The first 200 lines.
SANDS Movie
لعنتی.
آخ، درد میکنه.
تو باید برای آندوسکوپی به بیمارستان بار هاربر بری.
این شاید انسداد روده باشه.
این چه کاریه؟
خب، من به دکتر دیگه هم برای معاینه پاهام احتیاج دارم؟
یکی دیگه برای چشم هام؟
آره، دقیقاً همینجوریه.
آره، اوه، تو باید همین الان به بار هاربر بری.
مگه اینکه اخیراً فاضلاب تخمیر شده خورده باشی.
به جهنم!
وای، خدای من.
ضد عفونی کننده دستم کجاست؟
سلام.
به بیا با هم باز کنیم، با الین خوش اومدید.
امروز ببینیم چی داریم باز میکنیم.
اوه، ضد عفونی کننده دست.
الین، چی شده...
- دوباره امتحان کن عزیزم. - دیگه امتحان نمیکنیم.
وقت تمرین رو از دست نمیدیم.
- شب بیداری فرداست. - چی؟
همون خوابگاه مدرسهست.
همه دانش آموزهای دبیرستانی کیسه خواب میبرن.
بازی میکنن، اوه، همیشه یه جنگ بالش فوق العاده دارن.
من میتونم صبح زنگ بیدار باش رو بزنم.
دیگه بس کن.
راستش رو بخوای، دکتر؟ تو باید بیای.
چون خیلی از بزرگترها واقعاً سرپرستی میکنن.
خیلی سرگرم کنندهست، شبی که دوباره حس کنی یه بچه کوچیکی.
چرا کسی دلش بخواد دوباره بچه بشه؟
چون خاطره های خوشی دارن.
اوه، من هیچ وقت نوستالژی رو نفهمیدم.
دکتر، من باید حق ویزیت رو بدم. ولی این ماه ندارم.
نه...
لطفاً برتا رو به عنوان پرداخت قبول کن.
اون مرغ خوبیه، دکتر. بهترین مرغمه.
- خداحافظ، برتا. - نه، نه، نه.
ببینیم اینجا چی داریم، اتوسکوپ.
ایلین، دنبالش میگشتم!
ممکنه شیپور رو پایین بیاری؟
رابرت.
ونسا، چی، اینجا چیکار میکنید؟
منم میتونم همین سوال رو ازت بپرسم.
چی، فقط...
- دکتر، دکتر! - معمولاً اینجوری نیست.
توی دل یه کندوی زنبور افتادم! بیضه هام دارن میسوزن!
نه، نه، برو اون داخل!
این دیوونگیه. رابرت، یه کاری کن.
نه، من... من اوضاع رو تحت کنترل دارم، مامان.
وای، خدای من، دکتر. اینا مامان و باباتن؟
من فرزندشونم، آره.
کجا رفت؟
بیا، این رو بگیر.
کی اتفاق افتاد؟
- این حمله به اندام تناسلیت. - همین الان.
اون بیمار منه.
- لازم نیست... وای. - آره.
وای، این تورم قابل توجهیه.
هوم.
خب، یه کرم هیدروکورتیزون باید کارت رو راه بندازه.
چی؟ نه، آمپول استروئید به بیضه زودتر التهاب رو کم میکنه.
آره، ولی برای بیمار خیلی تهاجمی تره.
یه آمپول توی کجام؟
ترجیح میدی یه روز یا یه هفته بیضه هات به اندازه طالبی بشه؟
- چی گفتی؟ - چی؟
- چی؟ - هنوز بیضه هام میسوزه.
احتیاجی به آمپول نیست.
برات یه نسخه به داروخانه میفرستم.
خب، حداقل برای آروم شدنش یه کیسه یخ بهش بده...
- تورم. - ممنون دکتر.
دکتر بستم.
- آره. - آره.
خیلی ممنونم که همراهی کردید.
خب، شما کجا میمونید؟
- یه هتل توی بار هار... - چی؟
شما باید اینجا بمونید. میتونم اتاق مهمون رو آماده کنم.
- اوه، نه، لازم نیست... - نه، واقعاً.
- فکر نمیکنم... - هر ثانیه با هم، درسته؟
- وقت خانوادگی. - خب...
یوهو.
باید باهات صحبت کنم.
چی میتونه باشه؟ خدای من!
آرامش بخشِ نونِ بامبوم.
موقعی که داری وسایل رو باز میکنی از خودت فیلم میگیری؟
آره، ولی خب، میدونی، به یه روشِ بامزه.
این الان خیلی بزرگه.
- اوه، تو خیلی بامزه ای. - هوم.
ولی نه اون بامزه ای که فکر میکنی.
- اوه، چی؟ - صداقتِ رادیکال.
این اساسِ مطبِ روان پزشکیمه.
- قابلی نداشت. - ونسا.
اوه.
ممنونم.
اخیراً متوجه یه چیز غیر عادی توی رابرت شدی؟
نه، منظورت چیه؟
حرکات خشک؟ تیک های فیزیکی؟
منظورم اینه که باباش پارکینسون داشت، مامانش زوال عقل داشت.
ممکنه مستعد بیماری های عصبی باشه.
پدرت کاملاً سالمه، مارتین.
و همین.
خب، ممنونم که به دیدنم اومدی، لوئیزا.
- البته، البته. - خبر فوق العاده ای دارم.
اوه، ما پول کافی برای نجات مدرسه جمع کردیم.
در واقع، تو مدیر جدیدی.
- اوه، چی... - تبریک میگم.
آره، من استعفا دادم.
- اوه. - آره، دنبال موقعیت بهترم.
و، ام، کسی شایسته تر ازت برای مدیر جدیدمون نیست.
وای، خدای من.
من، خدای من، کلی سوال دارم.
کی، کی، کی این شروع میشه؟
- فوراً. - اوه.
همچنین، یه نکته جانبی، مدرسه آخر ترم تعطیل میشه.
- هیئت مدیره مدرسه تصمیم گرفت. - چی؟
اوه، وایسا، پس...
پس تو داری سرت رو از این کار بیرون میکشی؟
- آره. - ولی...
ولی شب بیداری، فردا شبه...
اوه.
آره، منتظر میمونی تا بعداً بهشون بگی؟
- چی؟ - یا نگو.
میدونی، میتونی بذاری این ترمشون تموم بشه.
یه ایمیل بفرست. میدونی، خودشون میفهمن.
وایسا، من باید بهشون ایمیل بزنم؟
مگه تو مدیر نیستی؟
درسته.
اوه، تقریباً یادم رفته بود.
من حتی صندلی رو هم نمیگیرم؟
خب، چرا یهو سر زده اینجایید؟
خب، میخواستیم بفهمیم که چرا همه چی رو ول کردی.
الان، تو یه شغل پر رونق داشتی، یه خونه شهری توی کمبریج...
و الان با مرغ ها و شیپورها و مردهایی با بیضه های خربزه ای اینجایی.
احتیاج به تنوع داشتم.
- تنوع؟ - آره.
اصلاً میدونی چقدر برامون شرم آوره؟
هر مراسمی، همه همکارها، همه دوست و آشناها، همشون میخوان بدونن چی شده، چی خراب شده.
مادر بیچارهت.
بدون اینکه سؤال پیچش کنن. نمیتونه به آرایشگاه بره.
از این وضعیت موهام دیگه جونم به لبم رسیده.
میدونم عزیزم.
خب، متأسفم که براتون انقدر سخت بوده و برای موهات.
ببخشید.
ظاهراً فقط همین موقع میتونستن لوله ها رو درست کنن.
بحث رو عوض نکن، چی شده بود؟
من، ام...
- اوه، این غیرقابل تحمله! - این حمله به گوشه!
- رابرت. - چیه؟
- سرت. - سرم چی شده؟
- ونسا. - چیه؟
- باید معاینهت کنم. - مسخره نباش.
اوه، خواهش میکنم، تمومش کن.
همینه، همینه. برو بیرون.
- فکر نمیکنی باید... - برو بیرون، بیرون، بیرون!
تموم شد.
از کی این کار رو شروع کرده؟
اوه، میدونی، اون میتونه از هر چیزی رد بشه و بخوابه.
چی؟
ببین، حالش خوبه.
چی گفتی؟
لعنتی!
من، ام، معمولاً پیاده روی صبحگاهیم رو تنها میرم.
خب، فقط خواستم مطمئن بشم گم نمیشی.
اینجا؟
شهر حتی کوچیک تر از اون چیزیه که یادم بود.
ولی به همون اندازه مسخرهست.
این سگ مال کیه؟ چرا داره دنبالمون میکنه؟
هیچ ایده ای ندارم.
تا الان این سگ رو توی عمرم ندیدم.
اوه، حیوون کثیف.
رابرت، دیشب کجا رفتی؟
از پله ها بالا رفتم به چپ پیچیدم و زیر لحاف رفتم
ولی این حقیقت نداره، من...
من دیدم که سوار ماشین شدی. یادت نمیاد؟
گوش کن، من هنوز باباتم.
اگه میگم بیرون نرفتم، یعنی بیرون نرفتم.
- خب، متاسفم، ولی من... - اوه، توله سگ کثیف.
خب، حق باهاشه.
برو، برو!
فقط برو.
لباس خواب، چقدر جذاب.
- چرا؟ - امروز شب بیداریه.
- ام، بهتر از روزِ لخت بودنه. - نه، اون ماه بعدیه.
- شوخی کردم. - من روزِ شب بیداریم رو یادمه.
پاملا کارت رایت من رو توی کمدِ هفت دقیقه توی بهشت بوسید.
- هی. - با زبون.
دکتر، خاطره مورد علاقه مدرسهت چیه؟
روزی که مدرسه رو ترک کردم چون دوست دارم بزرگسال باشم...
لباس بزرگسال بپوشم و کارهای بزرگسال کنم.
چی داریم؟ گوشی پزشکی!
- وای. - بهم بدتش.
یه آبجو بده!
وای، سارا؟
برادر عوضیم و زن جادوگرش دارن به دیدنم میان.
یازده ساله ندیدمشون.
- دارن نقشه میکشن. - یا دلشون برات تنگ شده.
- نه، نه. - نه.
گرمای وجودشون به اندازه سرمازدگیه.
بیا، این پنیر کبابی رو امتحان کن.
- ام. - توش چیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.