The first 122 lines.
:نویسنده و کارگردان مارسل هانون
"بهار"
هرگاه به آن فکر میکنم قلبم کمی بزرگتر میشود
همچون اسفنجی که در یک خلیج پر از گوگرد فرو میبری
جایی که پر است از رنج و چنین غمهایی
هرگاه به آن فکر میکنم قلبم کمی بزرگتر میشود
همچون اسفنجی که در یک خلیج پر از گوگرد فرو میبری
جایی که پر است از رنج و چنین غمهایی
هرگاه به آن فکر میکنم قلبم کمی بزرگتر میشود
همچون اسفنجی که در یک خلیج پر از گوگرد فرو میبری
جایی که پر است از رنج و چنین غمهایی
کی تموم میشه؟
هیچ وقت
این خراب شده برو یکی دیگه بیار
روی امواج آرام و سیاه آنجا که ستارگان به خواب میروند،
افلیای پاک، مثل یک گل سوسنِ درشت، با حالتی مواج شناور است
آهسته می رود، خوابیده بر تور بلندش
به گوش میرسد از بیشه های دور دست صدای فریاد شکارچیان
بیش از هزار سال است که افلیای غمگین اینجاست
چون شبحی سپید، بر روی رودخانهی بلند سیاه،
بیش از هزار سال است که جنون آرام او،
.آواز عاشقانهاش را زمزمه میکند با نسیم شبانگاه
.باد بر سینهاش بوسه میزند و برگ گل را باز میکند
به نرمی تکان میخورد روی آبها، روانداز بلندش
بیدهای لرزان اشک میریزند، روی شانهاش
.ساقه های نی سر خم میکنند، بر چهره ی بلند پریشانش
ناهار خرگوش داریم؟
گفتم بعد از مدرسه نباید ولگردی کنی
دوباره پاهات رو توی چشمه خیس کردی
در امتداد بام ها می دوید
تمام جشن عروسی دنبالش دویدند. از افتادن می ترسید
از افتادن می ترسید
دیشب توی تلویزیون فیلم های جنگ رو نگاه می کردم
برام تعریف می کنی؟ - آره، وقتی تنها شدیم -
با بخشی از انجیل ادامه میدم
براساس سنت متی
از پیامبران دروغین بر حذر باشید
آنان در لباس گوسفندان نزد شما می آیند
اما در باطن
گرگان درنده اند
آنان را از میوه هایشان خواهید شناخت
هر درخت نیکو میوه نیکو می دهد
اما درخت بد میوه بد
درخت نیکو نمی تواند میوه بد بدهد
و درخت بد نیز نمی تواند میوه نیکو آورد
هر درختی که میوه خوب ندهد
بریده و در آتش افکنده می شود
آن
خودت همه چیز رو خوب می دونی
نگه دار. باید تمومش کنیم
ماشین رو نگه دار. بذار برم می خوام پیاده شم
نگه دار
باید گاز بزنیم
بزودی دستگیر می شود...
.مرد خطرناکی به نظر می رسد ممکن است مسلح باشد
اما به زودی دستگیر می شود
.مرد خطرناکی به نظر می رسد ممکن است مسلح باشد
اما به زودی دستگیر می شود
.مرد خطرناکی به نظر می رسد ممکن است مسلح باشد
اما به زودی دستگیر می شود
بذار ببوسمت
ولم کن
کسی اونجاست. مارو می بینن
رادیو کی درست میشه؟
خیلی قدیمی شده
باید یه جدیدش رو بخریم
دیروز مارکیز رو دیدم که سوار یه اسب زیبا شده بود
اوه ، آره
چجوری می تونه این کارها رو بکنه؟
خیلی دیوونه س
با سوپ نباید آب بخوری
و چون به بیت صیدا رسیدند
عده ای مردی نابینا را نزد او آوردند و تمنا کردند بر او دست بگذارد
او دست آن مرد را گرفت و او را از دهکده بیرون برد
سپس آب دهان بر چشمانش انداخت
و دست های خود را بر او نهاد
و پرسید
"چیزی می بینی؟"
آن مرد سربلند کرد و گفت
"مردم را همچون درختانی در حرکت می بینم"
پس عیسی
باردیگر دستانش را بر چشمان او نهاد
آنگاه چشمانش باز شده
بینایی خود را بازیافت
و همه چیز را
به خوبی می دید
عیسی او را روانه خانه کرد
و فرمود
"به دهکده باز نگرد"
روزی روزگاری، ملکه ای دو دختر دوقلو به دنیا آورد
و برای غسل تعمید
دوازده پری را دعوت کرد تا طبق رسم آن زمان
اون ها را مورد آمرزش قرار بدن
اما
درسته، ملکه خواهر کارابوس رو دعوت نکرد
اسمش ماگوتین بود
اون دعوت نشده بود
اما درست وقتی که همه سر میز غذا نشسته بودند، اومد
بعد
اون اومد و بهش یک صندلی دادند
تا نشون بدن که فراموش نشده
چون ملکه می ترسید که
دختراش رو نفرین کنه
پس
... وقتی که
آها
اون
فهمید که فراموش شده
و نمی خواستند که اون بیاد
بعد
تمام گوشت های روی میز رو به مار سرخ شده تبدیل کرد
و همه ی پری ها فرار کردند
و
و شرمنده شدند
بعد
وقتی همه رفتند
مارگوتین طلسمی شیطانی روی اولین شاهدخت گذاشت
و گفت تو باید دختر خیلی زشتی شی
... بعد
وقتی شاهدخت کوچولو دوازده شد
انقدر زشت شد که هیچ کس نمی تونست بهش نگاه کنه
یک روز به پدر و مادرش گفت
No comments yet. Be the first to leave one.