The first 115 lines.
کــاری از هـــومـــن صـــمـــدی Raylan Givens
تمومـش کردی؟
حالا خودم بهش رسیدگی میکنم
بیا بغل بابایی
باید کار خودش بوده باشه
باید اون چیرو دیمارتزیوء کثافت رو پیدا کنیم
،و تمام افرادش رو
قبل از اینکه جنی ازمون بپرسه چرا پدرش مُرده و ما زندهایم
و بعدش برو دوچرخهها رو بخر ،از اون بزرگها
،یکی واسه پسر نُه سالهم یکی هم واسه هفتونیم سالهـه
زودباش
بیا بریم
یه روز و یه شب گذشته، و هنوز دیده نشده
همهچیز مرتبه - داری دستـم میندازی؟ -
گفتم همهچیز مرتبه، پاتری - نه. من باید بدونم -
چه اتفاقی برای پیترو افتاده؟
باید آروم باشی، پاتری. مهمترین چیز، همینه
،به پیترو شلیک کردن
ولی حالـش خوبه
،حالا همهچیز روی دوش منـه و به کمکـت احتیاج دارم، وگرنه جنگ راه میوفته
باید ببینمـش - !الان نه -
تا مرخصـت کنن، من برمیگردم
چطور؟
از دیروز نمیتونم با بابام صحبت کنم
باید پیداش کنم
پسر خوبی باش
بیا
بگیر
بیاید بریم
بچهها، فرناندو رو ندیدین؟
بچهها، بیاید اینجا
فرناندو رو ندیدین؟
فرناندو رو ندیدین؟
چیرو دیمارتزیو، غیبـش زده
اون حرومزادهها رفتن
لهلو صبح زود با کُلّ خانوادهش فرار کرده
پیتبول حسابهای قدیمی رو صاف کرد
و دیشب از سکوندیلیانو رفت
،فرناندو خونهی خواهرش مخفی شده ولی قراره فرار کنه
بچهها، باید سریع بریم سراغشون
!دایی فرن
!گرسنهـمه - ...یه لحظه صبر کن. کدوم گوریه -
،اول تو رو میکُشم بعد میرم سراغ بچههات
زود باش
همینجا منتظر بمون
یه بشقاب دیگه پاستا میخوای؟ - باشه -
زودباش، تکون بخور
کار احمقانهای نکن
!فرناندو، فرار کن
بیا اینجا، حرومزاده
رئیس کثافتـت کجاست؟ - نمیدونم -
پول رو تقسیم کردیم و از هم جدا شدیم
نمیدونم چطوری، ولی میری سراغـش
ولی چطوری؟ - چطوری؟ -
خانوادهتو میارم بالا و جلوی چشمات پرتشون میکنم پایین
!حرومزاده
باید یه پاسپورت بهش تحویل بدم
پسر خوب
پاتری
چی داری میگی؟
کجا باید همدیگه رو ببینیم؟
بسیارخب
پیاده شو، پاتری
میخوام بدونم پدرم کجاست
مجروح شده؟
آسیب دیده یا مُرده؟
چیه؟
،باید زنده برش میگردوندی !یا اینکه خودتـم همراهـش میمُردی
سرباز خوب، چنین کاری میکنه
نباید به حرف پدرت گوش میکردم
،اگه باهاش وارد قبرستان شده بودم الان هنوز زنده بود
من جونمو سر خاندانـم میدم
اون حرومزادهای که به پدرت شلیک کرده رو پیدا میکنم
و مخـشو میترکونم
چیرو دیمارتزیو
و چیرو دیمارتزیو از کجا فهمید؟
شاید همونطور که پارتریتزیا رو تعقیب کرد، ما رو هم تعقیب کرده
،ولی پاتریتزیا فوراً متوجه شد
،و جون پدرم رو نجات داد ولی تو اصلاً متوجه نشدی
،شاید کسی تعقیبمون نکرده ،ولی اون داخل منتظرش بودن
شاید یه نفر بهش گفته بود که تو و پیترو قراره صحبت کنید
این ضربالمثله رو میدونی، مالامور؟
دیر یا زود، نایبالسلطنه تبدیل به بدترین دشمن شاه میشه
،یه ضربالمثل دیگه هم هست که میگه توی مراسم خاکسپاری شاه، تنها کسی که اشک نمیریزه، پسرشـه
شاید این پسر، جلوی اشکهاشو میگیره
در هر صورت، این پسر الان رئیسـه
و اولین چیزی که باید بفهمه اینه که دوستهاش کی هستن
و دشمنهاش کی هستن
اینیکی
،وسایلـم رو جمع کردم
بعد از خاکسپاری، میبرمشون
کسی از اینجا نمیندازهتـت بیرون
اگه میخوای بمونی، یه کاری برات پیدا میکنیم
من برای خاندان کار نمیکردم
من فقط کنار پیترو بودم، همین و بس
هرکاری دلـت میخواد، بکن
باید از اینجا بری، جنارو
یه زن و یه بچهی نوزاد داری
...اینجا زندگیای وجود نداره
اینجا فقط مرگ وجود داره
پدرم توسط چیرو دیمارتیزو کُشته نشد
توسط سمّی کشته شد که همهمون درونمون داریم
،میدونیم که درونمونـه
ولی نمیدونیم چطور از شرّش خلاص بشیم
چیکار داری میکنی، عمو؟
من فقط میخوام توی محله آرامش باشه
،من خوب میشناسمـت
،قبلاً دروغ گفتی که حال دون پیترو خوبه الان هم داری دروغ میگی
،من سی سال باهاشون بودم
همیشه اطاعت کردم، صرفنظر از اینکه چقدر کار مورد نظر بد بود
،بهخاطرشون، الان یه پام توی جهنمـه
بهخاطر کُشتن یه دختر کوچولو
ولی الان دیگه خستهم، پیرم، پاتری
دیگه نمیخوام ازشون اطاعت کنم
در اشتباهی، عمو
No comments yet. Be the first to leave one.