The first 200 lines.
آندرِی میاگکوف
نوشتهی: اِمیل براگینسکی اِلدار ریازانوف
کارگردان: اِلدار ریازانوف
همونطور که میدونید...
کار کردن به آدم ارج و قُرب میده...
برای همینه که سر کار رفتن برای مردم لذتبخشه
همین ارج و قربه که باعث میشه
خودم به شخصه، سر کار برم
اگر به لطف آمار نبود...
خودمون هم از اینکه چقدر خوب کار میکنیم...
... پاک بیخبر بودیم
ایشون لودمیلا پروکوفیِونا کالوگیناست
مدیر بخش آماری ما
به زیر و بم شغلش حسابی وارده
اینجور چیزها هم پیش میآد دیگه
خیلی زودتر از ساعت اداری سر کار حاضر میشه
و خودش هم بعد از اینکه همه رفته ان، میره
که معنیش اینه که، افسوس...
...که او هنوز ازدواج نکرده
خودمون "عجوزهی ما" صداش میزنیم
البته که، پشت سرش
موسیقی: آندرِی پتروف
هر روز صبح، قبل از اینکه برم سر کار...
باید از شر این وورجَکها خلاص بشم
این هم 40 کوپک، دو تا پاکت شیر بگیر
- یادت نره ها! - باشه!
یادت نره صبحونه بخوری
حالا، بگو ببینم. کی دست از شیطونیهات میکشی؟
آخه چرا همه از دست تو ذله شدن؟
من که شیطون نیستم!
پس چرا کسی به باقی بچهها تَشَر نمیزنه؟
آخه چرا خمیر-بازی رو خوردی؟
خب با شِکَر خوردمش!
اما تو دیگه برای خودت مردی شدی
میدونی که نباید خمیر-بازی رو خورد
چرا ماشا رو تو کمد گیر انداختی؟
آخه در رو قفل کردم، بعد کلیدش رو گم کردم
برو! اما وای به حالت اگه صندلی معلم رو چسبی کنی!
باشه، باشه!
اسم من آناتولی اِفرِموویچ نُووسِلتسِوه
دلم فقط به حقوق بخور و نمیرم خوشه
در یک کلام، به این در و اون در میزنم...
تا بُرج رو یکجوری به آخر برسونم
ایشون اُلگا پترُوونا ریژُوواست. اولیا
اجرای ترانه: آلیسا فرِیندلیچ و آندرِی میاگکوف
بیکلکترین دوست منه
از وقتی مدرسه میرفتیم باهم دوست شدیم
بیشتر از همهی خصوصیاتش، با خوشبینیش حال میکنم
هرچه بادا باد...
اما همگی میدونیم که خوشبینها هستن که کار دنیا رو جلو میبرن
شهر ما جای سوزن انداختن نداره
یک عالم گردشگر، یک عالم ماشین
و همگی با عجله روانهی جایی ان، یا اینکه دیرشون شده
انبوه جمعیت همهجا هست، تو صفهای طولانی
اما با این حال، عاشق این شهرم
اینجا شهر منه
اون هم شهری خیلی خوب
ایشون وروچکاست
مثل تموم زنها، این یکی هم فضوله...
و زنانهست، مثل تموم منشیها
حقوق منشیگری میگیره
اما لباسهاش از دم خارجیه
اینکه چطور دخل و خرجش باهم میخونه، معماییه
و ایشون هم شوراست
دوستداشتنیه، اما از بخت بد، پُرجنب-و-جوش
یک زمانی، به عنوان فعال اتحادیه انتخاب شد
و از اون وقت، هنوز کسی موفق نشده جاش رو بگیره
سرحال از نرمش صبحگاهی اجباریِ
سیستم حمل و نقل شهری...
دست آخر به اداره میرسیم
سلام
صبح بخیر
ووکا دومرتبه کفشهاش رو پاره کرده
تا قبل روز پرداخت، از کجا میتونم 20 روبل جور کنم؟
چه بدونم
یک لحظه وایسا، باید چند تا قرص بخرم
قرص سردرد، لطفا
رفقا، باید شیرینی بدیم!
همینجا بمونید! همکاران، هر کدوم 50 کوپک
امروز چندشنبهست؟
ماشا قدم نو-رسیده داره
تقصیر من که نبوده
بچه چیه؟
یا پسره یا دختر دیگه. هنوز نفهمیدم
جماعت، همینجا بمونید، کی پول نداده!
از طرف من هم امضا کن
هر کس برای ماشا پول نداده، همینجا بمونه!
عجب صدای نکرهای!
از کجا 20 روبل جور کنم؟
ای کاش من رئیس شعبه میشدم
من بودم انتخابت میکردم
تو آمارگر درجهیکی هستی، با سابقهی حسابی
برو عجوزهمون رو ببین و باهاش صحبت کن
ای خدا، آخه تو انتخاب نشی کی بشه؟
نه، باورش سخته!
بریم
برو با عجوزهمون حرف بزن. بهش بگو دو تا بچه داری
او روحش هم خبر نداره که اصلا چیزی به اسم بچه وجود داره
به خیالش همه بزرگسال به دنیا میآن
اون هم مطابق با دستورالعملهای کارمندها...
اما 50 روبل اضافه که مثل ریگ نریخته
نه، نریخته
حتی مسئله پول هم نیست
من دیگه از پشت میز نشستن خسته شدم
حس میکنم یک عقبافتادهی سالخورده ام
بیشتر از اینها ازم برمیآد
خب برو دفترش و باهاش صحبت کن
نه، بهش چیزی نمیگم
از منتکشی خوشم نمیآد. غرورم اجازه نمیده
تو دفتر ما، هر روز صبح برنامه همینه
دیگه شده یکجور عادت
یا یک مراسم
یا بهتره بگم، یکجور آداب و سُنن
پیتر ایوانوویچ بوبلیکف
رئیس بخش تدارکات عمومی
شاید برای همینه که... چاق و چلهست
و ایشون هم یوری گریگوریویچ ساموخوالوفه
مرد خیلی خوبیه
خیلی وقته میشناسمش، از دوران دانشگاه
همهی دردسرها بعد از اومدن او شروع شد
همهچیز از یک صبح عادی شروع شد
وقتی زیباروهای واحد آمار
بزک و دوزک رو تموم کرده بودن
و با کله وارد دنیای دلپذیر، جادویی، و شاعرانهی...
حسابها، ترازنامهها و سوابق سود و زیان شده بودن
تو آخرین نفر رفتی. قفل رو نگاه کردی؟
خوب یادمه. تو خیلی بیادب بودی
عذر میخوام، لودمیلا پروکوفیِونا هست؟
آره، یک دقیقه صبر کنید
راستی، با ماهیتابهی من نیمرو درست کردی
و ظرفش هم نشستی!
این چه مزخرفیه که دود میکنی؟
به هر حال، اسم من یوری گریگوریِویچه
بهت زنگ میزنم
ببخشید، خیال کردم بازاریاب* هستید
خب، لودمیلا پروکفیِونا هست؟
بله، بفرمایید
صبح بخیر، لودمیلا پروکفیِونا!
برای انجام وظیفه خدمت رسیدم
بگو همین الان دارم چی دود میکنم!
مارلبرو!
دست و دلبازی یک مرد پولدار
معاون جدید یک بسته سیگار رو انداخت دور
تا با یک منشی طرح دوستی بریزه
الان هم رفته اتاق عجوزه
[برام مهم نیست کی باهات طرح دوستی ریخته]
ببخشید. بیاختیار بهت زنگ زدم
دیگه زنگ نمیزنم
اجازه بدید هدیهای از سوئیس تقدیمتون کنم
این یک خودکار 8-رنگه
برای امضای اوراق بسیار خوشدسته
مشکی برای "رد کردنه"...
.. قرمز برای "پرداخت"، سبز رنگ امیده...
... آبی برای "آیندهنگری"
ممنون
خیلی بانمکه. لطفا بنشینید
وِرا، لطفا، نووُسِلتسف رو صدا بزن
کدوم نووُسِلتسف؟
حالا یک نووُسِلتسف ای.
یک کارگر ضعیف و زیر-کار-دررو. از اینها زیاد داریم
خب، یوری گریگوریِویچ...
آناتولی اِفرِموویچ!
کالوگینا کارِت داره!
اومدم! خودش صِدام کرد!
فرصت رو از دست نده
تا رئیس شعبه نشدی از اتاقش نیای بیرون ها!
چه حرفها! از نظر او، من هیچی نیستم. مثل بقیه
خب، یک خلاصهای از بخش صنایع شیمیایی بده
بسیار خوب. در سوئیس، من با آمار شیمیایی مشغول بودم...
و بعد، سرپرست تاسیسات کامپیوتری شدم
بله. در سوئیس، کامپیوترها...
خیلی خوشحالم که اونجا کامپیوتر دارن
چیزی که ازش ناراضی ام، بهرحال، بخش صنایع سبکه
هنوز رئیس نداره...
و هنوز نامزد مناسبی براش ندارم...
بفرستش داخل
برو داخل!
برو داخل، ترس نداره که
شما صِدام زدید، درسته؟
بفرما بنشین، رفیق نووُسلتسف
تولیا! تولکا، ای پدرسوخته!
یورکا! اینجا چهکار میکنی؟
- تو کجا اینجا کجا؟ - اینجا کار میکنم
چخبر شده، رفقا؟
عینک، سبیل، کچل هم که شدی!
خب، هنوز چهار تا شوید دارم
رفیق نووُسلتسف
ایشون دوست قدیمیمه
که اینطور
رفیق نووُسلتسف
خوب، یک لحظه وایسا
رفیق نووُسلتسف، این گزارش شماست؟
بله
وقتی کاری میکنی...
یا با دقت انجام بده، یا بهش دست نزن
آمار یک علمه. تقریب نمیپذیره
چطور دادههای غیرمستند رو واردش کردی؟
No comments yet. Be the first to leave one.