The first 200 lines.
ترم پاییز
توی تمام این سالها، یه چیزو خوب فهمیدم که عین حقیقته.
اگه میخواید به کهکشان خدمت کنید...
تختخوابتون رو مرتب کنید.
یه چیز دیگه هم هست.
سر وقت بیاید سر کلاس.
شاید چیز خاصی به نظر نیاد،
ولی همین کارهای کوچیک، خدمت دانشجوهای دیگه محسوب میشه.
مثل یه کوکِ ساده میمونه،
بعدش یکی دیگه و یکی دیگه،
تا وقتی که چیزی بزرگتر از اونچه که فکرش رو میکردید ببافید.
یه نقش و نگار موندگار.
همون نقش و نگاری که اسمش ناوگان ستارهایه، همون که تاریخه.
و حالا، لحظهای که همهتون منتظرش بودید.
موتاژئوسیلوس آرنیوپولوس.
مخاطی که خودش رو تکثیر میکنه.
یه شیشه لجن.
پاشید وایستید.
شنیدم ترم بعد قراره کرمهای کدو شاخدار فرنگال رو بدن بهمون.
لطفاً دیگه هیچوقت کنار من وا نستا.
هر کدوم از شما قراره به مدت پنج روز از یه نمونه مراقبت کنه.
راحته، نه؟
کور خوندید.
این مخاط خیلی رمانتیکه، زود با طرفش جوش میخوره.
اگه حتی یه ذرهش به پوستتون بخوره،
شروع میکنه به تکثیر شدن...
تا وقتی که از فرق سر تا نوک پا بپوشونتتون،
اونوقت مجبور میشید با هم زندگی کنید
و تعطیلات رو هم برید پیش مامان و باباش.
ما هم مجبور میشیم با یخ زدنش توسط یه ماده خنثیکننده،
کمک کنیم از هم جدا بشید.
اینجوری نمرهتون میشه "جیم".
نمره جیم؟ چطوری ممکنه بیفتیم؟
اگه بکشتتون.
به کلاس بیولوژی فرازمینی خوش اومدید.
وقتی اون فاجعه "سوختن" اتفاق افتاد،
فدراسیون مجبور شد زمین رو ترک کنه.
آکادمی ناوگان ستارهای متروکه شد.
نقش و نگار ما، تاریخ ما، طوری از هم پاشید که دیگه وصله بردار نبود.
هر چی میخواید درباره زمان حال بگید،
ولی یه مزیت نسبت به بقیه زمانها داره،
اونم اینه که مال خودمونه.
درس اسطورهشناسی تطبیقی فرازمینی
صد سال پیش از چارت درسی حذف شد،
درست وقتی که تمرکز ناوگان ستارهای از شناخت کسایی که
توی این جهان باهاشون شریک هستیم،
تغییر کرد به دفاع از خودمون در برابر اونا.
قربان، افسانهی آفرینشی هم داریم
درباره یه موش فضایی زبوندراز که یه سفینه فوقپیشرفته رو
به خطر انداخت فقط چون میخواست به مامانش زنگ بزنه؟
یا یکی درباره یه پسر ماهینمای عقدهای
که چون یه دودول ماهی کوچولوی فسقلی داره، ناراحت و تنهاست...
دانشجوها، توی خیلی از فرهنگها، نرهاشون رو
توی این مرحله از فوران هورمونی میفرستن تو دل طبیعت
تا یا برای خودشون مرد بشن
یا بمیرن.
ما از اون فرهنگها نیستیم. فعلاً.
شما اولین ورودیهای کادر افسری هستید
که بعد از بیشتر از صد سال به این پردیس برگشتید.
جایی که با همسایههای محترمون توی دانشکده جنگ توش شریکیم.
موسسهای که افسرهایی رو تربیت کرد
که ناوگان ستارهای رو توی دوران "سوختن" قوی نگه داشتن.
ما از خدمات همیشگیشون ممنونیم
و مشتاقانه منتظر همکاری باهاشون هستیم.
اگه فکر کردید آموزش رزمی فقط مال دانشکده جنگه،
سخت در اشتباهید. بلند بگید!
وظیفه! شرف! خدمت!
بلندتر!
وظیفه! شرف! خدمت!
افتضاحه.
درگیری تاکتیکی فقط درباره دفاع شخصی نیست،
هرچند که دفاع شخصی رو هم یاد میگیرید.
ربطی هم به اسلحه نداره.
نه. این کلاس...
درباره منه!
پدرم بهم یاد داد که پیروزی یعنی زندگی.
مادرم هم بهم یاد داد که امروز، روز خوبیه برای مردن.
یه روزی، همهتون زل میزنید تو چشم مرگ
و اونم بهتون زل میزنه. بله!
مرگ چشم داره!
و هیچکدوم از دانشجوهای من
مثل یه ترسو و بزدلِ بیعرضه باهاش روبرو نمیشن.
من خودم شکمم رو سفره میکنم
و با محتویاتش خفه میشم، قبل از اینکه حتی یکیتون بذاره ترس پیروز بشه.
صدام رو میشنوید؟
شما نباید با ترس زندگی کنید!
من همیشه آدمهای دررو رو سریع میشناسم.
دموکراسی توی یه "مکان" زندگی نمیکنه.
توی "تلاش مستمر" زنده میمونه.
پس برید دنبالش، کشف کنید و نوآوری داشته باشید.
با شجاعت برید به جاهایی که هیچکس تا حالا نرفته.
باعث افتخار منه
که بازگشت همهتون رو به آکادمی ناوگان ستارهای خوشآمد بگم.
SANDS Movie :زیرنویس پارسی اختصاصی
✦ @ amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦
« پــیــشــتــازان فــضــا: آکــادمــی اســتــارفــلــیــت »
متخصص کربس، به آزمایشگاه علوم ۷.
دارم بهت میگم، عالی از پسش براومدم.
کاش منم اعتماد به نفس تو رو داشتم.
- همهش به راه رفتنته، رفیق. - شاید.
ولی کیلب، اگه توی زندان توروتان میموندی،
دستات رو از ته قطع میکردن و میشدن دو تا کنده.
آره، ولی اونجا عرقِ دستسازِ زندان داشتیم،
و مجبور نبودم بشینم کتاب
استراتژیهای نظامی ژنرال کلینگون رو بخونم...
آژرگ کیتاموشتی.
جسارت نباشه جیدن، ولی یکم خشک مینویسه.
اتاقهامون مشخص شد.
- من هیچوقت اتاق نداشتم. - با هم شریکیه.
یعنی با بقیه؟ این دقیقاً خودِ...
هماتاقی.
- ...فاشیسمه. - نه بابا.
تازه با وجود هماتاقی، آدم چطوری میتونه...
- سکس کنه؟ - دقیقا منظورم همینه.
سعی کن با هماتاقی جدیدت کلکل نکنی
حداقل تا ده دقیقه اول.
- کلاس میبینمت. - فعلاً.
توی نقشهبرداری ستارگان میبینمت، برات جا میگیرم.
راستش... هیچوقت فرصت نشد ازت تشکر کنم
که کمک کردی از شر اون دزدای دریایی فضاییِ قاتل خلاص بشیم.
باید اعتراف کنم، یه جورایی شجاع بودی.
نه؟ قهرمانانه همه رو نجات دادی.
اونم بعد از اینکه ما رو تو خطر مرگ انداختی.
خدا میدونه تا امتحانای میانترم زنده میمونم یا نه.
این اتاق منه.
مال منم هست.
وایسا، یعنی ما با هم...
هماتاقیایم؟
نه.
میبینمت.
راستی یه نصیحت:
تا شش ماه اول با هیچکس ردیف نکن.
اینجوری میفهمی کی واقعاً روانیه.
خداحافظ.
نصیحت حکیمانهای بود.
- اوه، عمراً! - ای بابا، شوخیت گرفته؟
- نگهبان! نگهبان! این یکی رو نه. - نه، اصلاً و ابداً. راه نداره.
- به هیچ وجه. - تا ابد نه!
- نه! - ازت متنفرم!
بخش آزمایشگاههای زیستی تقریباً آمادهست،
ولی این تأمینکنندهای که برای
نمونههای مخاطِ فرازمینی ازش استفاده میکنیم، اصلاً خلاقیت نداره. هیچی.
قبول دارم که نژاد آرنیوپولوس سگجونه،
ولی خیلی خستهکننده و عادیه.
فرقی با فرنی نداره.
- باشه. - اما اون نژاد کماگورا که
درخواست داده بودم، جونداره، آتیشیه.
- واو. - اون بچهها میتونن کلی چیز
- از یه همچین مخاطی یاد بگیرن. - اومم.
نمیخوای جواب اونها رو بدی؟
اوه، فدراسیون داره آماده میشه
تا مقر حکومتی جدیدش رو دوباره بسازه.
- آهان. نامیبیا هم کاندید شده. - بله.
- سنگاپور چی؟ - پاریس چطور؟
جایی که همیشه بوده. اونم جزو گزینههاست.
- برگه درخواست رو داری؟ - آره.
ممنون جناب صدراعظم. مخاطِ خستهکننده تو کتم نمیره.
دکتر، من تقریباً هر کاری میکنم
تا این بحث تموم بشه.
امر شما دستورمونه، صدر اعظم. - خیلی ممنونم.
- فعلاً. روز خوبی داشته باشی. - باشه، فعلاً.
دو تا چیز دیگه. هیئت نمایندگی بتازوئیدها به زودی میرسن.
ما یه ناوگان از شاتلهای فدراسیون رو فرستادیم
- به عنوان نشونهای از حسن نیت. - اومم.
مجمع ویژه شورای دیپلماتیک
تشکیل جلسه میده و ما فردا شب هم یه مهمونی شام
- به افتخار اونا برگزار میکنیم. - سلام.
- کارل. استنلی. - سلام.
- درود. - لاریندا.
تو بتازوئیدها رو وقتی که عضو فدراسیون بودن میشناختی.
چقدر احتمال داره دوباره برگردن؟
بعد از اون "سوختن" لعنتی، هر از دست دادنی دردناک بود، ولی از دست دادن بتازوئیدها
واقعاً کفه ترازو رو جابهجا کرد.
واسه همین، فقط همین که دارن میان خودش جای شکر داره.
- دقیقاً. - اون مورد دوم چی بود؟
تو به ادکلن اعتیاد داری؟
اینا که به همه چی گیر میدن، چرا به این یکی گیر نمیدن؟
تو هم مثل یه موشِ واقعی زیر تختت خرت و پرت قایم میکنی.
- تازه، هیچوقت نمیخوای تختت رو مرتب کنی؟ - واسه چی باید این کارو بکنم؟
جدی میگم، انگار با یه حیوونِ طویله هماتاق شدم.
راستی، کی به موز حساسیت داره؟
- اصلاً همچین چیزی وجود داره؟ - آره ابله،
وجود داره!
دانشجوها؟
الان دقیقاً کجایید؟
سوال کنکوری نپرسیدم.
توی دفتر شما.
ها؟
جناب صدراعظم، ما دانشجوهای آکادمی ناوگان ستارهای هستیم که روی
سفینه "آتنا" خدمت میکنیم.
درسته. اگه یه بار دیگه یادتون بره،
جفتتون رو از دریچه خروجی پرت میکنم بیرون.
میر، خبردار وایستا یا بزن به چاک.
چی میخواید؟
ما نمیتونیم توی یه...
- ...اتاق باشیم. - چرا؟
یه مشکل پزشکیِ بهشدت خصوصیه.
- جدی؟ - آره.
حساسیت شدید به فریادهای ایشون،
هر بار که یه جورابِ مچاله شده رو شوت میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.