The first 200 lines.
وقتی کار ساخت کارخونه تموم بشه
ما مسئولیت دوگانهای رو بر عهده میگیریم
وقتی کارخونه تموم بشه، مسئولیتمون دوبرابر میشه
اِم... سرمایهگذاری به صورت مساوی تقسیم میشه
نصفش رو اونها میدن، نصفش رو هم من
سرمایهگذاری به بخشهای مساوی تقسیم میشه
نیازی به گفتن نیست که من شخصاً علاقه زیادی به این پروژه دارم
و مشتاقانه منتظرم که هر چه زودتر به نتیجه برسه
لازم به ذکره که آقای تالبوت علاقه خیلی زیادی
آقای تالبوت، تماستون از رم وصل شده. اوه، ببخشید آقایان
لیزا؟ اومم؟
خودشه. اینجاست. کی اینجاست؟
تالبوت
اون اینجاست؟
نه، توی میلانه
انگلیسی حرف بزن. نمیخوام اون بشنوه
توی ماه جولای اینجا چیکار میکنه؟ اون هیچوقت قبل از سپتامبر نمیاومد
خب، نمیدونم، ولی الان اینجاست
بهش میگم خونه نیستی
نه، خودم باهاش حرف میزنم
آخه لیزا، بهت که گفتم، عشق قدیمی مثل یه شیشه خالی شامپاینه
دوباره پرش نمیکنی، میری یه شیشه نو میگیری
اون حق داره بدونه که دارم ازدواج میکنم
سالی یه بار میآد، یه ماه میمونه. بقیه سال اصلاً نمیبینیش
اون هیچ حقی نداره
یه نامه براش بفرست. همین هم از سرِ خیلی از شوهرها زیاده
ببخشید، الان برمیگردم
لیزا
اگه با اون مرد حرف بزنی، واقعاً خلی
انگلیسی! نمیخوام اونها بشنون
به اندازه کافی وقتت رو با اون مرد تلف کردی. تلفن کجاست؟
گذاشتمش توی ظرفشویی. اوه
نکنش! تا وقتی اون توئه، جات امنه
من چه اون تو باشه چه بیرون، جام امنه
خیلی ساده حقیقت رو بهش میگم. اون رفت و من با یه مرد دیگه آشنا شدم
اون ازم خواستگاری کرد و منم قبول کردم
واقعاً؟
باشه، خیلی خب
الو؟ لیزا
شنیدن صدات فوقالعادهست. میخواستم برات نامه بنویسم
نیازی نیست. من اینجام
پس پشت تلفن بهت میگم
رابرت، من... آ، آ، آ. دوباره بگو
چی رو؟ اسمم رو
رابرت. یه بار دیگه
رابرت
اگه بدونی چقدر بهت فکر کردم، چقدر منتظر این لحظه بودم که
خواهش میکنم، لطفاً به حرفم گوش بده. من
هیچ کاری رو بیشتر از گوش دادن به صدای تو دوست ندارم. نتونستم تا سپتامبر صبر کنم
کل برنامههام رو تغییر دادم تا زودتر بیام اینجا. فقط برای اینکه پیش تو باشم
واقعاً؟ اوم-هوم. دلت برام تنگ شده بود؟
آره. خب، بهم بگو
دلم برات تنگ شده بود. اوه، لیزا
لیزای عزیزم، لیزای شیرین من
بله، روبرتو؟
حالا خوب گوش کن. هر کاری داری انجام میدی، ولش کن
مهم نیست، اصلاً مهم نیست
چمدونهات رو ببند. میتونی به قطار ساعت یک و بیست دقیقه برسی
چمدونهام رو ببندم. به قطار ساعت یک و بیست دقیقه برسم
و توی ویلا من رو ببین. توی ویلای تو
خداحافظ عزیزم. خداحافظ عزیزم
دست خودم نبود. دیدی که چی شد، نه؟
انگلیسی! نمیخوام بفهمن که چقدر احمقی
آنا، خواهش میکنم. خیلی سعی کردم بهش بگم
صدام رو شنیدی. چی میخواستی بهش بگی؟
اینکه اون مردِ زندگی من نیست. اون همیشه همه چیز رو طبق میل خودش پیش برده
زندگیش رو برای راحتی خودش ترتیب داده، نه من. من قصد ندارم اینطوری زندگی کنم
پس چرا بهش نگفتی؟ که همه چیز رو خراب کنی؟
یازده ماه سال، تو یه زن باهوش، کاری و موفقی
تا اون میآد اینجا، انگار مغزت از کار میافته
آنا، میدونی خوشبختی یعنی چی؟
آره، معلومه. ولی منظورم خوشبختیِ واقعیه
اما اون جور خوشبختیها فقط آدم رو به دردسر میندازه
دردسر، دردسر... آخه چه دردسری؟
لیزا، به حرفم گوش کن
بسه دیگه، با اجازه. دوتایی اومدین اینجا
و هیچ غلطی نکردین! حتماً من باید به فکر باشم؟
اسپنسر، من دربارهش فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم
نمیتونم بهت صدمه بزنم
انصاف نیست که باهات ازدواج کنم
آخه عزیزم، متوجه نیستی؟ همه چیز هماهنگ شده
خواهرهام برای این عروسی از خودِ لندن بلند شدن اومدن
الان دارن میآن که تو رو ببینن. آخه من بهشون چی بگم؟
بهشون بگو این برای هردومون بهتره. اونها درک میکنن
باور کن، میدونم چه حسی داری. اینها فقط استرسِ قبل از ازدواجه
خودم هم خیلی استرس دارم. بذار بهت بگم، آره، مشکلاتی داشتم
خواهرهام... کلی مکافات داشتم تا بهشون ثابت کنم
که این روزها دیگه عادیه که یه مرد انگلیسی با یه تبعه خارجی ازدواج کنه
اینجا، توی ایتالیا، من خارجی نیستم. تو و خواهرهات خارجی هستین
بله، البته. متوجهم، ولی بهتره این رو جلوی اونها نگی
اونها خیلی دوستداشتنی هستن. مطمئنم وقتی ببینیشون ازشون خوشت میآد
ترجیح میدم نبینمشون. لیزا، خواهش میکنم
فایده نداره. من هیچوقت توی انگلیس خوشبخت نمیشم
میشی، واقعاً میشی. انگلیس اونقدرها هم جای بدی نیست
مثل دوش آب سرده. وقتی بهش عادت کنی، حالت رو بهتر میکنه
من از دوش آب سرد خوشم نمیآد. ببین عزیزم، با هم کنار میآیم
شش ماه اینجا، شش ماه اونجا
اوه، من نمیتونم مثل کولیها زندگی کنم
باور کن اسپنسر، دارم این کار رو برای صلاحِ خودت میکنم
یه روزی با دختری آشنا میشی که از اون دوش آب سرد با تو لذت میبره
اسپنسر! صبر کن، خواهرهام اومدن
لیزا، خواهرهام کاترین و کلر. خداحافظ
۴۶ خیابون بلاجیو، شماره
دخترِ نسبتاً جذابیه. ولی زیاد خوشبرخورد نیست
ایول آقا، عجب دلبریه
مطمئنم لنگهش پیدا نمیشه
شرط میبندم تو جاده رو دست نداره
ایول آقا، عجب دلبریه
مطمئنم لنگهش پیدا نمیشه
شرط میبندم تو جاده رو دست نداره
ایول آقا، عجب دلبریه
مطمئنم لنگهش پیدا نمیشه
شرط میبندم تو جاده رو دست نداره
بپا! اوه، یا خدا
بچهها ببینید، عجب دلبریه
لنگهش پیدا نمیشه
آره والله. شرط میبندم تو جاده رو دست نداره
چطوری، دینو؟
هتل لا دولچه ویستا. چی؟
تالبوت؟
ممنون
ترزا، میلنا، ماریا
زود باشین
حالا خوب گوش کنین. آقای تالبوت هر لحظه ممکنه برسه
مادرِ مقدس! اگه بفهمه بدبخت میشیم
خدا به کسایی کمک میکنه که خودشون به فکر باشن. اتاقخوابها رو
تو برو حمومها. سدریک رو قایم کن. زود باش
سدریک
ترزا، باز کن، باز کن، باز کن
آقای تالبوت داره میآد
موریس. آقای تالبوت، چه غافلگیری لذتبخشی
حالت چطوره؟ یکم غافلگیر شدم
که شما رو توی جولای میبینم. شما هیچوقت قبل از سپتامبر نمیاومدین
کاش میدونستم. تلگرافم چی؟
تلگراف؟ نه آقا. من یکی فرستادم
سوار شو. چشم آقا
این رنگِ جدید نیست؟ بله؟
گفتم، این رنگِ جدید نیست؟
خونهها هم مثل زنها هستن آقا. هرچی سنشون بالاتر میره، به آرایش بیشتری نیاز دارن
اوضاع چطور بوده؟ خیلی آروم
مثل لاکپشتها، تا وقتی شما برگردین توی لاکِ خودمون بودیم
اون چیه؟ آقا؟
این... اِم... گل کاغذی. پارسال اینجا نبود، بود؟
اوه، من یکم
یکم به باغچه رسیدم. اگه ناراحت شدین
ناراحت؟ برای کاری که با اینجا کردی؟
تو فراتر از یه پیشخدمتی. تو یه دوستی
امیدوارم همیشه همینطور فکر کنید آقا
سینیور کلاول. تلگراف دارید. اوه
صبر کن، من میگیرمش
ممنون. متشکرم
از طرف خودمه. نوشتم امروز میرسم
جذابیت ایتالیا همینه. تنها کشوریه که یه آدم میتونه تلگراف بفرسته
و مطمئن باشه که خودش زودتر از تلگراف به مقصد میرسه
میدونی، تا وقتی برنگردم اینجا، نمیفهمم چقدر دلم برای این مکان تنگ شده
اینجا بیشتر از یه ویلاست. یه پناهگاهه
جاییه که آدم میتونه... در رو به روی بقیه دنیا ببنده
اون خانوم هم... اِم...؟ بله، اون هم میآد
آدم که در رو به روی "کلِ" دنیا نمیبنده
سلام ماریا
درود بر مقدسین
چرا داره دعا میخونه؟
یکی از دوستهاش که پسر خیلی خوبیه، داره دوران سختی رو میگذرونه
خب، امیدوارم از پسش بربیاد. منم همینطور
چمدونهاتون رو میبرم توی اتاقتون
"لا دولچه ویستا"؟
لابد هتل جدیدیه
سلام. تازه رسیدین؟
بله. از اینجا خوشتون میآد
اون چی بود؟ دخترها
میدونم. اونها اینجا چیکار میکنن؟
آقا، اگه میدیدینشون... دانشجو هستن و توی یه کشور غریب اومدن تور
اتوبوس کوچیکشون خراب شده. صبح میرن
امشب اینجا میمونن؟
میدونم باید بیرونشون میکردم، ولی دلم نیومد، آدم باید بخشنده باشه
الان بخشندگی من داره لبریز میشه. چرا نفرستادیشون هتل؟
توی شهر یه اتاق خالی هم پیدا نمیشه. ولی اگه اصرار دارین، میگم برن
خب، بالاخره یه جایی باید برن
این جای جدید چطور؟
لا دولچه ویستا
کاملاً پُره آقا. خب، اینجا که نمیتونن بمونن
یه چرخی بزن و یه جایی براشون پیدا کن. چشم آقا
موریس
اوه، پیادهرویِ معرکهای داشتیم. واقعاً سرحال شدیم
دوشیزه آلیسون، دوشیزه استیونز. آقای تالبوت
خوشبختم. خوشبختم
سلام. خانوم آلیسون سرپرستِ دخترها هستن
سدریک کجاست؟ دادم ببرنش توی اتاقخواب شما
اوه، عالیه! اِم... سدریک کیه؟
طوطیِ خانوم آلیسون. اینجا واقعاً جای قشنگیه
و منظره تراس واقعاً نفسگیره
ممنون. حالا با اجازهتون. موریس، از خانومها پذیرایی کن
واقعاً که! یه جوری رفتار میکنه انگار صاحب اینجاست
امیدوار بودم امسال حالش بهتر شده باشه. مگه چشه؟
این داستانیه که کاش مجبور نبودم تعریف کنم
سالها پیش، خانوادهش صاحب اینجا بودن
دچار مشکلات مالی شدن و اینجا رو از دست دادن
اون موقع بود که شما خریدینش؟ بله
بعد جنگ شد. اون توی یه انبار مهمات نگهبان بود
انبار منفجر شد. واقعاً؟
No comments yet. Be the first to leave one.