The first 200 lines.
آيا ميتوانيم داستتان زمان را تعريف کنيم؟
داستان خود زمان، در عينيت خود؟
نه، نميتوانيم. کار پوچي خواهد بود
:يک داستان با کالمات و زمان گذشت
زمان مسير خود را دنيال کرد و به پبش رفت
هيچ آدم عاقلي، يک روايت را امتحان نميکند
مانند اتشي براي نگه داشتن
يک نوشته است يا يک ملودي موسيقي براي يک ساعت
يا تلاش براي عبور از آن مانند موسيقي
آيا کسي اينجاست؟
آسان نيست قربان
لان جنگ سرد تمام شده است، آمريکايي بودن بي معنا است
او ده سال پيش گذاشت رفت
شنيده بودي؟
بعدا ميبينمت
وقتي فلسفه عکسي خاکستري بر پيشزمينه خاکستري نقاشي ميکشد
زندگي محو ميشود
خاکستري جوانتر اش نمي کند
حتي قابل تشخبص نيست
بعدا ميبينمت
متولد نشدنت مبارک
اولين نت : آخرين جاسوس
Hey!
در راه برگشتم از فستيوال ليپزيگ
دوباره التن رو ملاقات کردم
جلوي سينماي آلمان منتظر بود دوباره
...و از من نظراتم رو خواست، بخاطر
روزهايي که با هم در سفارتخانه داشتيم
من يکم پول برام مونده بود، پس قبول کردم
ولي وقتي مردي که من فراموش کرده بود رو يادآوري کرد
از زمان کنفرانس در کازابلانکا
من باورش نکردم
آخرين جاسوس. مثل يک رمان عامه پسند بنظر رسيد
ولي آلمان، اوه آلمان عزيز
خريدن تلوزيون، خريدن آهن
خريدن ماشين ها، خريدن چرخ
آقاي لبنيتز
بله ؟
براي چي ؟
نابودي
ما دنبال آقاي ويتروسکي هستيم
بهمون گفته شد اون اينجا کار ميکنه
ديگه اينجا نيست
سه سال پيش رفت
من روي پاي خودم هستم
به ياد بيار
تنهايي يکي است و آن تنها است
به واسطه ي طبيعت اش، آن يک باري براي به دوش کشيدن است
تنهايي يکي است
به واسطه ي طبيعت اش، آن يک باري براي به دوش کشيدن است
- آقاي ويتروسکي - چي ميخواي؟
آقاي گرف! اون اينجاست، خودشه
- خانم نيازتون دارن - من بيست مارک ميخوام
بله ميدونم
هميشه پرداختن، هميشه رنجيدن
بد نيست آقاي کوشن
Lemmie Caution.
خبر خوبي هست؟
خب من دارم
متوجه تون نميشم، نام من کنراد ويتروسکي هست
حتما
Count Sellen.
Count Sellen. سرويس اطلاعات نظامي
يک هزار عفو
قرارگاه هاي متفقين زندگي ات رو گمره کرد
من اسمت رو بين برگه هاي پدرم پيدا کردم
فقط در موردش فکر کن، سي ساله
سن يک دليل، دوست من
ما بدترش رو هم ديديم، اين جزييات کاملشه
بچه ي مسموم پوستي
درسته
ديوار برلين جزييات زيادي داره
بايد قبول کني مارکس پيروز شد
چطور؟
وفتي يک ايده از توده زاده ميشه
به يک وسيله مقابله بدل ميشه
اين يک نوع نگاه به مساله هست
بگذريم
اون تمام شده است
الان چي ؟
اوه، درد و آلام...آيا زندگي من يک رويا بوده است؟
- الان چي؟ - هر جور که دوست داري
هيچکس به تو فکر نميکنه
با اون خانم ها بمان
کي به اون ها اهميت ميده ؟
برو برگرد به غرب
تو چي ؟
من به راديو برميگردم، کاراي ترجمه ميکنم
شايد ديگر هيچوقت هم رو ملاقات نکنيم
براش (مونث) چه اتفافي افتاد ؟
- براش چه اتفاقي افتاد ؟ - کافيه
ميمي
ناهارم رو بيار
وقتي شخصي عاشق ميشه، قلباش مانند يک پرده عروج ميکنه
خيلي دلبل اش مهم نيست، ولي خورشيد در آسمان مي درشخد
براي اينکه فلسفه در عرصه ي فرهنگي قدم بگذاره
ابتدا بايد با دنياي واقعي تعامل کنه و واردش بشه
فلسفه بعد با فساد خودش رو وفق ميده
فسادي که با تفکر ايجاد شده
فساد در دنياي ايدهآل جاش رو پيدا ميکنه
دنيايي ارواح گونه که هرکدام به پرواز در مياد
وقتي که که دنياي ماترياليستي ديگر ارضايش نمکنه
پس فلسفه
وفق دادن با قاسد ساخته شده توسط ذهن
- چايي ميخوري سيگفرايد؟ - آره ولي خيلي غليظ نباشه
ممنون
اين جاي خود را در قلمروي ذهن پيدا مي کند
آن هنگام که جهان واقع ديگر ارضايمان نکند
فلسفه با واژگون سازي دنياي واقعي آغاز مي شود
بنابراين براي همه ي آدم ها است، براي صحبت کردن
فلسفه تنها بر ظاهر حضور پيدا ميکند
وقتي که زندگي در جامعه ما را ديگر ارضا نمي کند
و اين در بين توده ها قدرت جذب اش را زياد ميکنه
وفتي که شهرنشينان ديگر نقش نمي گيرند
در پيشبرد ايالت
انسان ها با دنبال کردن علايق شان تاريخ را ساختند
آن ها در عين حال ابزارها و معاني هستند
از دستاوردهاي چيزي فراتر و بسط يافته تر
که آن ها ازش آگاه نيستند ولي ناآگاهانه آن را ادراک مي کنند
ولي...در فرانسه ما از واژه با اين حال استفاده ميکنيم
چيزي فراتر و بسط يافته تر
ولي آنچه ناآگاهانه ادراک ميکنن
حقه ي علل
اين است که از بي عللي استفاده کني براي رفتن به وراي دنيا
حقه ي علل اين است که از بي عللي استفاده کني
من حس مي کنم «بلاهت» بهتر باشد
در اين حهت که مانيفست دنيايش را بسازد
تاريخ وراي خوب و بد است
اين جايي است که من در مسيرشم
تاريخ وراي خوب و بد است
و مسايل هرروزه ي زندگي روزمره
سعادت و خوشي چيزي نيست که در تاريخ جهان يافت شود
دوره هاي خوشبختي صفحه هاي خالي تاريخ هستند
که راوي در چنين وضعيت غيرقابل دفاعي وجود نداره
حتي الان سخت تر و تنها تر
از آنچه قبل بود؟
داستان تنهايي فکر ميکنم باشه
هنوز بايد آنجا باشه، غايب و حاضر
حرکتي نوساني مابين حقايق نامشخص
آن هايي که مستند هستند و آن ها که داستان اند
اثر تاريخي تو تنها ده مسکوک ارزش دارد
قطعات ديوار برلين، کمربندها، کتاب ها، پرچم ها
1939- 1945 Gestapo زندان
ضد فاشيست ها در آن برزخ به شکل غيرانساني شکنجه شدن
اون از Oranienburg هست
اين از هست Dachau,
و من اين رو در کمپ دورا پيداش کردم
اون جايي بود که بمب وي وان اس رو ساختن
اين کتاب به من تعلق داره
من دورا هستم
من اندوه هستم
ولي آن ديروز بود
اين سال ها کجا رفته اند؟
ديروز نام من دورا بود
امروز من هيچي نشده لوته کستنر هستم
و من بايد با آقاي گوته کار کنم
خب داري مياي؟
دومين وارياسيون ، شارلوت در وايمار
خانم ها و آقايون بياييد
انتخاب کنيد
اين جايي است که شيلر راهزنان رو نوشت
راهزنان
اين هميشه بخشي از زندگي من بوده
ليست تلاش کرد اينجا به لولا مونتز پيانو زدن رو ياده بده
البته بدون موفقيتي
اين اشتباه مارتين کارول هست
به خودت صدمه نزن ما همچنان اينجا هستيم
لوکاس کراناخ پدر از 52 تا 53 اينجا زندگي ميکرد
روز فوق العاده اي در ويمار بود وقتي که ارتش سرخ
شهر رو تصرف کردن
الان بيا
بريم
من يک شاعرم و نميتونم کاريش کنم سربازان به هنرمندان تعظيم کردن
روياهاي بي پايان در سکوت
که ما شاعران هنگامي که به خرافان روي مياريم آن را رد ميکنيم
براي من همه چيز خلسه و آزار است
در تطابق با روح هايمان
يک چيز براي گوته مشخص بود
تفاوت سايه هاي تاريکي هيچوقت نميتوانند نور توليد کنند
الاس، دو روح در سينه ي من زندگي مي کنند
يک چيز براي گوته مشخص بود
سفيد يک رنگ ميانه نيست
در بين رنگ هاي ديگر
سکوت ابدي
و اين صداهاي بيشمار مرا مي ترسانند
يک تصوير ترسناک
کجا هستي فاوست؟ صدايت را ميشنوم
با نمام نيرويش پيش من آمد
بله
اين منم
من فاوستلم
ما همانند هم هستيم
ببين، آقاي کاقکا با دوستي در باغ است
ببين، قرانس آمده است براي ديدن ما
همه ميگويند اين ماريان کريچنر هست، با اين حال نيست
براي من هست، دو روز پيش
فردا من بايد....
Greta, Frieda, Anna, Lola,
Claudia, Marushka, Alexandra, Vivette,
Gisele... کافيه
No comments yet. Be the first to leave one.