The first 200 lines.
این سریال از رویدادهایی واقعی» .الهام گرفته است
برخی از اسمها و اتفاقات با اهداف نمایشی
و برای احترام به قربانیها .و خانوادههایشان تغییر کردهاند
«.تمام دیالوگها فرضیاند
سال 1976 - 1 مارس بانکوک
سه ماه قبل
این مرد رو خفه کردن
به سر اون زن هم با جسم سخت ضربه زده شده
توی شُشهای هردوشون دود هست
پس در نتیجه میشه گفت وقتی که آتیششون زدن
هنوز داشتن نفس میکشیدن، قربان
مونیک...
خواهش میکنم
کمکمون کن
:ترجمه و تنظیم از امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
The.Serpent.S01E02 1400/01/27
سال 1975 - 5 مِی کشمیر ، هند - 10 ماه قبل
اولین سفرم به بیرون از «کبِک»...
قطعاً توی زیباترین مکان دنیام
ما با یه مرد خیلی جالب از پرواز دهلی آشنا شدیم
گمونم اونم فرانسویـه...
ولی اینجا خیلی راحته
گاهی میبینم داره منو نگاه میکنه
به طور غیر عادی.
و منم با خودم میگم ای کاش مجبور نبودم با جولز بیام اینجا
آلن، اینجا محشرـه
و به قیمت پایین گرفتمشون. عالیه، رفیق
خوششانسیم که پیدات کردیم
ممنونم، آلن
بعداً میبینمت، ماری آندره
- اون یه عکاس جنگی بوده - نه
آره. توی ویتنام بوده
اومده اینجا تا واسه مجلهی «پاریس مچ» عکس بگیره
چند وقته توی راه هستید؟
راستش توی راه نیستیم. فقط یه تعطیلی دو هفتهایـه.
مطمئنی هیچ کاری نمیتونم واست بکنم؟
نه، ماری آندره
لطفاً...
از تعطیلاتت لذت ببر
اصرار میکنم
دوباره اون طرفی نگاه کن
به سمت راستت
عالیه
حتماً خیلی دردناک بوده
گفتن شاید دیگه هیچوقت نتونم راه برم
پس اونا قدرتی رو که درونت داری ندیدن
بابت جسارتم منو ببخش
باید با کسی باشی که
همونطوری که هستی تو رو ببینه، ماری آندره
نه طوری که خودت خودتو میبینی
چون تو زیبایی
سال 1976 - 3 مارس 10ماه بعد
- آقای «کیپنبرگ»؟ - بله، «لوانا»؟
- این چیه؟ - پیوست گم شده
شامل عکسها و نامههای «ویلم بلوم» و «هلنا دکر»
که امروز صبح رسید.
فکر کردم بخواید اونا رو ببینید
قبل اینکه برید پیش پلیس.
ممنونم، لوانا
این منطقه از مشکلات متعددی رنج میبره، آقای کیپنبرگ
و مرزهای ملّی جلوی شورشیهای کمونیست رو نمیگیره
میدونم لازم نیست به دیپلماتی به کارکشتگی شما یادآوری کنم
که دموکراسی چقدر اینجا شکنندهـست.
میبخشید، سرلشگر
این افراد انقلابی نبودن
به عنوان مهمان اومدن اینجا و توی کشور شما کُشته شدن
و ما از این بابت ناراحتیم
ببخشید، دارید میگید که براش پرونده باز نمیکنید؟
نه، پرونده بازه
ولی اینجا منابع ما نامحدود نیستن
پس نمیتونید تحقیقات کنید؟
سرلشگر...
این آدما رو زنده زنده آتیش زدن
باید اینو تحت پیگرد قرار بدید!
شما به من دستور نمیدید، آقای کیپنبرگ
میبخشید. قصد اهانت نداشتم.
همچین جنایات وحشتناکی روی تمام مردم اروپای غربی که دلشون میخواد
از کشور زیبای شما بازدید کنن اثر میذاره...
اگه این قاتل پیدا نشه...
لطفاً درک کنید، آقای کیپنبرگ،
اینطور نیست که ما نخوایم این جرایم برطرف بشن
البته، جناب
ولی شاید، با رضایت ما، شما بتونید تحقیقات خودتون رو ادامه بدید
تا الان پیشرفت قابل تحسینی حاصل کردید
ولی من... من که پلیس نیستم
نه
آزمایشگاههای هروئین در مارسی و جاهای دیگه جنوب فرانسه
بسته شدن.
پایان جنگ ویتنام...
باعث افزایش قاچاق هروئین
از این قاره به قارهی من و شما شده.
ممنونم، آقای ردلند
اولین بار نیست که آقای کیپنبرگ باید برای دیر رسیدنش عذرخواهی کنه
این دفعه، اونقدر دیر اومده که دیگه تقریباً هیچ فایدهای نداره
بله. عذر میخوام.
قرارم با پلیس از موعد مقرر گذشت
- و بعدشم که ترافیک البته... - پلیس، کیپنبرگ؟
اتفاق ناخوشایندیـه. دو تا جوون که جسدشون توی سردخونهی شهرـه
ولی الان دیگه مسأله به عهده مقامات تایلندیـه
بله. اگر چه، اونا...
پیشنهاد دادن تحقیقات خودم رو ادامه بدم
که البته کاملاً مضحک و نامعقولـه
و کار تو نیست
بحث رو ادامه بدیم
هرمن؟
صداش خیلی بلنده
- مهمونیت چطور بود؟ - اوه
محشر بود. میرقصیدن.
«آلن دلون» هم اونجا بود
از رقصیدن با هرکس دیگهای امتناع کرد
و منو به سوئیتش دعوت کرد واسه امشب.
خب، مزاحمت نمیشم
این اونا هستن؟
آره
وای خدا
اینجا رو ببین، اونا هر دو از هنگ کنک نامه نوشتن
درست چند روز قبل اینکه اونجا رو به مقصد بانکوک ترک کنن.
اونا درمورد مناظری که دیدن صحبت کردن اینکه چقدر هتلشون افتضاح بوده
و بعدشم از یه جواهرفروش فرانسوی یاد کردن
که محل استقرارش توی بانکوکـه
اون به بلوم کمک کرد تا واسه خانم دکر یه حلقه جور کنه
بعدش دعوتشون کرد بیان خونهاش و با همسرش اونجا بمونن.
خب، از این جواهرفروش اسمی هم بردن؟
- نه - کنیکا!
روزنامه «پست» امروز رو خوندی؟
واشنگتن پست؟
آره هرمن، واشنگتن پست
کنیکا، بیرون...
روزنامه بانکوک پست اون بیرونه
آهان، اون روزنامه
میشه بیاریش؟
بله
ممنونم
همه داشتن درموردش حرف میزدن یه دیپلمات و یه دختر توی بار
کُنت «میشل آندره جورین» از سفارت بلژیک
خودش را به وکلای آقای «آلن شارتیر» معرفی میکند
- شرمنده، آنجلا. نمی... - این یارو شارتیر جواهرفروشـه
یه جواهرفروش فرانسوی
- چی؟ محل استقرارش اینجاست؟ - آره. اینجا توی بانکوکـه
هشت ماه قبل
ماری آندره عزیزم
هر روزی که از هم دور بودهایم عذاب و رنج بوده
ولی در نهایت بدن و روحم رو با تو یکی میکنم
دوستت دارم، ماری ِمن.
حالا به بانکوک پرواز کن و بیا پیش من و مال من باش
به زودی در بانکوک فرود میایم لطفاً به صندلیهاتون برگردید
آلن عزیزم
کشیشـم بهم میگه که زندگی بیهوه گناهـه
اون ملاقات با تو رو طوری درک میکنه
که خانوادهام اونطور درک نمیکنن.
ولی باهاشون خداحافظی کردم. و به سمتت پرواز میکنم.
مشتاق لمس کردنت هستم و چند هفتهای که باهم بگذرونیم
برات بوسه میفرستم. ماری آندرهـت
آلن!
کیفت رو بده من. بریم.
سه هفته بعد
یه تعطیلات دو هفتهاب
تبدیل شد به سه هفته عذاب
ولی از رفتن به خونه سر باز زدم
حتی با وجود اینکه هنوز صمیمیتی که اشتیاقش رو داشتم نشونم نداده بود...
فکر برگشتن به خونه و اتاق غمناکم
و آرامش خاطر غلطی که والدین مقدسنمام پیدا میکنن، روی زخمم نمک میپاشید.
میشه 100 دلار بهم قرض بدی؟
باشه
اسمش فرانکیـه
ولی اگه دوست داشته باشی میتونی عوضش کنی
نه. از اسمش خوشم میاد
بامزهـست!
فکر کردم بتونی...
توی ساحل اینو بپوشی.
فکر کردم چند روزی بریم
دوست داری؟
فکر میکنی اونا دارن چی میگن؟
بذار بهت بگم
از خودشون میپرسن، یه زن زیبا مثل تو...
با یه دورگه مثل من چیکار میکنه
از کجا میدونی؟
چون تمام زندگیم ملت همینو میگفتن
چرا نریم اونجا و یه سلامی بدیم؟
ولی بهشون نگو اسمت ماری آندرهـست
بگو اسمت مونیکـه
بهشون بگو مدل مُد و پوشاک هستی
منم شوهر عکاست هستم
کاری میکنیم دوستمون داشته باشن
این یه امتحانـه؟
یه بازیـه
شاید بهتر باشه یه کوکتایل دیگه بگیریم، نظرت چیه؟
بیخیال، فقط یکی خوردی
سلام. سلام. اسم شما چیه؟
من وایولا هستم. از دیدارتون خوشوقتم.
منم مونیک هستم
و همسرم... آلن
- سلام - سلام
اوه، سگ خوشگلی دارید
نه، باید درک کنی، آلن
قیمت نفت در کمتر از یه سال 4 برابر شد
تصور کن جنگ با نفت بشکهای 12 دلار
چه هزینهای رو دوش آمریکاییها میذاشت؟
امکان نداشت توی ویتنام بمونن
نه؛ وحشی گری و درنده خویی «ویتکنگ» تاثیر بیشتری داشت
No comments yet. Be the first to leave one.