The first 200 lines.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
«کاری از بـهـادر» «Bahador_Sub@»
این بذرها اینجا زنده نمیمونن.
زمین دوره؟
بله.
زمین سمیـه؟
هنوز نه.
میمونی؟
برمیگردم.
از اینجا با هم ارتباط برقرار میکردیم؟
همیننزدیکیها. دستگاه در چه وضعیه؟
کم مونده بود بهخاطرش بمیریم.
پس مطمئنم به جای خوبی رسیده.
بهتون شلیک کردن؟
- آره. - البته.
فکر میکردم قراره برگردم آنتیا.
منم باید میدونستم که قراره مردممون بیان اینجا.
- مردممون؟ - حقم بود.
حق؟ حق داشتی که حقیقت رو بدونی؟
بهم گفتی برمیگردم خونه.
میخوام برم خونه.
منم همینطور.
میدونی، میذارن من پیشوای دعاهاشون باشم.
تنها چیزیه که سالهای سال راجعبهش کنجکاو بودم.
میذارن که حضور داشته باشم...
پس همونطور که میبینین، از بذرهای خودمون بهشون دادم.
نمیشد براشون یه خدای ناجور باشم...
آبشون رو بخورم و هواشون رو تنفس کنم...
و چیزی بهشون ندم.
و درهای وجودشون رو به روی من گشودن.
بیشتر انسانها بدون اینکه عقلشون رو از دست بدن...
از پس همچین کاری برنمیان.
ولی اینا معرکهان.
به هر حال، خیلی اهل بگوبخند نیستن.
ولی در عوض کمر به نابودی...
تمام موجودات زنده هم نبستن.
عهد سکوت.
وانمود نکن فرزند خدایی.
شایدم هستم.
ببین تو چی داری میگی.
یه هیولا ساختم.
بهخاطر یه دروغ ساده اینقدر عصبانی شدی.
میدونستم بهش میگی.
اگه میدونست کارش رو انجام نمیداد.
- تو راجعبه من هیچ... - راجعبهش هیچی نمیدونی.
بهمون نشون بده چرا اینجاییم و تمومش کن.
این جغرافیا ناهنجاریهای مغناطیسی طبیعی داره.
اینجا ماهوارهها نمیتونن رد منو بزنن که...
مناسبه.
سازمان سیا سالهاست که منو گم کرده.
خب حالا، فقط من و این آقایون اینجاییم.
و سکوت.
و آخرین امید لعنتیتون.
«مردی که به زمین سقوط کرد»
«قسمت دهم: مردی که دنیا را فروخت»
راهبها.
حتماً تو ساخت این بهت کمک کردن، نه؟
واسه پیدا کردن قطعاتش باید کل دنیا رو میگشتیم.
ولی مونتاژش خیلی هم پیچیده نیست.
ازش لذت بردن.
از خلق کردنش.
بهقدر کافی بزرگ نیست.
- واسه چه کاری؟ - -دستگاه همجوشی...
موتور این سفینهست.
میخوای باهاش بری سیارهمون...
و آنتیاییها رو برگردونی. ولی همهشون رو نه.
اینقدر منو قضاوت نکن.
همین سفینه خوبه.
همه میخوان منو بکشن و کور هم هستم.
با 45 سال فرصت بیشتر از این ازم برنمیاد.
وقتی اومدم چند هزار آنتیایی زنده بودن.
گنجایش این سفینه فقط...
چند صد نفره.
- چند صد نفره. - کدومهاشون؟
آموزگارها.
نه کارگزارها.
- ولی... - فقط آموزگارها.
خب، معلومه که فقط آموزگارها.
اینجا کارگزار بهدردم نمیخوره، میخوره؟
ای عوضی... تمامعیار.
من کورم.
کارگزارها...
ما...
ما نذاشتیم آنتیا نابود بشه.
ابرها از بین رفتن...
بهخاطر تصمیمهایی که آموزگارها گرفتن!
وقتی اومدم 40 گله حیوون باقی مونده بود.
همه مرده به دنیا میاومدن.
همهچی! بهخاطر تصمیمهایی که شماها گرفتین!
بهخاطر پیشرفت گرفتیم.
اصلاً این جای بحث نداره. بیربطه.
بیربطه؟
فقط بهخاطر ماست که آموزگاری وجود داره.
آموزگارهایی که زنده مونده بهخاطر ما زنده موندن!
کارها به اسم شماها نوشته میشد.
ولی هیچوقت کار رو شما نمیکردین!
کمرهای ما بود که خم میشد!
بهتر از اینا تربیتت کردم.
من تو رو تربیت کردم!
بالاخره کلۀ شقام رو به کار انداختم.
من تو رو تربیت کردم...
و اگه فکر میکنی میتونی بدون ما دووم بیاری، خیلی هم خوب تربیتت کردم.
فقط همین سفینه رو داریم!
وقتی... وقتی اونا برسن اینجا چه اتفاقی برای ما میافته؟
شماها سعی میکنین همۀ ماها رو بکشین.
آره، بعد اینکه سعی میکنیم همۀ شماها رو بکشیم.
چرا اینجا به کارگزار نیاز ندارین؟
چه اتفاقی واسه انسانها میافته؟
ما...
همۀ ما میشیم کارگزار؟
یعنی... میشیم مثل بابام؟
نسخهای از بابام که منو نمیشناخت؟
خانم فالز، قبل از ما...
پدرت داشت روی تخت میمرد. درسته؟
باید چیزی رو از دست داد تا بشه چیزی به دست آورد...
تصمیمگیریش با تو نیست!
من تصمیم نگرفتم. خودتون گرفتین.
شما همین الانم کارگزار هستین.
انسانها حاضرن هر کاری بکنن، به شرط اینکه...
یکی از باورهاشون درمورد خودشون رو تأیید کنه، خانم فالز.
حتی شما. بهت گفت که خاصی، تو هم بهش ملحق شدی.
بهم گفت همهچی رو نجات میدیم. همهمون رو.
و داریم همین کار رو هم میکنیم.
2030 نزدیکه. زمین نابود میشه.
آموزگارها و کارگزارها یه سیستم واحد هستن.
نمیشه یهویی از هم جداشون کرد.
موضوع مهم این نیست.
موضوع فقط یه رابطۀ سادهست.
یکی باید نظارت کنه، یکی باید بسازه.
نمیشه که ما رو به چیزی که لازم دارین تبدیل کنین!
چیزی که همهمون بهش نیاز داریم.
جادو نیست. تکامله.
بابای من عوض شده.
خب؟ از بیخوبُن یه...
آدم دیگه شده.
بالاخره که هنوز یه آدمه.
و کجای اینکه هنوز زندهست اینقدر بده؟
هنوز میتونی دوستش داشته باشی.
خانم فالز، سالهاست که من کاری جز برنامهریزی نکردم.
نه قدمزنان رفتم شیرینی بخرم، نه تونستم واسه سرگرمی برم بیرون.
تنها یه راه وجود داره.
باید نسخۀ بعدی گونۀ ما و گونۀ شما رو درست کنیم.
با هم، پیشرفت میکنیم. آینده رو میسازیم...
- آینده؟ - مثل این جنگل.
این جنگل در حال تطبیقه.
زمین، جنگل بعدی میشه.
و با این وضعیت الانِ زمین همون بهتر که ازش خلاص شیم.
زودتر به زمین آینده برسیم.
ما سیارههامون رو نابود کردیم!
2030.
اینجوری همهمون زنده میمونیم.
اینجوری بچههای دخترت در آینده شانس زندگی دارن.
نه. نه، من... من...
نمیتونم اون در رو باز کنم.
نه.
اگه این پایان ماست...
پس همینجوری که هستیم از بین میریم.
از اول تاریخ تا الان طول کشیده تا به چیزی که هستیم تبدیل شدیم.
میدونم.
بهنظرت وقتی اومدم اینجا بهتون علاقه پیدا نکردم؟
دوستتون داشتم.
نمیدونستم اسمش چیه، ولی دوستتون داشتم.
و شما دانش و اختراعاتم...
و چشمهام رو ازم گرفتین.
و مثل یه حیوون شکارم کردین.
فقط لازم بود که شما هم منو دوست داشته باشین.
حالا...
تو...
خانوادهت؟
حاضری خانوادهت رو از دست بدی؟
میخوام دستگاهمون رو بازسازی کنم.
ولی موقع فرارتون از آزمایشگاه...
الگوریتمی که هسته رو فعال میکنه تغییر دادی.
منم بودم حتماً همین کار رو میکردم.
میخوام قفلش رو باز کنی.
اینجا با همهچی کیلومترها فاصله داره.
یه مار ممکنه ریههات رو از قفسۀ سینهت بکشه بیرون...
و دیگه هیچوقت خانوادهت رو نمیبینی.
اگه قفل الگوریتم رو باز کنی...
میتونی برگردی سر زندگیت.
تو بخش خودت رو انجام دادی.
ما ترتیب بقیهش رو میدیم.
دیگه ما رو نمیبینی.
حداقل ما دو نفر رو.
برمیگردی میشی هر کسی که بودی.
هر کی که میخوای باشی. در رو ببند.
آهنگ بذارین و با هم برقصین.
و نهایت استفاده رو از زمانی که براتون باقی مونده، ببرین.
نگاهها، صداها...
خوب میدونی که آرزوی شنیدن صدا یا دیدن کسی رو داشتن، چه حسیه.
داشتن زمان با افراد مهم زندگی، خانم فالز.
پس، حالا دو تا فضایی فراری داریم.
هنوزم همجوشی کوانتومی رو نداریم...
و این گزارش رسمی شما...
درمورد مرگ مأمور کلیـه.
خودکشی.
گریگوری پاپل هم خودکشی نکرده بود؟
مغزش رو تو جنگل ترکونده بود؟
No comments yet. Be the first to leave one.