The first 200 lines.
ممنون که همراهمون هستید بچهها. زندگی واقعاً عجیب غریبه.
شب کریسمَسه و پاریس هم افتاده تو یه موج گرمایی خفن!
۲۸ درجه سانتیگراده.
کافههای روباز هم که پُر پُرن!
شما هم کیفشو ببرید. فقط یه توصیه:
اگه رفتید یه آب بزنید به بدن،
حتما یه کم آب بپاشید پشت گردنتون.
خیلی گرمه.
کلاً از شوک حرارتی دوری کنید.
اینم توصیه امروز ما.
تمام طول روز هم با شما خواهیم بود.
یعنی امروز نمیتونی یه روز کامل با من بیای خرید؟
آخه بورس برای کریسمس تعطیل نمیکنه که!
من که این همه جون میکنم، برای هر دو تامونه.
زود باش دیگه، شاخص کاک ۴۰ اومده روی ۳۹!
سام، امشب سر وقت باشیا! – رو من حساب کن.
امروز یه تیکه چرب گیرمون میاد! دیر تموم میکنیم.
باشه، من میام.
دوستت دارم عشقم.
روز خوبی داشته باشی.
چی؟ چی، چی؟
اون عاشق کریسمَسه.
به ما چه؟ امشب کار داریم. این قضیه جدیه.
یه لحظه بذار راحت باشم.
این اداهای "عشقم مهمتر از کارمه" رو ول کن.
آره، چه کاری... دزدی!
مزاحم شدم؟
چایی میل دارین؟ شیرینی؟
حتماً.
تو حواست به بخش پوشاک باشه.
تو هم اسباببازیها و عکس با بچهها.
من از بچه خوشم نمیاد! بجنب!
هرچی دستمون اومد میدزدیم.
و اون یارو عطرفروشه هم بعد از تعطیلی یواشکی ما رو رد میکنه بیرون.
حس بدی دارم. – چه حسی؟ هیچی نیست!
با یارو عطرفروشه هماهنگه.
ولم کن بابا. اون یه بازندهست.
بازنده خودتی.
به خاطر یه زن میخوای جا بزنی؟
یه روز از دستش میدی. یادت باشه، تو دلال نیستی.
بعد از تعطیلی از هم جدا میشیم و تو انبار همدیگه رو میبینیم.
بابا نوئل، کادوها کوشن؟
من چه میدونم. چرا از من میپرسی؟
یه قصه برام میگی؟
هیچی بلد نیستم. برو اونور.
با رفیقات بازی کن.
من رفیق ندارم.
بهم میگن "اَل بینو".
خب همه مشکل دارن دیگه!
من روانشناس تو نیستم.
گم شو!
آخه بابا نوئل، یه قصه برام بگو دیگه!
یه قصه!
آره، کلاً برای همین اینجام!
چه قصهای میخوای بشنوی؟ – سفیدبرفی!
بلد نیستم. – مرد آهنی!
یه هیولا تو پاریس! دیو و دلبر!
سوپرمن! باربی!
مرد عنکبوتی! سفیدبرفی!
ماجراهای علاءالدین رو میدونین؟
آره، اونو میدونیم!
شما که ورژن منو نمیدونین!
یه ریمیکسه!
بشینید سر جاتون، آروم. یه کلمه هم حرف نزنید.
عالیه. خیلی خب.
ماجراهای جدید علاءالدین
من سفیدبرفی میخواستم! – منم!
باشه، ولی من اونو بلد نیستم.
خب... میرسیم به قرن یازدهم میلادی...
تو بغداد، شهر هزار گنج...
خیابونها پر از دستفروشها، تاجرها و مطربها بود.
علاءالدین و خالد، دو تا پسر خوشگل...
تو زمانی که همه دنبال یه لقمه نون بودن،
فقط پولدارها بودن که شکمشون سیر بود.
ممنون.
به بغداد خوش اومدید!
هر جور مغازه دلربایی که فکرشو بکنید، اینجا پیدا میشه.
حسابی بهتون خوش میگذره!
اینو ببین!
نه، قربان، اینجا نمیتونید پارک کنید!
فقط دو دقیقه کار دارم. بیشتر نه!
وگرنه جریمهتون میکنم.
زود باش!
معمولاً آبی و سبزه. این مدلش قرمزه.
نخ قرمز رو میبینی؟ اونجاست!
اون که نارنجیه!
بدو، قرمزه! – نارنجیه!
قرمزه! بیخیال!
آخه نارنجیه!
بکنش!
داری چه غلطی میکنی؟
برو کنار!
چه خبره؟ – نمیدونم.
برگرد! قالی من! قالی ایتالیایی من!
کی اینجا رئیسه؟ کی؟
قشنگه، نه؟
آمادهای؟ – آمادهام.
چرا نپریدی؟
ماجراهای جدید علاءالدین
بله وزیر، مثل همیشه با شما موافقم.
ولی مگه برای صدا زدن دخترم هنوز زوده؟
اما شاهدخت شالیا دوباره از فرمانتون سرپیچی کرده.
درسته.
مگه زمان دست سلطان نیست؟
آیا باید مثل بیاهمیتترین آدما، سنتها رو رعایت کنه؟
وزیر، حرفهای شما همیشه چقدر عاقلانهست!
از قیافهاش معلومه که وزیر نه خوبه و نه عاقل.
شالیا!
علیاحضرت، ایشون رو نمیشه دید.
شالیا!
شنیدم بازم سعی کردی از دیوارهای قصر بری بیرون!
اولا، خبرچینی کار آدمای کوچیکه.
دوما، من زندانی شما نیستم، من دخترتونم!
اما نمیتونی قبل از ازدواج از قصر بیرون بری.
بس کنین این قوانین پوسیده رو!
قرن دهم تموم شده!
من آزادی میخوام!
دفعه بعد اگه خواستی فرار کنی، دستور میدم سر یکی از کنیزاتو بزنن.
درسته؟
ربابه، اون کنیز مورد علاقهات!
خوب بودم؟ بله، علیاحضرت.
ما باید به سنتها احترام بذاریم.
شاهدخت نمیتونه مثل یه آدم عادی خودش رو در معرض دید بذاره.
دیگه طاقت ندارم زودتر شوهرش بدم.
ازدواج ایشون پول زیادی رو به خزانه دولت سرازیر میکنه.
و دولت هم منم!
درسته، ولی ایشون به راحتی زن نمیشه.
اخلاق خاصی داره. براش یه شوهر پولدار پیدا کن.
خیلی پولدار و خوشتیپ.
خوشتیپ رو بیخیال. فقط خیلی پولدار.
هر طور که علیاحضرت امر بفرمایند.
اگه شاهدخت ازدواج کنه...
وقتی سلطان بمیره، ممکنه کنترل قلمرو رو از دست بدم.
و هیچ وقت قدرتمندترین نشم.
ببخشید؟
چی؟
با من حرف میزدی؟ نه.
خب، داشتی حرف میزدی که...
من با خودم حرف میزنم.
این یه خورده عجیبه.
گمشو!
زود باش!
عجله کن!
همین الان بخرش!
کاخ سلطان، دیویدی علاءالدین هزار سال دیگه میاد بیرون!
همین الان بخرش! دیویدی علاءالدین هزار سال دیگه میاد بیرون!
شاهدخت، خطرناکه!
اجازه بدین به علیاحضرت یادآوری کنم
که سلطان دستور میده سر کنیز مورد علاقهات رو بزنن
اگه دوباره به بغداد بری.
شاهدخت!
چقدر قشنگه!
شاهدخت! مگه صدامو نشنیدین؟
فقط به خاطر این نیست که من مورد علاقهتونم.
فقط دارم حرف میزنم. شاهدخت؟
مردم بغداد اکسیر مشهور رو کشف کردن!
این معجون به هر کسی که بنوشه نیروی جوانی و سرزندگی میده!
جلو بیاین، نترسین!
این معجون فقط به نفعتونه.
جلو بیاین! کی حاضره امتحانش کنه؟
پشیمون نمیشین!
جواب همه مشکلات شماست!
نیرو، جوانی و قدرت رو برمیگردونه،
به هر کسی که اونو بنوشه!
داوطلبی نیست؟
من میخوام امتحانش کنم.
باشه، حالا که همه اصرار دارین،
بیاین اکسیر من رو روی این پیرمرد امتحان کنیم.
حتماً یه کلاهبرداریه.
پنجاه پنجاه؟
نه، دو سوم، یک سوم. این نقشه منه.
بلند شو!
صبور باش!
باشه، قبوله: پنجاه پنجاه.
بفرمایید، خانمها و آقایان، نگاه کنید!
نگاه کنین به چیزی که بهتون قول دادم! فوقالعادهست!
قدرت اکسیر من رو نگاه کنید!
جلو بیاین، نزدیکتر بشین!
ببینین چقدر شگفتانگیزه!
تا حالا همچین چیزی دیدین؟
عالیه!
این عالیه؟
بیشتر باید از خونه بیرون بیای.
منظورم این نبود. بیا بریم، این یه کلاهبرداریه.
جلو بیاین!
برای همه هست!
کلاهبرداری نیست!
خیلی خب، بفرمایید! پولا رو رد کنین بیاد!
دو تا به قیمت دو تا، سه تا به قیمت سه تا!
بزن بریم!
تا فردا همه تموم میشه!
خودتون رو مهمون کنید!
جادوگر جوان!
ای بابا!
باورم نمیشه.
کنجکاوی منو برطرف کن
و بهم بگو چه اثری
معجون شما میتونه داشته باشه
روی یه آدم سالم.
سوال خوبیه. تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
No comments yet. Be the first to leave one.