The first 200 lines.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
من و داداش کوچیکم.
قدیما با هم میدویدیم.
من و داداش کوچیکم.
قدیما با هم میدویدیم.
هی، هی، هی، هی، آره.
از همدیگه استقبال میکنیم.
رفتیم سمت نبشِ خیابون.
هی، هی، آره.
فکرهای توی سرش مثل خوردن یه شرابِ مشتیه.
کنار رودخونه.
فکرهای توی سرش مثل خوردن یه شرابِ مشتیه...
تا ابد داداشیم.
- مارکوس؟ - همم.
کجا داری میری؟
دارم از اینجا میزنم به چاک، رفیق. داداشم بهم نیاز داره.
مطمئنی فکر خوبیه؟
آخرین ایمیلی که فرستاد رو ببین.
«کاش اینجا بودی.»
«اگه گذرت به نیویورک خورد، بهم خبر بده.»
غرورش اجازه نمیده اعتراف کنه، ولی این یه فریاد برای کمکه.
انگار داری زیادی قضیه رو برای خودت بزرگ میکنی.
چطوره ببینیم «ماتیلدا» چی فکر میکنه؟
اون میگه از قلبت پیروی کن.
ممنون، ماتیلدا.
خداحافظ، کیث.
- بیا. بگیرش. - اوه.
اون معشوقهی خیلی دست و دلبازیه.
نه، پیش خودت نگهش دار.
تو تکیهگاه اون هستی.
لعنتی. من کجام؟
وقت نقشهی «ب»ـه.
نه، نه، نه، نه. نه، نه، نه، نه.
نه، نه، نه، نه، نه!
میدونم. منم نگرانشم.
اوه لعنتی.
ایول!
دارم میام سراغت، داداش بزرگه.
- چطور شدم؟ - هوم؟
- وقتی میان تو باید ایستاده باشم. - اوم... منظورت چیه؟
اینا کلهگندههای تلویزیونن، میا. ظاهر براشون خیلی مهمه.
- درسته. - نظرت دربارهی این چیه؟
دکمهی کت بسته.
این.
اوه. اوم...
اون... شاید بهتره پاهات رو به هم نزدیکتر کنی.
«خیلی ضایعست؟»
«خب، اگه اینطوری... اوم... کج وایستم چی؟ میدونی، سر به زیر، متفکر، باوقار.»
«وقتی میان تو، میتونم...»
«راد... آروم باش.»
«این آدما میخوان تو برنامهشون باشی چون خودِ واقعیتی،»
«نه به خاطر ظاهرت.»
«به خاطر بیزینس املاکی که خودت از صفر ساختیش.»
«لازم نیست براشون فیلم بازی کنی. تو خودِ نمایشی.»
«- واقعاً؟ - صد در صد.»
«و به عنوان دستیارت، من بهترین جایگاه رو دارم.»
«میا، بدون تو نمیتونستم هیچکدوم از این کارا رو بکنم.»
«- ممنون. - خودِ خودشه!»
«- هی! - اینم از سوپراستار ما.»
«- از دیدنت خوشحالم. - واو.»
«راد، یادم رفته بود از نزدیک چقدر غولی، داداش.»
آره، هیکلش مثل یه آپارتمان دوطبقهست، مگه نه؟
آره. الان واقعاً ازت وحشت کردم.
- آره، شبیه یه موجود عجیبالخلقهی آزمایشگاهی هستی. - آره. خیلی زیادی گندهای.
یه غولِ واقعی.
- آره. - آره.
خب، اِم، قراره این کار رو بکنیم؟ انتخاب شدم؟
چرا بهت بگیم وقتی میتونیم نشونت بدیم؟
- بیا. بشین. - آره.
این فصل در کاسبهای نیویورک ،
هیلی بویاجیان و کیران فرانسیس برگشتن.
من فتیش پا دارم.
فتیشِ متراژ.
بعد از کلی کلنجار رفتن با سرطان مغز، پدرم با کمال تأسف فوت کرد.
اما از اون طرف، یه واحد آپارتمان به رادیولوژیستش فروختم.
اما یه مشاور املاک جدید واردِ صحنهی نیویورک شده.
اسمش راد لندیه.
و نیومده که مهربون بازی دربیاره. اومده که معاملهها رو جوش بده.
شرکتم رو از صفر ساختم، خشت به خشت، با تکتکِ فایلهای املاک.
فقط یه بچهی تپل از نیوجرسی
که هیچی نداشت جز یه جواز املاک و یه رویا.
و اگه این اسم به گوشتون آشنا میاد، باید هم بیاد.
راد برادر کوچیکهی
مدیر میلیاردر صندوق پوشش ریسک و آدمِ سرشناسِ شهر،
جاش لندیه.
دیجی، خیرخواه، غولِ پول.
همهفنحریفه.
به عبارت دیگه،
راد یه عقدهی بزرگ توی دلش داره به بزرگیِ کلِ نیویورک.
شاید من تازهوارد باشم،
اما هر کاری میکنم تا از زیر سایهی برادر بزرگم بیام بیرون.
یعنی «راد» قراره تنها «لندیای» بمونه که هنوز باید خودشو ثابت کنه؟
توی این فصل از «کاسبهای نیویورک» بفهمید چی میشه.
چقدر عالی.
نگاش کن، زبونش بند اومده.
زبونش بند اومده. خیلی هیجانانگیزه، نه؟
آره. اوم... یادم نمیاد اون حرف رو دربارهی زیرِ سایهی برادرم بودن زده باشم.
آره، نگفتی.
ما، اوم... از هوش مصنوعی استفاده کردیم تا چندتا دیالوگ برات اضافه کنیم.
باحال نیست؟ ما همیشه این کار رو میکنیم. البته فعلاً موقتیه. نگران نباش.
گزینههای دیگهای هم داریم.
این عضلههای گنده رو ساختم تا حس کنم واسه خودم مردی شدم،
و واسه یه بار هم که شده، نوچهی کوچولوی داداشم نباشم.
- عاشق این یکیم. - خیلی خوبه. آدم کاملاً باهاش همزادپنداری میکنه.
منظورم اینه که، دلم... ...برات کباب شد.
همیشه نفر دوم. همیشه نادیده گرفته شده.
ولی حالا، این فرصت توئه که بالاخره خودی نشون بدی.
- آره، اوم... - نه، هی، هی، خواهش میکنم. تعارف نکن.
ما عاشق بازخوردیم. بهمون نظر بده.
اه...
شاید جاش کمتر باشه، میدونی؟ شاید من بیشتر؟
- چقدر کمتر؟ - آره، مثلاً چند درصد کمتر؟
مثلاً صفر، شاید؟ مثلاً جاش کلاً نباشه؟
و بعدش... و بعدش من صددرصد باشم.
درسته، پس نمیخوای زیر سایهی برادرت باشی.
تقریباً دقیقاً همون چیزی که مقدمه میگفت...
آره، من که مشکلی تو این قضیه نمیبینم.
ببینید بچهها... من برای این موقعیت خیلی هیجانزدهام، خب؟
میدونم حضور تو برنامهتون چه کمکی به من و شرکتم میکنه.
همین الان بهتون بگم. میترکونم.
چون من آمادهام که با کلهگندهها رقابت کنم.
اما اگه قراره از این زاویه پیش بریم،
شرمنده، فکر نمیکنم گزینهی مناسبی باشه.
واو.
- فکر کنم منظور «راد» اینه که... - حسش کردی، «لنور»؟
اوه، حسش کردم. اوهوم.
- این ... دقیقاً همون زاویهایه که میخوایم. - آره.
خودشه. اگه بتونی اون انرژیِ کلهگنده رو بیاری توی برنامهمون،
دیگه حتی به «جاش» هم نیازی نداریم.
- اوهوم. - من اون انرژی رو میارم.
من همون کلهگندههه میشم.
آه.
نه.
- این که سگِ بغلیه. - اون چیزی نبود که میخواست ارائه بده.
مگه نه، کلهگنده؟
آره.
هی داداش، داشتم فکر میکردم.
خیلی وقته که همدیگه رو ندیدیم،
و میدونم که برنامههامون هیچوقتِ هیچوقت با هم جور در نیومده.
ولی داشتم آخرین ایمیلت رو میخوندم و یهو یه فکری به سرم زد.
آخرش که گفتی «بعداً میبینمت»، باعث شد با خودم فکر کنم،
«چی میشه اگه اون «بعداً» همین الان باشه؟»
قضیه اینه که زندگیم واقعاً ردیفه.
- این اواخر خیلی سفر رفتم. - اوه!
بیشتر وقتم رو تو طبیعت میگذرونم،
و دوستای جدید پیدا میکنم.
اوه، صبح بخیر.
میتونی رد شی و بازی کنی.
هی، غذاها چطوره؟ خوشمزه هست؟
- اوه، شما گارسون مایی؟ - نه، فقط کنجکاو بودم.
به هر حال، میدونم چقدر سرت شلوغه، واسه همین دارم در حق جفتمون یه لطفی میکنم.
آره درسته. دارم میام تو رو ببینم، داداش بزرگه!
اوه!
میخواستم غافلگیرت کنم و یهو بیام دم در خونهت،
ولی خیلی لعنتی هیجانزده بودم.
مثل وقتی که یه هفته جق نزدی و بالاخره چشمت به دوستدخترت میافته
و حتی قبل از اینکه از تو شلوارت درش بیاری، همهجا رو به گند میکشی.
داری چه غلطی میکنی؟
ازتون خواستم وقتی دستشوییام حواستون به لپتاپم باشه.
یه لحظه صبر کن رفیق. وسط یه فکریام.
«همهجا رو به گند کشیدن.»
دارم میام ببینمت، داداش بزرگه!
لعنتی.
هی میا. میای؟
از این به بعد، تمام تمرکزمون رو روی این نمایش میذاریم.
- میتونه واقعاً برامون سرنوشتساز باشه. - خیلی هیجانانگیزه.
و حتی اگه یه مزاحم غیرمنتظره هم سر و کلهش پیدا بشه، میتونیم فقط...
- میا، میدونی که از غافلگیری خوشم نمیاد. - درسته.
هر اتفاقی که بیفته، بهت اعتماد دارم که از پسش برمیای.
هرچی سریعتر تو این کار پیش بریم،
حتی کوچیکترین مانع هم میتونه خسارت بیشتری به بار بیاره.
میدونستی اگه یه راننده فرمول یک با سرعت تمام به یه سنگریزه بخوره،
ماشین رسماً منفجر میشه؟
- واقعاً؟ - آره، همینطوره.
واسه همینه که وظیفه توئه که همه سنگریزهها رو برداری. داشتی میگفتی؟
اوم... داشتم...
فقط داشتم میگفتم که، اوم،
ماشینت... بیرون منتظرته.
فکر کنم یه صدای قشنگی از اون بیرون شنیدم.
لعنتی.
نیویورک، دارم میام!
وو، وو، دی، دی، دی.
آره، ایول.
اوه، این فسقلیها رو ببین.
داداشها!
دیردرا، این مراسم... واو. معرکهست.
- خیلی بهت افتخار میکنم. - آخی! هی، جلسهت چطور بود؟
- تا دو روز دیگه فیلمبرداری رو شروع میکنیم. - چی؟ جدی میگی؟
آره.
بالاخره قراره وارد لیگ حرفهایها بشم.
فقط... میخوام بدونی
که تمام فداکاریهایی که به عنوان یه خانواده کردیم،
قراره حسابی نتیجه بدن.
خیلی برات خوشحالم.
خب، بهتره برگردم سر کار. هنوز کلی پاچهخواری مونده که باید بکنم.
- برو به کارت برس. من کجا میشینم؟ - میز شماره پنج. برادرت از قبل اونجاست.
آره!
بهم گفت: «این همون قلعهایه که «کسل» ساخته.»
چطور شدم؟ صورتم پف نکرده؟ همیشه اگه صورتم پف داشته باشه، بهم میگه.
«راد»، عالی شدی. خب؟ باشه؟ قول میدم.
No comments yet. Be the first to leave one.