The first 200 lines.
-در این سریال ما میخوایم نگاهی بندازیم به
بعضی از عالی ترین نقاشیهایی که تا به حال کشیده شدهاند ،
و بزرگترین نقاش ها.
مونه، رنُوار، ون گوگ، سزان، گوگن
جریان هنری امپرسیونیسم، داستان اونهاست.
این داستان شورش و شجاعت است.
مونه بعضی از دلیرانه ترین نقاشیها رو کشید.
رنُوار بعضی از زنده ترین ها رو.
دِگاس رقص باله رو باب کرد.
سورا سبک نقطه رو باب کرد.
ون گوگ، خب اون رنگ رو میفهمید.
به نظرم این هیجانانگیز ترین سرکشی توی هنره.
اون روزهایی که همه چیز تغییر کرد.
امپرسیونیست
نقاشی و انقلاب
صبح بخیر تام.
صبح بخیر قربان.
صبح بخیر دیک.
صبح بخیر قربان.
صبح بخیر هری!
صبح بخیر قربان.
گروه چهار نفره
این اتاقیه که مونه
معروف ترین هنرمند امپرسیونیست،
در واقع وقتی به لندن میومد توش اقامت داشت.
اون همیشه تیمز رو از همین پنجره نقاشی میکرد.
در اون روزها، البته، مونه
اونقدری معروف نبود که الان هست.
این روزها، مونه و امپرسیونیستها همهجا هستن.
به شدت رایج هستن، به شدت آشنا هستن
به شدت تجاری هستن.
داشتم آثار امپرسیونیستی رو خریداری میکردم، ببین چی پیدا کردم.
چترهای امپرسیونیستی، خودکار امپرسیونیستی
کیف امپرسیونیستی، پازل امپرسیونیستی
پیرهن خوب امپرسیونیستی
و در صدر همه، شکلات امپرسیونیستی
کلی جعبهی شکلات.
وقتی دنبال هنر میگردی که بذاریش داخل جعبهی شکلات،
با امپرسیونیست ها رو برو میشی، درسته؟
چون این روزها هنرشون شیرین و لذت بخش به نظر میرسه.
ولی اگه یه امپرسیونیسم هدفش
جنبش هنری شیرینی که ما دوست داریم تصور کنیم، نبود چی؟
اگه داستان واقعی امپرسیونیسم
داستان یه انقلاب بود، چی؟
یک سرنگونی، خطرناک به طرز هنری و سخت.
اگه هنر امپرسیونیستها
به جعبهی شکلات تعلق نداشته باشه،
ولی جاش روی جعبهی دینامیت باشه، اون وقت چی؟
امپرسیونیستها در حقیقت هیچوقت هیچ برنامهای نداشتن.
تاریخ اونا رو به هم انداخت تا هنرو تغییر بده.
بعضیاشون از بقیه بیشتر مشارکت داشتن،
و اونا کسانی هستن که ما باید ازشون پیروی کنیم.
اگه داستانشون از جایی شروع میشد، اون اینجا بود:
سن توماس در جزایر ویرجین
جایی که نقاش، کمیل پیسارو متولد شد
در روز ۱۰ جولای ۱۸۳۰
پیسارو محبوب ترین امپرسیونیستها نیست.
اون شناخته شده ترین و یا معروف ترین نیست.
مونه از اون معروف تره، همچنین رنوار.
ولی هیچکدوم نمیتونستن دور هم جمع بشن
و کاری که انجام دادن رو بدون اون انجام بدن.
پیسارو مثل چسبی بود که کل امپرسیونیسم رو کنار هم نگه میداشت.
امپرسیونیست ها کلا هشت تا نمایشگاه داشتن، همین.
هشت تا نمایشگاه که هنر رو عوض کرد.
و تنها هنرمندی که توی همهی اونا شرکت کرد
پیسارو بود.
خانوادهی پیسارو
تو خیابون اصلی، ابزار فروشی داشتن
برای قایقهایی که میومدن و میرفتن ابزار پر کاربرد تهیه میکردن.
تا اینجا هنر مورد توجه و مهمه، با اینکه
جالب ترین چیز راجع بهش اینه که یهودیه.
اگر میخواستم ازتون بخوام که من رو یک هنرمند بزرگ یهودی بنامید،
اون هم قبل از پیسارو، نمیتونستید، چون وجود نداشت.
البته که بعد از اون کلی بودن و وجود داشتن.
روتکو، مادیلیانی، ساوتین، ولی قبلش خبری نبود.
چون مذهب یهودی، ایجاد اثر هنری رو ممنوع میکنه.
"تو نباید برای خودت لذتی از
آنچه در بهشت برین و یا زمین زیرین است، بسازی."
این گفته طبق فرمان دوم هست که به آرامی بیان شده.
واسه همینه که در کنیسه
هیچ نقاشی و یا مجسمهای نیست.
خانوادهی پیسارو به قدر کافی پیرو مذهب ارتودوکس بودن
تا نکات مذهبی رو رعایت کنن، البته اونا همچنین
دلایلی برای به چالش کشیدنش، و مخالفت کردن باهاش داشتن.
پدر پیسارو، فردریک پیسارو،
به سن توماس فرستاده شد تا
وقتی عموش مرد، تجارتش رو به عهده بگیره.
با وجود وحشت همگانی، اون به سرعت
با همسر بیوهی عموش، ریچل پیسارو وارد رابطه شد.
و حتی با اینکه اون چهارتا بچه داشت،
با هم موندن و چهار تا بچهی دیگه آوردن
که شامل کمیل پیسارو هم میشد.
کنیسه این رو رد کرد.
چطور میتونست رد نکنه؟
برادر زادهها نباید پدر بچههای زنعمو شون باشن.
این ازدواج هیچوقت پذیرفته نشد،
و تَرَکی در رابطهی
خانوادهی پیسارو و ایمانشون ایجاد شد.
چه قرار بود و چه قرار نبود،
پیسارو تمام وقت طراحی میکرد.
همیشه سرش گرم اون بود.
روی اسکلهها، در حال تماشای ماهیگیر ها،
بیرون در مزرعه ها، همراه با زنان در حال کار.
این برای یه امپرسیونیست خیلی فروتنانه هست.
خیلی احساساتی، خیلی آروم.
ولی اجازه ندید این آروم بودن گولتون بزنه.
گناههای سنگینی در اینجا صورت گرفتن.
یه پسر یهودی، تابوی باستانی رو میشکنه.
اونم نه هر پسر یهودیای.
بلکه یک پسر یهودی که چهارهزار و پونصد مایل
از پاریس دوره و در جزایر ویرجینه.
همونقدر که میتونید از داستان هنر دور بشید.
اگر پیسارو در هر عصر دیگهای زنده بود،
هیچ شانسی نداشت که تبدیل به نقاش بشه.
این نه تنها یک مخالفت مذهبی بود،
بلکه سختیهای کاربردیش هم عظیم بودن.
در کجای این اطراف میتونست
وسایل مورد نیاز برای هنرمند شدن رو گیر بیاره؟
در اون روزها، نقاش ها به کلی وسیله احتیاج داشتن.
و پروسهی آماده کردن رنگهایی که استفاده میکردن خیلی پیچیده بود.
این لاپیس لازولی، یه سنگ نسبتا خاصه.
به شدت گرونه، از افغانستان میاد.
ولی بهترین تناژ آبی از این ساخته شده.
اگرچه اول باید اون میشکستید،
سپس خرد، آسیاب و بعد تبلید به رنگش میکردید.
و بعد از تموم شدن آسیاب کردن و روغن زدن،
این رنگی که درست کردید رو
حمل میکردید؟
در اون روزها
باید میریختیدش داخل مثانهی خوک.
بله، مثانهی خوک.
بنابراین در آغاز قرن نوزدهم،
نقاش ها همهی این ها رو برای ایجاد اثر هنری نیاز داشتن.
اما بعد در سال ۱۸۴۱ در انگلستان،
یک آمریکایی به نام جان جی راند،
که برای تولیدات کارکشتهی وینزور و نیوتون کار میکرد،
یه چیز فوقالعاده اختراع کرد
یه چیز درخشان و تاثیر گذار
رند
این چیز کوچولوی زیبا رو به وجود آورد:
تیوب رنگ.
تاثیر تیوب رنگ در هنر
رو نمیشه دست کم گرفت.
همهچیز رو تغییر داد.
هنر رو آزاد کرد.
پیسارو رو آزاد کرد.
باعث به وجود اومدن امپرسیونیسم شد.
تیوبهای رنگ جدید به طور چشمگیری قابل حمل بودن،
هرجا که میرفتید، حملش خیلی آسون بود.
به راحتی و سرعت از داخل تیوب رنگ خارج میشد.
رنگ جدید، میتونست حرکات سریع رو در بر بگیره.
تمام حالت های درحال تغییر نور
رو خیلی راحت میشد ثبت کرد و ازشون لذت برد.
حتی یه حالت رهایی هم داشت،
و به نظر میرسید که روح رو رها میکنه،
همونطور که روح پیسارو رو رها میکرد.
البته، هیچکدوم اینا هنوز اتفاق نیوفتاده بود،
ولی الان همهش امکانپذیر بود.
اگرچه پیسارو باید اول
از جزایر ویرجین بیرون میومد و میرفت پاریس
جایی که نقاشی سریع و جدید کاربردی بود.
ولی وقتی بلاخره در سال ۱۸۵۵ اومد اینجا،
پیسارو شهری رو پیدا کرد که به سرعت
و دیوانه وار به سمت آینده پیش میرفت.
اتفاقی که داشت برای پاریس میافتاد ترسناک بود.
شهر در وسط یه تغییر شکل عظیم بود.
همه چیز داشت تغییر میکرد.
پاریس قدیمی پایین ریخته بود،
و یه جدیدش جای قبلی رو گرفته بود.
کاملا تمام پاریسی که ما امروز دوست داشتیم،
بلوار ها، پارک ها، چشمانداز ها،
همه شون از نو ساخته شده بودن.
و با سرعت گردنشکنی این اتفاق داشت رخ میداد.
پاریس حالا داشت با یه ریتم جدید پیش میرفت،
و این ریتم، به هنرش نفوذ کرد.
باید میکرد، مگه نه؟
رنوار، نفر دوم از بزرگترین پیشگامان امپرسیونیستها
در واقع در کنار لوور بزرگ شد،
روی چیزی که الان به "رو دو ریوولی" معروفه
این روزا اینه، یکی از شیک و مد ترین ها
و یکی از باکلاس ترین آدرسها در پاریس،
ولی وقتی رنوار اینجا بزرگ شد، رو دو روولی
حتی وجود هم نداشت و این تیکه از پاریس
اصلا شبیه این چیزی که الان هست نبود.
بیشتر این شکلی بود.
منطقهی لغزنده و باستانی ارواح
با خیابونای ترسناک و کوچههای پیچ در پیچ
خیابوناش پر از موش و فاضلاب و لجن بودن،
پاریس قدیم از قرون وسطی به ندرت تغییر کرد.
اینجا برای "گوژ پشت نتردام" یه خونهی باشکوه بود
ولی برای یه امپرسیونیست اینطور نبود.
پس چرا بازسازی عظیم انجام شد؟
چرا پاریس از نو آغاز شد؟
چون فرانسه یه امپراطور جدید داشت.
ناپلئون سوم، برادر زادهی ناپلئون اول.
و وقتی ناپلئونها جایگزین میشن، یه چیزایی رو تغییر میدن.
برای شهروندان پاریس، چمن کاری شدن و ازش گذشتن
دوران وحشتناکی بود.
دورهی شکستن.
ولی برای امپرسیونیستها، شرایط عالی بود.
No comments yet. Be the first to leave one.