The first 200 lines.
خیلی قشنگه.
انتخاب فوقالعادهایه.
تبریک میگم، انتخاب خیلی خوبیه. بفرمایید، نگاه کنید.
این میز شیشهای هیچوقت نمیشکنه.
از شیشهی ضدشکسته.
میتونید بذاریدش توی پذیرایی، یا اتاق خواب، یا مثلاً...
یا هر جای دیگهی خونهتون که بخواید شیکتر و باکلاستر به نظر برسه.
سبک نئوعثمانیه.
بذارید بهتون بگم، طراحیش واقعاً بینقصه.
عالیه.
آره، خودم هم عاشق این شاهکارم.
باورکردنی نیست.
به نظر من که یه چیز کاملاً بیارزشه.
بیارزش؟
- صددرصد. - زهرا.
اصلاً به دکور خونهی ما نمیاد.
خیلی زشته.
- ابراهیم، فکرشم نکن بخریش. - نه نه، خانم.
من اصلاً باهاتون موافق نیستم.
هر چی دلتون بخواد میتونید دربارهی این قطعهی اصیل ایتالیایی بگید،
اما دیگه نمیشه گفت زشته.
الان که میگفتید شاهکاره، سبک نئوعثمانی داره.
سبکش نئوعثمانیه، ولی طراحی این قطعه کاملاً ایتالیاییه.
بذارید یه چیزی دربارهش بهتون بگم.
هر چقدر هم فروشگاه رو بگردید، دومیش رو پیدا نمیکنید.
- حتی اگه بخواید هم پیدا نمیکنید. - باشه خانم، هر طور شما بگید.
میشه یه چیزی ازتون بپرسم؟ واقعاً خودتون این میز رو دوست دارید؟
- بله. - واقعاً؟ خودتون هم برای خونهتون میخریدش؟
خدا خیرتون بده، خانم.
معلومه. اگه دوستش نداشتم، چرا باید به شما بفروشمش؟
من سالهاست توی این فروشگاه کار میکنم.
باور کنید تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.
هر بار از کنارش رد میشم، یه نگاه دیگه بهش میاندازم، بعد برمیگردم سر کارم.
خانم، گوش کنید.
- من اینو نمیپرسم، سوالم... - ما...
ببخشید خانم، ولی ما سی ساله توی این کاریم.
چهار نسل از خانوادهمون این شغل رو انجام دادن.
کیفیت هر وسیلهای...
از چهل کیلومتری هم معلومه.
باشه، ولی سؤال من این نیست. من میپرسم...
باشه، فقط یه لحظه صبر کنید.
میپرسم اگه برای خونهی خودتون بود، این میز رو میخریدید؟
راستش رو بخواید...
این مدل رو ندارم، ولی یه چیزی شبیهش توی خونهم هست.
من نپرسیدم شبیهش رو دارید.
پرسیدم همین میز رو خریده بودید؟
راستش، خانم...
- قیمت این کار یه کم بالاست. - یه کم بالاست؟
- بله. - گفتم که، خیلی گرونه.
درسته، ولی برای قضاوت دربارهی یه محصول...
باید ارزشش رو نسبت به کیفیتش سنجید.
پس چرا خودتون این ارزش رو درکش نکردید؟ یکی برای خونهتون بخرید.
همونطور که عرض کردم، خانم.
- واقعاً... - من یه سؤال پرسیدم، جوابش رو ندادید.
- جواب دادم. - اگه اینقدر دوستش دارید،
یکی برای خونهی خودتون بخرید.
- که گفتم... - زهرا.
آره، ولی دارم یه سؤال ازش میپرسم.
عزیزم.
مگه قرار نشد پول مهم نباشه؟
- آره. - صحبتش رو کردیم.
گفتم همهی وسایل خونه رو تو انتخاب کردی، این میز رو من انتخاب میکنم.
- آره، گفتی. - خب.
- باشه، درسته، ولی این... - پس چرا مخالفت میکنی؟
- بذار این یکی رو من انتخاب کنم، فقط همین. - ولی ابراهیم، خیلی زشته.
زهرا، تو همهچیز رو انتخاب کردی.
رنگ دیوارها، کاشی، سرامیک و کابینتهای آشپزخونه.
ماشین رو هم، حتی مادرت هم توی انتخابها دخالت داشت.
خواهش میکنم، حتی روز عروسی، تاریخ عروسی و لباسی که باید بپوشم رو هم تو انتخاب کردی.
حتی لباس پدر و مادرم رو هم تو انتخاب کردی. خواهش میکنم.
حتی...
حتی چی؟
داری به بچه اشاره میکنی؟
حتی چی؟ یعنی بچه رو هم من انتخاب کردم؟
- بچهدار شدیم چون فقط من میخواستم؟ - مگه من همچین حرفی زدم؟
واضح بگو منظورت چیه، منظورت همین بود.
نه، فقط منظورم زمانش بود. گفتم «شاید».
فقط نظرم رو گفتم، ولی تو حتی اجازه ندادی حرفم تموم بشه.
- نذاشتم؟ آره زهرا، نذاشتی. - واقعاً شرمآوره.
- بفرما، بفرما. - واقعاً باید خجالت بکشی.
پس یعنی بچه رو فقط چون من میخواستم آوردیم؟
من همچین چیزی گفتم؟
من همچین چیزی گفتم؟ من عاشق پسرمونم.
به پسرمون افتخار میکنم.
اما انگار هیچ جایگاهی ندارم.
نکنه من اصلاً دیده نمیشم؟ اصلاً توی این زندگی وجود دارم؟
وقتی اسم پسرمون رو انتخاب کردی، حتی یه بار هم ازم نظر نپرسیدی، زهرا.
مگه بحث اسم تموم نشده بود؟ دوباره برگشتیم سر همون؟
- آره، برگشتیم. - این بحث هیچوقت تموم نشده.
تموم هم نمیشه.
اسم کوچولو چیه؟
- نصرت. - نصرت.
- نصرت. - بله خانم، اسم پدربزرگمه.
حق نداری به اسم پدربزرگم بیاحترامی کنی.
من به پدربزرگت بیاحترامی کردم؟
- آره. - آخه «نصرت» چه اسمیه؟
- آره. - اسم یه قصاب معروفه.
مگه این بچه قرار نیست بره خارج؟
الان اسم «نصرت» از معروفترین اسمهای ترکی توی دنیاست.
میگن همون قصابه که نمک میپاشه، بچه رو مسخره میکنن.
اسم پدربزرگم نصرت بود.
- چند بار باید اینو برات توضیح بدم؟ - باشه، اسم پدربزرگته.
ولی اسم بچه باید امروزیتر باشه، مثل مارت، فرات یا هاکان.
- یا سارپ یا کوزِی. - کوزِی یعنی چی؟
- انگار از همون اول نوزده سالش بوده. - یه چیزی بهتون بگم.
- تو همیشه عاشق این جور اسمایی. - اسم پدربزرگ منم نصرت بود، خانم.
- آفرین، گوش کن. - بله.
ولی اصلاً بحث ما این نیست.
الان وقت تصمیم گرفتنه، داشتیم تصمیممون رو میگرفتیم.
حرفم همینه.
باور کنید، فقط یه چیز بهتون میگم.
این میز برای خونهتون و پسرتون خوشبختی میاره.
مگه یه میز هم میتونه برای خونه خوشبختی بیاره؟
منظورم اینه که...
باور کنید خانم، ما چهار نسل توی این کار بودیم.
- ارزش هر وسیلهای... - باشه فهمیدیم، از چهل کیلومتری تشخیصش میدید.
گفتید، فهمیدیم، باشه.
- دقیقاً، آفرین. - آره، دقیقاً.
- ولی آخه... - دقیقاً همین طرز فکره.
میگید این شیشه ضدشکسته.
دیگه اینهمه اغراق نکنید.
- مگه شیشه ماشین ریاست جمهوریه؟ - ریاست جمهوری نه، ضدگلوله.
هر چی، مگه شیشه ماشین ضدگلولهست؟ ضدگلولهست؟
ولی یه نکته هست، همه محصولات اینجا آزمایش میشن.
همهشون استاندارد کنترل کیفیت دارن.
- به خدا دیگه خسته شدم. - خب، این خوبه.
- باشه، لطفاً برید کنار. - زهرا، این خوبه.
- زهرا! - چی؟
- خانم... - خواهش میکنم، زهرا.
- آروم باش. - زشتترین میزیه که تو عمرم دیدم.
زیباترین میزه.
- بذار... - خیلی هم قشنگه.
ببخشید، خانم.
- بذار... - زهرا.
آقا، اصلاً به حرفش توجه نکنید.
تازه مادر شده، برای همین اینطوری رفتار میکنه.
هورمونهاش هنوز به هم ریختهست.
همه این واکنشها به خاطر هورمونهاست.
چون تازه مادر شده.
- آره. - اسمتون چیه، خانم؟
- چیلام. - خانم چیلام.
- میشه لطفاً راستش رو بهم بگید؟ - منظورتون چیه؟
- حقیقت. - چی؟
این میز واقعاً قشنگه یا نه؟
خیلی هم قشنگ نیست.
ولی من خریدمش.
به نظرم انتخاب خیلی خوبیه.
کاملاً باهات موافقم.
- هیچوقت پشیمون نمیشی. - میخرمش.
- خانمت عاشقش میشه. - باشه.
- اصلاً نگران نباش. - ممنون.
- جا نمیشیم، مطمئنی میشه؟ - اشکالی نداره، میشه.
- جا نمیشیم. - جا میشیم، برو اون گوشه.
- برو کنار. - باشه، امتحان کن.
- خب. - پیاده شو، جا نمیشیم.
- سرم خورد. - باشه، باشه.
باشه.
- سلام آقای ابراهیم، حالتون چطوره؟ - ممنون خانم اوزلم، شما چطورید؟
خدا رو شکر، خوبم.
همین الان بالا افتخار دیدن پسرتون نصیبم شد.
فقط من مونده بودم که هنوز ندیده بودمش.
دیدمش، خیالم راحت شد.
ولی یه چیزی بهتون بگم، واقعاً فوقالعادهست.
واقعاً خیلی شبیه خودتونه.
عین خودتونه.
- ممنون. - مگه نه، سیبال؟
- خوشت نیومد؟ به نظرت بچه قشنگ نیست؟ - چرا.
دخترم، چرا اینقدر بیحوصله جواب میدی؟
بلندتر حرف بزن، این کار خیلی زشته.
آره مامان، بچه رو دوست داشتم.
نوجوون که بود، وقتی هفده سالش بود...
توی مدرسه یه دوستپسر داشت.
از هم جدا شدن و دل دخترم شکست.
دوستپسر کدومه؟ جدایی چیه؟ مامان، دیوونه شدی؟
با مادرت مؤدب حرف بزن، وگرنه یه سیلی میزنم تو صورتت.
- میزنم وسط صورتت. - بیاید یه کاری بکنیم.
ولی یه چیزی بهتون بگم.
- قدر بچهتون رو بدونید. - حتماً.
بهش برسید و از بزرگ شدنش لذت ببرید، چون وقتی بزرگ بشه...
- چی میشه؟ دردسرها شروع میشن. - مامان.
رفتارهای گستاخانه و بیادبانه شروع میشه.
توی چشمهاشون دنبال عشق میگردید، ولی نگاهشون رو ازتون میدزدن.
- خلاصه، از بچهتون لذت ببرید. - حتماً.
- از دوران بزرگ شدنش. - به خدا همین کارو میکنیم، خانم.
- خیلی ممنون. - خواهش میکنم.
- من دیگه برم. - به سلامت.
- خداحافظ. - از بزرگ شدن بچهتون لذت ببرید.
- خداحافظ. - ممنون.
ممنون.
ممنون، سیبال.
هنوز به زنت نگفتی، نه؟
واقعاً حالت خوب نیست، دختر.
چی شده؟ تصمیم گرفتی هرچی بینمون بوده رو فراموش کنی؟
بین ما چی بوده، سیبال؟
تو توی آسانسور خواستی منو ببوسی، منم از شونههات گرفتمت.
سرت رو کنار زدم، دیگه هیچ اتفاقی هم نیفتاد.
فقط همین؟
همین؟ دیگه چی باید میشد؟
یعنی همهی چیزی که بینمون گذشته رو اینطوری خلاصه میکنی، ابراهیم؟
اصلاً هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده. دیوونه شدی؟ تو چند سالته، من چند سالمه؟
No comments yet. Be the first to leave one.