The first 200 lines.
رسانه اینترنتی مووی پووی تقدیم میکند
امروز روز سختی خواهد بود. تمام روز بازرسی داریم.
فرمهایی برای ساختن، فرمهایی برای خراب کردن، تحویلها، همه جلوی راهمون رو میگیرن.
اگه امروز سخت کار کنی، یه پاداش برات در نظر میگیرم.
و این با همون تعداد انگشتهایی که باهاش اومدیم، به خونه برمیگرده.
عصر بخیر!
عصر بخیر!
امروز کسی ازت پول نخواسته؟
نه. چرا؟
چون انگار من تنها کسی هستم که تو
خانواده میتونم حسابداری فروشندهها رو انجام بدم.
اوه، ببخشید!
فکر کنم ما والدین بدی هستیم، عزیزم، نه؟
چون مجبورش میکنیم چند ساعت کار کنه.
نه امروز.
چطوره اون پرداختها رو انجام بدی، ها؟
یه صف کامیون اون بیرون دارم که باید پولشون رو بدم.
میتونی به من پول بدی.
برای چی بهت پول بدم؟
برای ۱۹ سال اجاره و خواربار مجانی، دبیرستان، دانشگاه، آرایش؟
کلاسهای کاراته.
واقعاً؟
میخوای ادامه بدم؟
نه، اشکالی نداره.
ما اون رو داریم.
بابا.
چی؟
امروز کاملاً یه افتضاحه.
میدونم.
میتونی سه تا کار رو همزمان برنامهریزی کنی؟
اون اشتباه نمیکنه.
سلام، آره، من گارسیا هستم از ساختوساز خانوادگی.
آره، داری با کارلا صحبت میکنی.
مدتیه من رو پشت خط نگه داشتی.
پس امروز اون تحویلها رو میگیریم، درسته؟
پاپی، بیا اینجا.
آره، صبر کن.
این چیزیه که امشب لازم دارم.
این دیوانهست.
چیه؟
برای عروسیته یا یه چیزی؟
نه، برای امشبه.
آره.
ترم رو تموم کردیم، پس قراره جشن بگیریم.
منظورم اینه، تو فقط یه ترم رو تموم کردی.
درسته.
یه نقطه عطف بزرگه.
واقعاً؟
آره.
این یه چیزه؟
ببین، میتونه بدتر باشه.
باشه؟
ببین، من دارم کلاه رو میگردونم.
آره.
این یه ون برای مهمونی برامون جور میکنه.
خدای من.
یه اتاق خصوصی برای شام رزرو میکنه.
فقط دارم حسابی صرفهجویی میکنم.
آره.
فقط یه کارت برای ثبت لازم دارم.
مایکا، نمیتونم.
من... مایکا.
باشه.
خوبه.
بهش نیازی ندارم.
فقط بهش چیزی که میخواد بده.
نه، من خوبم.
خودم میتونم بجنگم.
اوه، نه، نه.
کسی این رو بحث نمیکنه.
همه به یه ون مهمونی نیاز دارن.
درسته؟
بعد از اینکه یه ترم رو تموم کنن.
ممنون.
ببخشید.
اون باید برگرده سر کارش.
از اینجا گمشو بیرون.
به تو ربطی نداره.
من خوبم، رئیس.
من خوبم.
پنج دقیقه.
ده دقیقه.
بیست دقیقه.
... هی!
طیفت چطوره؟
صبح بخیر.
از اینجا برو بیرون.
برو بیرون.
برمیگردم.
بیا بریم.
فکر نمیکنم بتونی این کار رو بکنی.
باید برگردیم سر کار.
وای، لعنتی!
این یه چیز نظامیه؟
تو چیزی ندیدی.
بابات میدونست که از ترس قالب تهی میکنه.
فکر میکنی این درست نیست؟
ببین، بابابزرگم یه چترباز بود.
بهم یاد داد چطور انگشت بشکنم.
حیوانات رو چک کن.
انگشت بشکنی؟
آره.
مادربزرگم برات یه چیزی درست کرده.
مرغ ریشریش.
خوبه.
و مادربزرگم برات یه چندتا تورتیلای دستساز درست کرده.
چرا همه همیشه به من غذا میدن؟
اگه ما بهت غذا ندیم، فقط تون کنسروی و کره بادومزمینی میخوری.
تو چیزی ندیدی، باشه؟
خبرچینها خبرچین میگیرن.
اگه مجبور بشم باهاش روبرو بشم، پشتم رو داشته باش.
حتماً، جنی.
بعداً میبینمت.
همه ما به شکلهای مختلفی با پول زندگی میکنیم،
و همینطور شرایط اقتصادی و زندگی متفاوتی به صورت کسری داریم.
یه چیز ما رو تو زمان بحران همزمان و همراستا میکنه.
تا وقتی که شونه به شونه همدیگه جفت باشیم.
ممنون!
تغییر کوه خودش رو داره.
ما فقط به اندازه کافی قدرت نداریم.
..
آره، شب تعهد من!
خداوند برکت بده.
ما ممکنه متفاوت باشیم، ولی هنوز یه خانوادهایم.
دوستت دارم بابایی.
منم دوستت دارم عزیزم.
تو کامیون.
مناسبت چیه؟
هیچ مناسبتی نیست. مردیت داره چند تا دوست رو سرگرم میکنه؟
آره.
نمیدونستم امروز روز ملاقات توئه.
میتونی بذاری بمونه.
آره، لطفاً دکتر راث، لازم نیست این کار رو بکنیم.
وقتی مادرش بهت نیاز داشت اونجا نبودی
و وقتی مردیت بهت نیاز داشته باشه هم اونجا نخواهی بود.
ولی من هستم.
اوه، میدونم.
میخوای من رو بزنی.
این تنها جوابتِ.
خشونت.
تو یه والد ناامن هستی.
تو یه قاتلی.
نمیتونی وانمود کنی که نیستی.
ببخشید، دکتر راث.
امروز روز منه.
بابابزرگت کجاست که تو روز من داره مهمونی راه میندازه؟
خیلی گرسنمه. چیزی نخوردم.
منتظرت بودم.
واقعاً؟
آره.
باشه.
بیا بریم.
ممنون.
ممنون.
لذت ببرید.
وو!
نیازی ندارم تو برام چیزی بخری.
بیا دیگه.
بازش کن.
این مامانه.
من این عکس رو با دوربینی که بابام بهم داده بود گرفتم.
بابابزرگ همه عکسهای مامان رو برداشت.
بعضی وقتا یادم میره اون چه شکلی بود.
اون شبیه توئه.
بابا، میتونم یه چیزی بهت بگم؟
هر چیزی.
من از مامان عصبانیم.
برای مردن یا ترک کردنمون.
اشکالی نداره.
منم شنیدم.
ولی حالا تو رو میبینیم.
اونا وقتی من به زمان ملاقاتم پیوستم، مهمونیها رو شروع کردن.
به من زل زدن و خندیدن.
اون داره تو رو تحریک میکنه.
امیدوار که یه مشت بزنی.
نه.
اون وقت اون برنده میشه.
وکیل مقابل ادعا میکنه که تو استرس پس از سانحه درماننشده داری.
و آسیب مغزی از خدمت سربازیات.
که تو رو در معرض خشونت قرار میده.
من ۲۲ سال به بریتانیا، کشور زادگاهم، خدمت کردم.
حالا برای این کار یه آدم بدم؟
بدتر میشه.
اونا درخواست ملاقات تحت نظارت دارن.
و کاهش زمان ملاقات از دو ساعت در هفته به یه ساعت هر دو هفته.
باید با این مبارزه کنم.
ده هزار دلار پسانداز دارم.
از خوابیدن تو کامیونت؟
دادگاه از اینکه محل ثابت اقامت نداری خوشحال نمیشه.
آره، خودش یه راهی پیدا میکنه.
چرا دکتر راث اینقدر ازت متنفره؟
فکر میکنه من دخترش رو کشتم.
تو کشتیش؟
خودکشی بود.
من اون موقع تو مأموریت خارج از کشور بودم.
اون کل عمرش با افسردگی مبارزه کرد.
جنگ فرسایشی رو شنیدی؟
دشمن رو کمکم فرسوده میکنی.
این یارو یه تیم از وکلای ساعتی هزار دلاری داره.
که تو رو تا وقتی به خاکستر تبدیل بشی و با باد بری خونت رو میمکن.
No comments yet. Be the first to leave one.