君のことが大大大大大好きな100人の彼女
The first 192 lines.
نیمه گمشده چیه؟
یگانه شریک خاص در عشق که هر کسی در بدو تولد بهش اختصاص داده میشه.
ولی تماشا کنید!
اینجا پسری رو داریم که کامل صد تا نیمه گمشده داره!
اسمش...
رنتارو آیجو!
این پسر قسم خورده عاشق همه چیز تمام نیمه های گمشده ای باشه که میبینه...
و اونا رو تا جایی که میتونه خوشبخت کنه.
همراه با یازده تا دوست دخترش...
یه لحظه وایسا! اون دخترهای آخرش کی بودن؟!
وایسا، چی؟ نکنه توی تدوین خرابکاری کردیم؟
چی؟ شوخی میکنی!
انیمه تازه به یازده تا دوست دختر رسیده!
اوه، به تیتراژ اول کات بدید... راستش، هنوز نه.
سراغ پیام های بازرگانی بریم!
بعد از این پیام ها، زنده از محل حادثه برمیگردیم!
حالا یک دقیقه وایسا ببینم، راوی!
جل الخالق!
به لاو تاک خوش اومدید! لطفاً سیر تا پیاز رو بگید.
ما از همین مرکز خرید اینجا برنامه رو تقدیمتون میکنیم.
حالا بیاید حرف های اون گروه از خانم های اونجا رو بشنویم.
میگید چقدر هماهنگ شدهست؟ مطمئن باشید بازیگر نیستن.
واقعاً همینطوره؟
خوردنشون مشکلی نداره!
تعریف نباشه، خودم هم عالی شدم.
- اول پولش رو بده! - راست میگی، رئیس.
لپ های لولی!
دست هات رو شستی دیگه، مگه نه؟
ببخشید! یه لحظه وقت دارید؟
داریم برای لاو تاک مصاحبه سر زده میگیریم! لطفاً سیر تا پیاز رو بگید.
چی؟ من یکی از طرفدارهای پر و پا قرصتون هستم!
عجب!
هیچکدومتون دوست پسر ندارید؟
همگی!
باورتون میشه؟ همشون دوست پسر دارن!
فکر کنم قراره کلی حرف های عاشقانه چندش آور بشنویم!
اخیراً چه اتفاقی افتاده که باعث شده حس کنی دوست پسرت واقعاً قدرت رو میدونه؟!
خب، راستش... وقتی بیرون قرار داشتیم، پاشنه یکی از کفش هام شکست.
ولی تا داشتم میفتادم، دوست پسرم سریع من رو توی بغلش گرفت.
وای! چقدر قشنگ!
واقعاً مثل شاهزاده ای با اسب سفیده!
و بعدش...
تا آخر قرارمون من رو توی بغلش راه برد.
یا در واقع فقط خود اسب بود؟!
قضیه دوست پسرش چیه؟ مثل قهرمان دراگون کوئست ۱ میمونه.
تو چطور؟
من؟!
چیزی که برنامه بهش نیاز داره همزاد پنداریه، و باید اون رو از این دختر خجالتی بشنویم!
قزن های سوتینم باز شد.
ولی اون تمام روز با دست نگهش داشت.
چه دوست پسر خوبی!
به جای استفاده از سنجاق قفلی، اون رو با دست نگه داشت؟
شما دو تا از اون زوج هایی هستید که توی ملاءعام خیلی ابراز علاقه میکنن؟
نه، خب...
سنجاق قفلی واقعاً فایده نداره، حتی وقتی ده تا ازشون رو استفاده میکنم.
برای همین با قدرت و اراده محض اون رو نگه داشت.
ابراز علاقه رو ول کن، اون «اِی اِی» میزنه! کشتی واقعی رو زنده میکنه!
خب...
واقعاً مگه چقدر اون تو داری؟
نه! ا-ا-اونقدری که فکر میکنی نیست!
غیبش زد.
خیلی خب، تو!
داستان من رو میخوای؟
داره با گوشیش صحبت میکنه؟
برای همراهی با عشق کتاب خوانی من، یار محبوبم...
یه عالمه کتاب رو حفظ کرد، روی دستش یادداشت نوشت و از این کارها...
تا اینکه سر تا پاش پر از نوشته شد.
انگار طلسم شده.
منظورم اینه که عجب دوست پسر بافکریه.
انگار «هوایچی بی گوش»ـه.
در واقع، اون حتی خفن تره.
حتی روی گوش هاش هم نوشته بود.
ته دوست پسره!
خب، تو چی؟
توی یه قرار، داشتیم از روی یه پل رد میشدیم، و اون متوجه شد که من از ارتفاع زیاد ترسیدم.
میدونم چی شد! دستت رو گرفت تا به اون طرف برسید؟
من رو کول کرد و تا اون طرف شنا کرد.
به نظر یه قرار قشنگ روی آب میاد!
خب، بعدی! داستان تو چیه؟
کی؟ من فسقلی؟
اون خارجیه؟
یه عشق بین المللی در کاره؟
قشنگ تیپ گاوچرونی زده بودم...
ولی مهارت های گندم توی رودئو کاری کرد که بگم : «به درک، خودم پیاده میرم».
این ۱۱ سپتامبر شخصی خودم بود.
چی گفتی؟!
ولی عشقم با من وارد این «ایالت متحده آموزش رودئو» شد.
آهان، پس با دوست پسرت کلاس سوارکاری رفتی؟
چقدر رمانتیک.
اوه، نه، نه!
من روی عشقم «رودئو سواری» کردم، اگه بگیری چی میگم.
به نظر یه قرار سواری عالی میاد!
منم دلم میخواد کل شب رو روی عشقم سواری کنم!
خیلی خب، تو چطور؟
من؟
خب، پسری که باهاش قرار میذارم دل رحمه، و حاضره که تکیه گاه دختری مثل من بشه.
وای. آره، هیچی به پای پسری نمیرسه که بتونه تکیه گاهت باشه.
شکی نیست، دقیقاً همینطوره!
مراقب باش!
وقتی داشتم روی یه موجود کوچولو میفتادم، من رو گرفت و با این کار استخون هاش شکست.
یه تکیه گاه، به معنای واقعی کلمه!
خب، داستان تو چیه؟
یه تله بی نقص کار گذاشتم تا بتونیم توی یه اتاق کلی با هم خوش بگذرونیم.
ولی شکست خورد چون اون با تمام وجودش مقاومت کرد.
ولی این کارش نشون داد که چقدر دوستم داره و برام ارزش قائله.
وایسا، یعنی با تمام وجودش چشم هاش رو بسته نگه داشت؟
عجب شوالیه فداکاری!
نه...
اونقدر سرش رو به دیوار کوبید تا اینکه بیهوش شد.
بیشتر شبیه یه شوالیه وحشیه!
اون مردیه که به عنوان «بِرسِرکِر» شناخته میشه و ازش میترسن.
بگیرش، بِرسِرکار!
آه، پس ماشین بود. آزادی روی چرخ ها.
«کِر»، نه «کار».
خیلی خب، پس! تو!
اون روز، از روی خجالت یه ضربه بهش زدم، و یه ذره دردش اومد...
ولی اصلاً از دستم عصبانی نشد.
وای! چه دل بزرگی داره که بیخیال این چیزهای کوچیک میشه!
دوست پسرت باید خیلی مهربون باشه!
اوم، میدونم گفتم «یه ذره»...
ولی منظورم شکستگی های متعدد توی سراسر بدنش بود.
«اصلاً یه ذره هم برام مهم نیست.»
اصلاً خوب نیست!
به نظر میرسه یه هیولای خوش قلبیه!
لطفاً نکشش.
نمیخواستم بکشمش، باشه؟!
همینش ما رو نگران میکنه.
خب، تو چی؟
یه بار، یه فنجون چای از دستم سر خورد، اون هم به خاطر پوست فوق العاده لطیفم...
و داشت لباس واقعاً خوشگلم رو لکه دار میکرد که...
دوست پسرت گرما رو به جون خرید، و خودش رو سپر بلا کرد؟
همش رو مکید و قورت داد، و نذاشت حتی یه قطره بمونه.
انگار جارو برقی دایسونه!
رنتارو سنپای ما اینجوریه دیگه.
برگ های چای هم جون دارن!
حالا نوبت توئه!
چون میخواستم ماساژور بشم، باید ماساژ ساعد رو روی یکی تمرین میکردم.
اون هم دیوونه وار ورزش کرد، و یه دوست پسر رباتی با بازوهای آهنی شد؟
خب، بخش رباتیش غلط نیست...
ولی بیشتر شبیه یکی از کلاه حصیری ها بود.
انگار فرانکی قبل از جهش زمانیه!
این دیگه چطور ممکنه؟
این روزها همه دوست پسرها تبدیل به هیولا شدن؟
همش درباره یه دوست پسر خاصه.
نه... غیرممکنه.
نمیتونم قبولش کنم.
خب، تو چی؟!
اون برای تعقیب پرنده ای که این عینک رو دزدیده بود، کوه ها و رودخونه ها رو پشت سر گذاشت.
شبیه به ماراتن عینک میمونه!
اون توی قلمروی چند تا گراز هار رفت تا برام یه قارچ افسانه ای بچینه.
شبیه بازی شکارچی قارچ های هیولاییه!
من توی تمرینات زیاده روی میکنم...
برای همین از بدن خودش استفاده کرد تا بسنجه بدن انسان چقدر میتونه تحمل کنه.
شبیه موش آزمایشگاهی میمونه!
اون داروی جدیدم رو امتحان کرد...
این دیگه واقعاً خود موش آزمایشگاهیه!
خب، آخرین مورد که کم اهمیت هم نیست...
داستان تو چیه؟
وقتی برای قرار به یه جای خیلی خوب رفتیم...
اون یه سورپرایز آماده کرده بود تا بهم کمک کنه چشم های بستهم رو باز کنم.
یه سورپرایز!
بهترین راه برای داغ کردن یه رابطه عاشقانه! خانم ها عاشق این کار هستن!
این خودشه! دوست پسر اون مثل بقیه نیست!
چرا هست، تا آخرین اتم وجودش.
وقتی اواخر قرار به بالای تپه رسیدیم، اون این حرف رو زد...
می-سان. راستش من...
تمام روز توی لباس فریزا بودم.
به نظر من، بیشتر شبیه یه شوخی به نظر میاد تا غافلگیری!
با این همه آدم صحبت کردم، و حتی یه خاطره ملموس هم نشنیدم!
اصلاً خوب نیست!
با این وضعیت... این قسمت افتضاح میشه...
ببخشید! ما از برنامه لاو تاک هستیم! میشه لطفاً برامون تعریف کنید؟
چی؟ من از وقتی صفر سالم بود دارم تماشاش میکنم.
خیلی بامزه ای!
راستی، دوست دختر داری؟
آره، دارم.
آره، آره! عالیه!
اون مظهر یه پسر جوون، و سالم، ساده و بی غل و غشه!
به هیچ وجه امکان نداره که با یه هیولا دوست بشه!
بهمون بگو!
یه خاطره عاشقانه و ملموس بگو که ورق این قسمت رو برگردونه!
بگو چی باعث شده دوست دخترت انقدر فوق العاده باشه!
خب...
اون میتونه با ماساژهاش کمر مردم رو بشکنه...
میتونه کلی کتاب رو خط به خط حفظ کنه...
با اینکه دبیرستانیه، بیش از حد جذابه...
از کوچیک ترین خطاها نمیگذره، و خیلی هم خوشگله...
اونقدر مایه داره که میتونه هر چی دلش خواست بخره...
میتونه تا وقتی بدنش داغون بشه به کار کردن ادامه بده...
No comments yet. Be the first to leave one.