The first 200 lines.
. بیل "داره یه ماموریت رو انجام میده"
او باید قفل اسرار رایانه PDP-10 رو باز کنه.
اما بزرگ ترها نمیتونن رمز رو با هم تقسیم کنن
با بیل 13 ساله
. به همین خاطر از دوست قدیمیش، "پائول آلن" دعوت میشه
هر دو با شجاعت میرن. جایی که کسی قبلا نرفته باشه.
اگه رمز منبع رو پیدا کنن
بیل و پاول بلاخره موفق میشن.
تا به کامپیوتر مسلط بشن.
دو تا دوست که تو بیزینس هستن.
سلام من بیل گیتس ام.
توی این ویدئو آینده رو می بینی.
آقای بیل گیتس
مجله فوربز از گیتس به عنوان ثروتمندترین فرد آمریکا نام میبره.
شش و سه بیلیون دلار
۴۰ میلیارد دلار ارزش داره- یکصد میلیارد دلار-
بیل گیتس یکی از قابل توجه ترین افراده...
-مبتکر،حریص -تموم کایی که دیدم...
- غارت گر ، مغز سرمایه داری. - یه شیطان
خوش بینانه
-مغزت سی پی یو عه؟ -بله
اون با پیچیدگی رشد میکنه.
باهوش ترین آدمی که تا به حال دیدم.
از دانشگاه انداختنش بیرون
شماها هیچ وقت درک نمی کنید اولین چیزی که در این مورد وجود داره اینه.
بزرگ ترین تاجر آمریکایی از نسل خودش.
اون داشت دنیا رو عوض می کرد با نرم افزار.
بیل گیتس نوآوری تو تکنولوژی رو خدشه دار کرد؟
اونا قراره حسادت کنن. قراره آشفته بشن.
بیل میخواد مردم فکر کنن که اون ادیسونه.
-و اون واقعا یه راکفلره -دیگه بستمه
اگه اون ادیسون بود کمتر خطرناک بود.
میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟
بیل گیتس واقعی...
- لعنتی ، بیل. -... لطفا بلند شید؟
پس این سریاله ست که میگن درون مغز بیل.
آره. - و من می پرسم...
چرا خنده داره؟- فقط هست!-
فکر نمی کنم جالب باشه که تو مغز همسرم باشم ، درسته؟
این خیلی...
متاسفم.
مغزش رو چطور توصیف می کنی؟
متاسفم،من فقط نمیتونم نخندم سر این قسمت.
- باشه ، ببین... - چرا می خندی؟
چون این هرج و مرجه!
. خیلی پیچیدگی وجود داره
این هرج و مرجه
. خیلی خب، واسه همینه که می خندم
من نمیخوام توی اون مغز باشم، خب؟
چرا؟
. چیزای زیادی برای اتفاق افتادن وجود داره
حرکت می کند، حرکت، حرکت، حرکت؟
آ ره.. آره، باورنکردنیه باور نکردنیه.
بیل میتونه با پیچیدگی های زیادی مقابله کنه.
، و از پیچیدگی خوشش میاد
و با پیچیدگی پیشرفت می کنه
پس وقتی بیل از خودش فاصله میگیره،
همه این افکار فوق العاده پیچیده ست که اون داشته ،
و از این طریق می تونه جهان رو ببینه
و اون میتونه ایده های مختلف رو کنار هم بذاره که بقیه مردم نمیتونن ببینن
اون بهترین فکرو میکنه.
چرا رفت سراغ تینک ویک؟
اون خودش رو نگه داشت
و وقت داشت تا آروم بشه،
و بعد بنویسه
و راهی رو که می خواست رهبری کنه
بیل شرروع به گرفتن تینک ویکز در دهه نود.
وقتی هنوز مایکروسافت رو اداره می کرد.
اون به کانال هود سفر میکرد و یههفته انجا میموند.
خوندن و فکر کردن.
اون کتابا و مقالات فنی رو جذب میکرد.
هرچیز که بتوه در درک آینده بهش کمک کنه.
زمان سی پی یو رسید.
وقتش رسیده که راجه به این چیزا فکر کنی.
یه سی پی یو یک واحد پردازش مرکزیه ،
که دستورالعمل های برنا مه های کامپیوتری رو انجام میده.
بدون کامپیوتر نمیشه محاسبه کرد.
. یا اینکه تصمیم بگیری چطوری عمل کنی
وقتی این چیزها رو می نویسی، که در موردش فکر کنی
مثل کد میمونه ،
میدونی، کی نرخ سهام سقوط میکنه؟
چرا کلینیک بهتر کار نمیکنه؟
خیلی خب، بخش خصوصی تو این قضیه خوبه
ظرفیت ای دارن؟
چند تا شهر قراره وارد این قضیه بشن؟
چجوری آزمایش ایمنی انجام بدیم؟
ما واقعا این رو دست کم گرفته بودیم؟
توی فاضلاب انسانی چی هست؟
بعد فکر میکنی،خب،کتابایی لازمه که تو این زمینه بخونم؟
باید با کی صحبت کنم؟
، و بعضی چیزا، به خودم میگم
"هی، من فقط باید فکر کنم"."
مغز تو سی پی یو عه؟
آره.
همونطور که سعی داشتم بیل رو در این مرحله از زندگی جدیدش بشناسم
به نظر میرسه تمام زندگیش رو
پیوسته و مدام تینک ویک گرفته
فقط امروز،رو چیزای دیگه تمرکز کرد.
بیشتر از یه دهه بیل و همکارش ملیندا
میلیار ها دلار خرج فلج اطفال کردن.
ولی دست کم گرفته بودن
فقط چقدر سخته.
برای دنیای غرب
فلج اطفال حالا یک خاطره دور از دسترسه.
ما وحشت رو فراموش می کنیم.
و رنج.
در سال 1955 ،
وقتی واکسن سالک معرفی شد ،
ما تونستیم فلج اطفال رو در جهانی توسعه یافته متوقف کنیم.
اما بچه ها تو کشورهای فقیر هنوز به این بیماری مبتلا می شن ،
که بسیار مسریه ،
و بخاطر فقر بهداشتی گسترش پیدا میکنه.
. خیلی وحشتناکه که فلج اطفال داشته باشی
فلج بودن وحشتناکه.
به ویژه اگر تو کشوری فقیر باشی ، بسیار وحشتناکه.
ممکنه عصای زیر بغل نداشته باشی
اگه بخوای داشته باشی، اونا دست ساز هستن
و به حدی که شما نمی تونید
تو اجتماع شرکت کنید
اگر شما فلج اطفال جدی دارید
و در یک کشور فقیر فلج هستید ،
این یه بیماریه واقعا وحشتناکه
یک زندگی رو میبینم که فوق العاده محدوده.
میدونی،این یه فاجعه باورنکردنیه.
برای همه خانواده ها.
شما تو یک دنیای راحت بزرگ شدید
خیلی
- به چیزی احتیاج نداشتی. - نه ، والدینم خوب بودن
بابام به عنوان یه وکیل خوب بود
ما رو به سفر های عالی برد
. ما یه خونه خیلی خوب داشتیم
و من خیلی شانس آوردم
در هر شرایط و موقعیتی.
خب ما کجاییم؟
اوه این دریا چه ست.
اینجا جاییه که گذروندم. اوه بیشتر از هفت کلاس.
تا کلاس دوازدهم
من تا کلاس ششم تو مدرسه دولتی بودم ،
و پدر و مادرم تصمیم گرفتن
من باید برم به یه مدرسه خصوصی
، و یادم میاد که داشتم فکر می کردم می خواستم به این مدرسه برم؟
مدرسه پسرا بود
و من یه جورایی مثل یه دلقک کلاس بودم
و من نمیدونستم مدرسه ای که دارم میرم توش نیچه ازش اخراج شده.
چون بسیار انضباطی به نظر می رسید.
یادم هست وقتی امتحانُ گرفتم، باید قبول میشدم یا نه؟
و نمی تونستم به خودم کمک کنم اما سعی کردم بهترین کاری که می تونم رو بکنم
اما از ذهنت گذشت که کیسه شن؟
... درسته، برای انجام این آزمایش، آه
اما این کارو نکردم.... من
تو نمیتونی به خودت کمک کنی- من نمیتونم به خودم کمک کنم-
بیل اغلب به عنوان یه شخصیت منحصر بفرد شناخته میشه
اما در واقع زندگی اون با یه سری روابط تعریف شده.
تو لیک ساید،اولین دوستی واقعی بیل تو آزمایشگاه کامپیوتر ساخته شد.
اتاق کوچیکی بود
درت تو ورودی ساختمون بود و اونجا اتاق کامپیوتر بود.
گروه برنامه نویسان لیکساید توسط دو دانشگاه برتر تأسیس شد:
پل آلن و ریک ویلند.
- خب ، پل آلن اینجاست. - آره
من تو اینجا خیلی بالغ بنظر میرسم.
. اون بیشتر از ۲۰ سال بزرگ تر به نظر میاد
. صددرصد صد. اون دو سال از من جلوتره
بیل و دوستش کنت ایوانز
به باشگاه ملحق شد
. وقتی که کلاس هشتم بودن
پول در واقع منو کشف کرد
چون تو آزمون سراسری ریاضی خوب عمل کرده بودم.
. فکر می کردم خیلی باحاله
پل مطمئناً از من باحال تر بود.
اون یه ژاکت مخمل کبریتی داشت
، و بعدش یه کاپشن چرم مشکی اون ژاکت باحالیه.
پول مدارس متوسطه رو اسیر خودش کرد.
با رایانه و کدنویسی
اون کسی بود که پیش من اومد. و برای من در مورد چیپ ها توضیح داد
و جادوی قرار دادن قابلیت های بیشتر روی چیپ ها.
پسرها تو کد نوشتن خیلی خوب بودن.
که یه شرکت اونها رو برای برنامه ریزی حوقی استخدام کرد.
اما بچه های بزرگتر
نمیدونست با بیل و کنت جوان چیکار کنه.
می دونی ، من مطمئنم که دوستان اون ها فکر می کردن عجیبه.
. که ما داشتیم میومدیم اینجا
- و... -بنابراین اونا فریب خوردند
- برای کار با دانش آموزای دوره متوسطه؟ - آره
و بعدش تصمیم گرفتن
فقط میخوان انجامش بدن.
پل و ریک؟ - پاول و ریک.
و بعد،من و کنت رو انداختن بیرون از پروژه
و من گفتم: فکر می کنم تو دست کم گرفتی که این چقدر سخته
، اگه از من بخوای که برگردم
من کاملا مسئول این قضیه هستم و هر کاری که از من بخوای دوباره انجام بدم میدم.
بعد از هفته ها کار پل متوجه شد که حق با بیل است.
پس از اون کمک خواست
و بیل به قبول کرد.
این برای من طبیعی تر بود
که مسئول این قضیه باشه
اما صبر کن، در این لحظه، کنت، نه پل
بهترین دوستت بود، درسته؟- . بله آ ره.-
و میرفتید خونه همدیگه؟
اوه ، و صحبت کردن با تلفن مسخره ست..
. حالا، من هنوز شماره موبایل کنت رو می دونم ... آه
No comments yet. Be the first to leave one.