The first 200 lines.
«زیرنویس و ترجمه از: «حسیـن گنجــی ImLoSeR
این خیلی دلیرانهست
و احساس میکنم مشتریمون خیلی محافظهکارانهتر از
- این باشه. - خیلی خب
فکر میکنم خیلی برات سخت میشه که همهی اینا رو داخلش کنترل کنی.
ولی اگه بتونم چند تا عکس دیگه بهتون نشون بدم...
آره ولی بازم نه. میدونم چی میخواستی نشونم بدی، متوجه هستم
ولی یه کم همه جا پراکنده شده،
و فکر میکنم منابع فرهنگیات،
میدونی که، عکسهای «بودا»؟
به نظرم خیلی ظریف هستن ولی
یه کمی الان ساده و بیروح هستند.
باشه. این بخاطر اینه که تو خیلی با دید...
میدونم ولی تو
این پروژهی منحصربهفرد، به طور کلی
احساس میکنم یه کمی این ساده و بیروحه.
خیلی معذرت میخوام،
ولی مجبور میشم این یکی رو
ببرم تو بخش «امیلی»، باشه؟
باشه
به سلامتی
کارت چطوره؟
خوبه. فکر کنم
- وای، اون آسیایی - درسته
تا الان چطور بوده...
تا الان که خوششون اومده
امیدوارم که خوششون بیاد
اگه یه کم سریعتر پیش بره خیلی خوب میشه،
- ولی خب، میدونین که. - آره
دارم روش کار میکنم.
قرار بود جایی بری...
- سفر بزرگ! - سفر بزرگ، آره
- سفر بزرگ. - درسته
هنوز نه، هنوز نتونستم
میدونین...میخوام ولی...
میدونم.
خیلی سخته که وقت آزاد برای سفر پیدا کنی،
و فکر میکنم مجبور میشی بیخیال همه چی بشی.
- آره - خودت میدونی که
ولی اگه میخوای بری...بهت پیشنهاد میکنم...
- همین حالا باید باشه - باید بری
باید بری.
بیخیال بقیه چیزا شو.
بیخیال پول شو، بیخیال...
- کاملاً موافقم، آره - فقط برو
آره
اوه
کمک میخوای عزیزم؟
هممم
حالت خوبه؟
امشب خودت رو درگیر یه مکالمهی یه طرفه کردی؟
بو سیگار میده
سیگار. فقط یه نخ کشیدم
اگه حامله بشی، همین یه نخ رو هم نمیتونی داشته باشی.
میخوای الان حامله بشم؟
خب، با شکم حامله خیلی بامزه میشی.
خب اینکه نشد دلیل که بچه به دنیا بیاری.
منظورم اینه که آخرش چی خب؟
من حتی از بچهها خوشمم نمیاد
همینجوری داری اینو میگی
خیلی خوب میشه که حضورت رو
هر چند وقت یک بار احساس کنی.
خب من با تو معنی پیدا میکنم.
- نه، نمیخواد! - گیر کردی؟
منظورم اینه که حتماً امشب چیزی بوده که
میخواستی بیان کنی، نه؟
وقتی مینویسم خودم رو بیان میکنم
کاش میتونستی بعضی مواقع بیشتر اجتماعی باشی.
من با تو اجتماعی هستم
- نباید اینو میگفتم، معذرت میخوام - نه من معذرت میخوام،من باید...
نه
معذرتخواهی نکن. معذرتخواهی نکن، خواهش میکنم.
شاید اگه...
خفه شو.
چیزی نیست
چیزی نیست
مطمئنی نمیخوای بیای تو؟ خیلی حال میده، عزیزم
میخوای یه کار دیگه انجام بدی؟
دارم تمومش میکنم
خوبه
من سریع میرم به ایمیلم یه نگاهی بندازم
میخوای باهات بیام؟
نه، کلاسات رو تموم کن
سلام
سلام
سلام
همین الان اینترنت راه افتاده
اوه. راه ا فتاد؟
همم
یه لحظه فکر کردم شاید دروغ گفته باشن
همم
چیه؟
دیوید و دوستدخترش یه
هفت ساعتی از اینجا فاصله دارند.
هفت ساعت؟
چند روز دیگه از این کلاسهای غواصیات باقی مونده؟
شش روز دیگه
عزیزم، من اون یارو به سختی میشناسم
همم
واقعیتش اینه که اصلاً نمیشناسمش، تا حالا از نزدیک هم ندیدمش.
و همه چیزهایی که راجع بهش بهم گفتی تا الان،
به نظر میرسه خیلی آدم عوضیایه.
چی داری میگی؟
امم
خیلی آدم خوبیه،
- حرفت یه کم بیملاحظگیه - مطمئنم که آدم خوبیه
میرم یه دوش بگیرم
هممم
عزیزم، من میرم فروشگاه.
باشه، منم باهات میام
چیزی نیست. خودم میرم
میخواین رسید خریدتون رو بذارم تو کیسهی وسایلتون؟
بله حتماً. ممنونم
روز دوشنبه ریحان مقدس میاریم،
قبلاً پرسیده بودین که داریم یا نه.
خیلی خوبه. ممنونم حتماً سر میزنم.
تازه میارین؟
آره، حتماً
خیلی خوبه
پس دوشنبه بارتون...
بله، روز دوشنبه بار تازه میاریم
پس به موقع بیاین.
باشه، یه سر حتماً...
سلام!
سلام
من برمیدارم.
چیز دیگهای نیاز نداشتیم؟
نه، گفتم بیام ببینمت،
- و باهمدیگه تا خونه بیایم - باشه
ممنون
روز خوبی داشته باشین
میخوای باهام تا خونه قدم بزنی؟
خب آره، چرا که نه.
لازم نبود نوشتنت رو ول کنی.
نه در هر صورت یه استراحتی لازم داشتم.
همم
خب میخواستم یه هوایی بخورم،
خیلی چیز مهمی نیست که بیام بیرون.
به نظرت دیوید و دوستدخترش نمیخوان تو اولین
تعطیلاتشون باهمدیگه تنها باشن؟
خب خودش ازمون خواست اگه میخوایم بیایم.
ما؟ گفت ما؟
خب گفت «شما»، من از کجا بدونم
تو کسی بودی که ازم خواستی این کلاس رو شرکت کنم.
آره، پس چرا اینجا نمیمونی و کلاست رو
تموم نمیکنی و...
لازم نیست که تمومش کنم.
آره ولی تو که به نوشتنت ادامه نمیدی و منم میخوام اونا رو ببینم.
تو هیمشه راجع به تعهد صحبت میکردی. حالا میخوای من رو اینجا تنها بذاری؟
- من که تنهات نمیذارم - چرا، همینطوره
خیلی خب، تو پول این کلاسها رو پرداخت کردی، باید کلاسهات رو تموم کنی.
و بعدش بیا پیش ما.
شاید اینجوری خوب باشه.
یعنی چی شاید اینجوری خوب باشه؟
برات خوبه که از من دور باشی؟
نه
میشه فقط ببینمشون؟
آره، میتونی ببینیشون.
برو و ببینشون، برو و ببینشون.
خب اون میتونه بمونه و کلاسهاش رو تموم کنه و
بعدش به ما ملحق بشه.
آره، میدونم.
فقط خیلی اهل تنها موندن نیست و بهم میریزه.
جوآن، مشکلی براش پیش نمیاد
جا اینکه منتظرش بمونی باید
یه کم برا خودت خوش بگذرونی.
علاوه بر این، باید اینجا رو ببینی، خیلی قشنگه اینجا.
باید برم. باهاش حرف میزنم.
کلاسها رو تموم میکنم.
برات یه سری یادداشت نوشتم
با اینا میتونی ما رو پیدا کنی. اینجا هستن.
تصمیمت رو گرفتی دیگه، نه؟
چرا نمیتونی منتظر بمونی؟
چهار روزه.
پنج روزه.
باشه،پنج روزه. میتونم بعدازظهر اون روز اونجا ببینمت
تو بازار شب ببینمت؟
اینجوری یه کم وقت هم برای نویسندگی داری.
و میتونم به محض اینکه مقدور بود برات ایمیل بفرستم
داخلش رو نگاه کن
باشه
میدونم که میخواستی تنها بری،
ولی به نظرم میتونم باهمدیگه بریم.
دو تا بلیط تایلند، تو اریک.
نوشتم «اریک تو».
نوشته «تو».
وقتی داشتم میومدم اینجا نوشتمش. معذرت میخوام
جدی میگی؟
آره
سلام!
رسیدی بالاخره!
- سلام - چطوری؟
خوبم. تو چطوری؟
- خوبم. بده کیفت رو برات بیارم. - باشه. ممنون. تشکر
باورم نمیشه همزمان باهمدیگه تو تایلند هستیم
میدونم، عجیبغریبه. خوشم میاد ازش
عالیه
ولی میدونی، دیدن بقیه،
وقتی که تو یه کشور دیگه هستی، یه الزامه.
خب پس توجیهات اینه.
No comments yet. Be the first to leave one.