی سرشون آورد انداختشون تو تاریکی
پدر مادرش ناامید شدن ای خدا، ای پدر ما
به جوونامون نگاه کن که دارن صلیب به دوش میکشن
روز به روز صلیبه سنگینتر میشه
اوه، اوضاع واقعی رو نگاه کن.
این دوستدختر لعنتی منه، داداش جون.
بذار ببینم چند تاست.
۳۵ تا گلوله.
شاید بم بگن گنگستر، ولی من رپر هم هستم.
اوه لعنتی. بزن بریم عزیزم! بزن بریم!
من تو سیته سولیام. سربازام تو سیته سولیان.
اونا میدونن من مافیای خالصم. با توپاک درنمیفتی. نه!
من توپاکم. زنده زنده میخورمت و هیچکس روحشم خبردار نمیشه.
ولی اگه به بچهام حمله کنی
روز روشن میام سراغت، فهمیدی؟ روز روشن!
گریه نکن، عزیزم.
بابا قرار نیست بمیره.
یه دختر خوشگل دارم، حاجی. سه سالشه.
باید مواظبش باشم و این حرفا.
نمیخوام بمیرم. تنها چیزی که نیاز داریم صلحه، عزیزم.
اتحاد یعنی قدرت.
آزادی یا مرگ! آزادی یا مرگ!
آریستید باید بره زندان! شیمرها باید برن مدرسه!
من تو خیابونا واسه آریستید لاستیک آتیش میزدم، میدونی.
همهجای جاده اسمشو مینوشتم، «زنده باد آریستید»، میدونی.
«مرگ بر اپوزیسیون». کار من این بود.
وقتی میبینن ما واسه آریستید میجنگیم. ما به آریستید قدرت میدیم.
چکار میکنن؟ میدونن نمیتونن با آریستید دربیفتن.
حالا افتادن دنبال ما!
اسممونو گذاشتن «شیمر» و کاری کردن همه از ما بترسن.
ما تو مسیر یادگیریِ ساختن یه حکومت قانونمندیم.
چطور میتونیم اجازه بدیم گردنکلفتها و گنگها
با اسلحه تو دستشون راه بیفتن؟ نه!
ما با رئیس بزرگیم الان دیگه کسی نمیتونه به ما آسیب بزنه
امروز هیچکس نمیتونه با گلوله بزنتمون
من رئیس بزرگ رو تو دولت دارم.
واسه همین این ماشینو دادنم بم که باهاش کار کنم، میبینی؟
خودروی رسمی شهردار پورتو پرنس
این مجوز منه.
اوضاع اینطوریاست، حاجی. ما ردیفیم، داداش.
دیگه نمیخوان خونه رو اجاره بدن
وقتی این همه شیمر با اسلحه اینور اونور میرن.
این حقیقت نداره. همهش زر مفت خالصه.
اگه شیمرها فراریشون بدن من چکار کنم؟
نگران نباش. بعداً برمیگردم.
دیدی؟ رئیس بزرگ اینجاست. من حواسم به همهچی هست.
صلاح خودشونه. وقتی بچههام گند میزنن، من جمعش میکنم.
میخوام بفهمی، رفیق.
اون آهنگ، اون موزیک خودِ توپاکِ واقعیه، داداش.
صلح.
سیاره. میفهمی؟ ما هیچوقت نمیتونیم صلح داشته باشیم.
واسه همینه تو خیابون کلت همراهمه، داداش
داشتم با داداش کوچیکم بیلی حرف میزدم. لعنتی...
بهش میگن شلوار آهنی، حاجی.
میدونی، ما دو تا برادریم.
همونطور که همهتون میدونین. توپاک، لعنتی. من یه گردنکلفتم، یه گنگسترم.
ولی بیلی گنگستر نیست. واقعیت اینه.
بیلی میخواد رئیسجمهور بشه، میدونی، رئیسجمهور هائیتی.
کیرم تو هائیتی، حاجی.
ولی داداشمه، به هر حال بهش احترام میذارم. بهش احترام میذارم.
قبلاً مثل توپاک بودم ولی اون خودم نبودم
قبلاً مثل چه گوارا بودم ولی اون خودم نبودم
هی لیلی، آروم باش. الآن پولی تو بساط نیست.
الآن یه آدم فقیرم.
یه چیزی بدزدی، بنگ! میمری!
فقط سعی کن تمام تلاشتو بکنی، باشه؟
اگه مایه داری، قرار بر اینه که به فقرا کمک کنی.
اگه زندگیِ مردمِ اینجا رو ببینی
نه خانهای واسه خوابیدن، نه شغلی، نه آبی، نه چیزی واسه خوردن
نه پولی واسه شهریه مدرسه بچهها.
ولی اسلحه دارن. فکر میکنی چکار میتونن بکنن؟
مردم سیته سولی کسی رو ندارن که صداشون باشه.
فقط آریستید هست.
سیته سولی شاید حدود ۳۰۰ هزار نفر جمعیت داشته باشه.
سولی ۱، سولی ۳، سولی ۵.
خب، محله من دقیقاً اینجاست. سولی ۱۹، داداش.
لابانیر، آمارال، توپاک، بیلی، درد ویلمر.
لعنتی، ما پنج نفرین، حاجی.
ما پنج نفرین! نمایندههای سیته سولیایم.
دارم میرم سمت ماشین.
این بیلیه اینجا.
ما پشت میکروفونیم. قدرت باید دست ما باشه.
قدرت منم!
برادرم، عاشق داداش کوچیکمم.
اون واسه آریستید کار میکنه. عضو لاوالاسه، کیری!
نمیتونم با داداشم بجنگم. باید پیشش باشم.
همه لباس پوشیدن الان.
همهچی دست توپاکه.
اسلحه چی؟
به سه نفر اسلحه دادم.
میدونی که من رئیسم.
بدون اسلحه بیرون نمیرم.
میگن بیلی تو خیابونا خیلی شر به پا میکنه.
آره خب، وقتی میزنیم به خیابون کلی گندکاری میکنم
ولی به غیر از اون، تیراندازی به دانشآموزای مدرسهها؟ نه.
قاتلا و یاغیهایی که ضدمونن؟ آره.
لابانیر هم اونجاست؟
آره، اگه نره، آریستید میکشتش.
باید یه گنگستر واقعی باشی. مادرخراب! تا ابد گردنکلفت!
خب... الو؟
الو؟ الو، بیلی.
چی شده؟
کیرم توش. تصادف کرده.
همه بچههاش مشکل پیدا کردن.
و تقاضای باند و همه چی کرد.
ولی، نمیدونم، نمیتونم...
هلیکوپتر، آقای آریستید.
چی؟
سرباز رئیسجمهور نباش، باشه؟ حداقل واسه چند روز.
دیشب خونه رئیسجمهور آریستید بودیم
داشتیم امنیتشو تأمین میکردیم.
تا صبح موندیم و بعدش رفتیم خیابونا رو سنگربندی کنیم.
بیلی رانندگی میکرد و داشت خوابش میبرد.
ماشین تند میرفت، خیلی تند.
ماشین معلق زد.
یه بار معلق زد و دفعه دوم متوقف شد.
فرانزو زخمی شده. همه جاش کوبیده و کبود شده.
تصادف کردن. میخواستم با فرانزو حرف بزنم.
توپاک میگه من برگشتم ازش دزدی کنم.
من؟ چطور مگه؟ چرا باید همچین کاری کنم؟
مطمئنم تو برداشتیش. گوش کن چی میگم.
چه پولی؟ از فرانزو بپرس. همینجا وایساده.
ما ماموریت بودیم و مستقیم اومدیم خانه.
- میکشمت. - اوه، این بده.
من به مال مردم دست نمیزنم. فهمیدی؟
آوردم دادمش بت. همهچیو پس دادم.
من هیچوقت دست تو جیبش نمیکنم. عمراً از فرانزو دزدی کنم.
- دارم حرف میزنم تو میپری وسط حرفم! - نه، رئیس.
کیرم توت!
- میکشمت! - من هیچی ازش نمیدونم!
نخستوزیر به نیروهای پلیس دستور داده
تظاهرات ما رو سرکوب کنن.
بزن بریم عزیزم. بزن بریم.
صلح و عشق.
همه از سیته سولی میترسن. همه از سیته سولی وحشت دارن.
میدونم تو سیته سولی هیچوقت زیاد عمر نمیکنی، همیشه جوونمرگ میشی.
همیشه جوونمرگ میشی.
- اسمش چیه؟ - ژنالدو.
سرش رو میبینی؟
- فشار خیلی زیاده. - آره، داخلش آبه.
دکتر گفت اگه سرش اینطوری بمونه، میترکه.
گوش کن، زنگ میزنم به اون خانمی که بهت گفتم.
سلام... میخواستم...
الو؟
آریستید گذاشت تو زندان بمونم. دو سال حبس بکشم.
اونم بدون هیچ دلیلی. میدونست من هیچ کاری نکردم.
و آریستید مثل یه مادرخراب، یه مادرخراب احمقه.
واکنشی نشون نداد. هیچ کاری واسم نمیکنه، انگار اصلاً منو نمیشناسه.
کیرم تو آریستید. منو نمیشناسی؟ معلومه که میشناسمت. تو منو میشناسی.
وقتی اومدم بیرون، رفتم محلمون تو سیته سولی. کیرم توش...
چی دیدم، حاجی.
نمیتونم با تفنگ با آریستید بجنگم. نه، نه، نه.
گفتم یه راه دیگه رو انتخاب میکنم، داداش.
میخوام با موزیکم باهاش بجنگم.
همهتون که خوابین، بیدار شین
به حرفای نگهبان قبرستون گوش کنین
جنگ تازه شروع شده تسلیم نمیشیم
ما مردای قوی هستیم اشتباه نمیکنیم
ارواح به تخمام قدرت دادن تا ظهرها زنگها رو به صدا دربیارم
اون منو شکستناپذیر میکنه بخواین یا نخواین، خواست اونه
قمهام خیلی تیزه هیچکس نمیتونه بم دست بزنه
این کلمات سلاحهای هستهایان ساکتت میکنن
No comments yet. Be the first to leave one.