The first 200 lines.
"اَمبرِله"، هنوز زندهای؟
."خیالت راحت، عمو "اَندِر قرار نیست که به این راحتی از هم بپاشم
امشب چند بار این قسمت رو یادم رفته بپرم؟
.پنج بار
اگه فردا حساب قدمهات از دستت در بره این کوتاهترین نیم مایلی زندگیت میشه
.- دوباره امتحان میکنم .- نه
.دیره
...مسابقه موقع طلوع آفتاب شروع میشه .باید استراحت کنی
...اما فقط هفت نفر اولی که از خط عبور کنن
.به عضویت گروه "برگزیده" در میان
.این همه زحمت نکشیدم که ببازم
...شاهزاده! شما مطمئنید که میخواین
روی سنت هزار سالهی "اِلوین" پا بذاری؟
.راه برگشتی نیست
باید به اونجا وارد بشیم و جایگاه خودم .واسه شروع رو زیر نظر داشته باشیم
نگران نباش بعنوان دوست و خدمتکار وفادار به شما .من هواتون رو دارم
."باشه، بهتره تمرکز کنیم، "کاتانیا
مطمئنا دوست داشتید به "لورین" میگفتین .که در مسابقه شرکت میکنین
.اون پسر بالغی هستش، از پس این موضوع بر میاد
...فقط بهم گفت
...اگه لورین به عضویت گروه "برگزیده" در بیاد
.قراره ازت درخواست ازدواج بکنه
.اَمبرله
.تو اجازه نداری اینجا باشی
اومدی برام آرزوی موفقیت کنی؟
...آره
.و نه
.منم مسابقه میدم
شوخی میکنی؟
مگه قانونی هست که بگه یه دختر نمیتونه توی مبارزه "گانتلت" شرکت کنه؟
.همیشه همینطور بوده
،"ما توی ارتش "اِلوین ...زنان کماندو داریم
.و در شورای عالی هم زن داریم
"وقتشه که "چهار سرزمین .یه "برگزیده"ی زن داشته باشه
تو از این خبر داشتی؟
پس فکر کردی کی اون رو ...یواشکی از جلوی محافظها رد میکرده
و از قصر خارج میکرده؟
.امبرله، مسابقهی گانتلت خیلی خطرناکه
.اینا هر کاری میکنن که برنده بشن
.منم همینطور
.پس موفق باشی
.امیدوارم بهترین "اِلف" پیروز بشه
من تنفر زیادی رو در این . اِلفهای خیس عرق احساس میکنم
مطمئنی میخوای این کار رو بکنی؟
.من رو ببند
!سر جاهاتون
...فقط هفت نفر اولی که عبور کنن
.پذیرفته (تدهین) میشن
...با صدای شیپورِ من
.بلند شو، اَمبرله
.1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8
...،1، 2، 3، 4
.بپر
.دارن میرسن
!یک
!دو
!سه
!چهار
!پنج
!شش
!- تسلیم نشو .- برو
.یه "برگزیده" هنوز مونده
.بلند شو
هماهنگ شده با نسخه ي بلوري
.اون یه دختره
.- نگاه کن .- باورم نمیشه
اون شاهزاده خانم نیست؟
فکر میکردم بهش شمشیربازی یاد میدادی؟
.اون سریع یاد میگرفت
.تبریک
بعنوان پادشاه، ترفیع شما رو به .رتبهی "برگزیده" تبریک میگم
،درآغاز هر سال جدید
...در باغ مقدس گرد هم میایم
.تا داستان "ایِلکریس" رو بازگو کنیم
...هزاران سال پیش
...اجداد اِلفی ما در یک نبرد علیه
....ارتش شیاطین، جنگیدند
.اِلفها در شرف نابودی بودند
.تا اینکه اجداد اونها به جادو مبدّل شدند
...با استفاده از این هدیهی قدرتمند
...توانستند شیاطین را در
.قلمرویی به نام "شوم" حبس کنند
...ایِلکریس ایجاد شد تا
.نقش یک نگهبان را داشته باشد
،تا زمانی که زنده است
.شیاطین برای همیشه محبوس خواهند بود
...حالا متوجه شدم که برای برخی از شما
...این فقط
.یه رسم اجدادی هستش
...ولی به هیچ وجه
.این مسئله سبب کاهش مسئولیتهای شما نمیشه
.و حالا شما محافظینِ اون هستید
،حالا جلو بیایید
و دستتون رو روی درخت بذارید .تا توسط ایِلکریس پذیرفته بشین
باورم نمیشه که بهش اجازه دادی .پدرمون رو اینطوری شرمنده کنه
...این آخرین مراسم اون
.قبل از واگذاری تخت پادشاهی بود
.من به امبرله، اجازهی هیچ کاری رو ندادم
.خب، این ایدهی اون بود .من فقط اون رو کمک و تشویق کردم
.ممکن بود شدیداً آسیب ببینه
...فکر میکردم به خاطر "عِین" هم که شده [[عین: الههی عشق و در اینجا نام برادر اَمبرله
.تو میخوای اون در امنیت باشه
،اسم برادر مُردهمون رو میاری .چه کار هوشمندانهای
.باید ازش در سخنرانیِ مراسم تاجگذاریت استفاده کنی
ما عهد بستیم ازش محافظت کنیم، یادته؟
...خب، حداقل میدونی سال دیگه کجاست
،باید پشت این دیوارها بمونه .و به درخت کهنسال آب بده
تو اصلاً احترامی برای سنتهای اِلوین قائل هستی؟
.فقط اونایی که به مهمونیها مربوطه
...باشد که جادوی
...این زمین
.در رگهای من جریان یابد
...از این روز
.تا زمان مرگم
.آغاز شده
،باید این همه راه تا "اونلی" میرفتم .ولی تونستم پوست درخت بید سفید پیدا کنم
.متاسفانه دیگه فایدهای نداره
.شما رو تنها میذارم
...""ویل
.سلام، مامان
.دووم بیار، یه چیز جدید آوردم تا امتحان کنی
.قول میدم که این دردت رو آروم کنه
...همیشه
...یک
.پسر دوستداشتنی بودی
...خیلی چیزا...لازمه
.بهت بگم
.بازش کن
.سنگهای اِلفیِ تو
.متعلق...به پدرت هستن
.اونجا جادو هستن
...میدونم که فکر میکردی
...پدرت دیوونه بوده
.ولی اون...یه مرد خوب بود
.اون بهشون اعتقاد داشت
.مامان، حرفات برام قابل درک نیست
...پسر...عزیزم
."دروئید" رو...پیدا کن
."دروئید" رو...پیدا کن
.بهم قول بده
.نه، مامان، من رو تنها نذار
.نه، مامان، من آماده نیستم
.همیشه عاشق این قسمت بود
.میگفت از اینجا میتونه کل دنیا رو ببینه
.متاسفم، ویل
..."راستی، عمو "فلیک
تا حالا اینا رو دیدی؟
.مامانم گفت اینا سنگ اِلف هستن
...بعد از اینکه پدرت مُرد .بهش گفتم اون چیزای شوم رو دفن کنه
چرا؟
.چون اونا باعث شدن زودتر به کام مرگ بره
بعد از استفاده از اونا .دیگه هرگز اون فرد سابق نبود
استفاده کردن؟
.تو که واقعاً به جادو اعتقاد نداری
...من به شیطان اعتقاد دارم، ویل
...و اون چیزا
.برات چیزی جز بدبختی نمیارن
،یه لطفی به خودت بکن ...و اونا رو بنداز توی رودخونه
.و فراموششون کن
.متاسفم
.یه نفر اومده تو رو ببینه
.به نگهبان گفته بودم نذاره کسی بیاد داخل
واسه همین کاتانیا به من کمک کرد .تا از اونا رد بشم
،اگه نمیخوای به من بگی چه خبر شده
.شاید به اون بگی
.یکی طلبم
.لازم نیست نگرانم باشی .تو از مقابل ایِلکریس عبور کردی
.نگرانت بودم
.من خوبم
پس چرا خودت رو اینجا حبس کردی؟
.اگه بهت بگم، باورت نمیشه
اون عکس منه؟
...اُه، اُه
.قطعاً گوشها رو درست کشیدی
!بدهش من. هی
میشه یه چیز احمقانه ازت بپرسم؟
.ولی باید قول بدی که نخندی
.آره
به نظرت داستان ایِلکریس واقعیت داره؟
منظورت اون قسمتی هستش ...که میگه درخت یه مانع
برای عقب نگه داشتن ارتش شیاطینه؟
!بیخیال، امبرله
هر دوی ما میدونیم که جادو .همراه با دروئیدها از بین رفته
.آره، حق با توئه
.سوالم رو فراموش کن
.امشب به مراسم جشن بیا
.مردم میخوان تو رو ببینن
.من میخوام تو رو ببینم
.شیاطینِت رو فراموش کن و بیا و جشن بگیر
.تازه مادرت رو دفن کردی
الان زمان خوبی برای ...گرفتنِ تصمیمهای عجولانه
.برای آیندهت نیست
.میدونم که آیندهی من اینجا نیست
.این حرف سنگهای اِلفی هستش
،عمو فلیک .یه خورده به من باور داشته باش
من اون چیزا رو .همونطور که گفته بودی، انداختم دور
دارم به "استورلوک" میرم .تا واسه درمانگری آموزش ببینم
...تو تا حالا هیچوقت بیشتر از 5 ماه
.بیرون از درهی "شِیدی" نبودی
.ویل، دنیای بیرون خیلی خطرناکه
No comments yet. Be the first to leave one.