The first 178 lines.
چیکار میکنین؟
- بخوابین لطفاً - خوبم
لطفاً
- آقا ارهان، بلا به دور - ممنون
- چطورین؟ - خوبم. میخوام مرخص شم
مرخص میشین البته
بذارین بخیههاتونو ببینم
نمیخواین که بخیههاتون بترکن، مگه نه؟
یکم دیگه پلیس میاد تا گزارش وضعیتتون رو بگیره
شما یکم دیگه استراحت کنین
من وقت ندارم اصلاً
باید الان برم. وسایلام کو؟
ببینید، آقا ارهان میخوام رک و راست بهتون بگم
یکی از کلیههاتون خیلی آسیب دیده. باید یه مدت تحت مراقبتمون باشید
اگه بهتر نشه. ممکنه عمل بشین
- چی زدی؟ - باید یه مدت نگهتون داریم
آقا ارهان. آروم باشین
چیکار کردین باهام؟
آروم باشین
آتیه
نمیتونم بذارم برین. ببخشید
آتیه
حالتون خوب میشه
«وارد نشوید»
سردار یلماز. تو بازداشتی
به آخر خط رسیدیم. بابا جون
حتماً حرفای زیادی واسه گفتن داری
مگه نه؟
بالاخره سعی میکنی با حقیقت روبرو شی، پسرم
تصمیم گرفتی بفهمی اطرافت چه خبره
- واسه شنیدنش چقدر آمادهای؟ - همهشو
همهشو بگو. الان
اوزان، میدونی چیه؟
الان شایدم برای اولین بار تو عمرم...
بهت افتخار میکنم
جرئت کردی بازداشتم کنی. آفرین
گوش میدم
مادرت مریض بود..
خیلی مریض بود
وقتی داروهاشو نمیخورد از خود بیخود میشد
اگه یادت باشه، همیشه خودشو تو اتاق تاریک حبس میکرد
و همیشه ترجیح میداد تنها باشه
واسه منم خیلی سخت بود
تو نُه سالت بود
روزها و ماهها نتونستی مرگشو قبول کنی، پسرم
و هرشب بدون اینکه خسته شی، ازم پرسیدی
«بابا، مامان کِی برمیگرده؟
کِی؟»
خواستم ساکتت کنم
بخاطرِ اینکه بارها و بارها اون دردو...
یادم میانداختی، خواستم از شرت خلاص شم
میدونی چرا؟
چرا؟
چون هر بار که نگاهت میکردم احساس گناه میکردم
بعدش اونا پیدانم کردن
کی پیدات کرد؟
مهم نیست کی بودن. مهم اینه که چی میخواستن
خواستن آتیه رو پیدا کنم
و تعقیبش کنم...
تا زمانی که وقتش برسه
وقت چی برسه بابا؟ چرا؟
چون اون دختر..
کلیدِ دروازهایه که به ابعادِ دیگۀ عالم باز میشه
چون اون دروازه میتونست همسرِ مردۀ منو برگردونه
یهو شانس اینو پیدا کردم که اشتباهات گذشتهمو جبران کنم
اولش منم باورم نشد. ممکن نیست. نه
ولی بعدش همچین کارایی کردن که..
نه تنها باورم شد، بلکه مجبور شدم زندگیمو دو دستی تقدیمشون کنم
حتی زبونشونم یاد گرفتم
خیلی خب، بابا
دیوونه شدی، تو مریضی
سردار یلماز
عمرتو یا تو زندان میگذرونی یا تو تیمارستان
پسرم
پسر یکی یدونهم، تو هنوزم نمیفهمی
من به زودی از اینجا میرم بیرون
چون اون دروازه باز شد، و منم باید اونجا باشم
فهمیدی؟
تو نبود مادرمو، به بودنِ من ترجیح دادی
« Reyez کاری از رضــا »
باید میرفتم
نمیتونی تو اون شرایط دووم بیاری، آتیه
تو مرحلۀ آخری
اولش، خونریزی بینیـت بیشتر میشه
بعدش یکم بیحس میشی
سیستم ایمنیِ بدنت، اول به تو، بعدشم به بچه حمله میکنه
بچۀ تو شکمت یواش یواش بدنتو زهر دار میکنه
و در نهایت اعضای بدنت، یکییکی از بین میرن
تو از کجا با جزئیاتش میدونی؟
چون اینکارا رو ما کردیم
چی؟
وقتی دنیا اینقدر درد میکشید،
و این همه منابع داشت تموم میشد،
خواستن جلویِ افزایش جمعیت رو بگیرن
این جنگ امروز شروع نشده، آتیه
همیشه بوده، و خواهد بود
دیگه وقتِ عوض شدنش نرسیده؟
کافی نیست؟
خسته نشدی؟
هم خستهای، هم پشیمون
اعتراف کن
چرا نذاشتی بمیرم؟
حق داشتی
منو تو مثل همیم
آسیب رسوندن به تو، باعث میشد به خودم آسیب بزنم
اول خواهرتو کُشتم، بعدش مردی که عاشقش بودی رو
چرا میبخشی منو؟
شاید تو هم یه نفرو باید ببخشی
مثلاً بابات
مرگ فقط یه گذشته
چیزی به اسم زمان وجود نداره
همۀ اتفاقای جهان تو یه آن میفته
ولی ما متوالی درکشون میکنیم، چون اینطوری یاد گرفتیم
ولی در اصل، هر انتخابمون یه احتمال جدیدو باز میکنه
حتی اگه متوجهشم نشیم
در مکانهای بیزمان، همه چیزو تحتتاثیر قرار میدیم
این یعنی هنوزم میتونی پشیمون باشی
و این همهچیزو عوض میکنه
واسه عوض کردن همهچیز..
به دروازه نیازی نداری
هیچوقت نداشتی
الان دیگه خیلی دیره، آتیه
خیلی دیر
وقت زیادی نداری
میان سراغت
باید وقتی سیروس و خورشید تو یه مدار قرار میگیرن، اونجا باشی
برو
لطفاً برو
دخترم
الیف
میخوای کاری واسه برادرت بکنی؟
ارهان یه وظیفۀ نیمهکاره داره، حالا دیگه وظیفۀ توئه
آتیه به کمکت نیاز داره
همهچیزو بهت میگم
میگم آتیه کجا رفت
الیف، این دیگه وظیفۀ توئه
چیکار کنم؟
میگم
خانوم، خودشه؟
ببخشید
معذرت میخوام
- بله؟ - ماموریتو لغو کن، هانا
- از اونجا برو - چی؟
گفتم برو!
از سر رام برو کنار!
از سر رام برو کنار!
چرا وسط جاده وایسادی؟ برو کنار
تو کی هستی؟
تو.. برو کنار، زود
کی هستی؟
ارهان..
ما صاحب دختر میشیم
اگه برگردم، میتونم پیدات کنم؟
اگه بتونم برگردم، میتونم دردِ اینجارو تسکین بدم؟
میتونیم دوباره باهم باشیم؟
فهمیدم
- قربان، چیکار کنیم؟ - تو همه رو خبر کن
باشه
جواد!
تونل باز شد
بالاخره تونلی که سالهاست دنبالشیم، باز شد، اما خیلی دیره
خدا رحمتش کنه
مامان..
آتیه رو پیدا کن
اون منو میاره پیشت
کجا؟
آتیه رو کجا پیدا کنم، اوزان؟
سراپ خانوم، خوبین؟
چیزی نمونده آتیه موفق شه، مصطفی
وقتی بچه بودم به خونهمون حمله کردن
مادرم من و خواهرمو نجات داد
بعدشم گواهی فوت جعل کرد..
برایِ محافظت از ما..
در مقابل کسایی که دنبالمون بودن
واسه همین گواهی فوت داشتم
همۀ عمرم، فقط تو رویام دخترمو دیدم
و همینطور نحوۀ آشناییم با تو رو
اومده بودین اداره
No comments yet. Be the first to leave one.