The first 200 lines.
یالا.
یالا ای تیکهی...
یالا! لعنت بهت، آقای روجاکس!
خپلهی حرومزاده!
چیزی که عمراً بتونم بفهمم
اینه که این خرتوپرتها هنوز اینجا چیکار میکنن؟
قراره همینجوری مسئولیت قبول کنی
وقتی قلمرو خودت رو دستت گرفتی؟
آقای روجاکس، داری با من چیکار میکنی؟
من کاری باهات ندارم.
یعنی چی؟
ده سال طول کشید تا اون قلمرو رو بسازم.
حالا ازم انتظار داری همینطور وایستم
و بذارم نصفش رو بگیری
و بدی به اون دامادت؟
قلمروت خیلی بزرگتر از اونه که بتونی بچرخونیش.
یعنی چی که بزرگتر از اونه که بتونم بچرخونمش؟
من جنسهای روجاکس رو بردم تو مغازههایی
که با چوب ده متری هم به گُههای تو دست نمیزدن!
تو اون بیرون تنها نیستی.
آره، من اون بیرون تنهام.
دارم تنهایی کونم رو پاره میکنم!
فکر میکنی خردهفروشهات قراره
اون جنسها رو برات بگیرن؟
بیخیال دیگه، تو بهم قول دادی.
یه پست مدیریتی، سهام،
من قلمروم رو پس میخوام.
اون چی داره که من ندارم؟
من تحصیلات دانشگاهی دارم!
تازه از تو جاده برگشته بودم، بیخبر.
و پریدم بهش، بوم!
یکراست تو درِ دفتر، شیشهها رفت رو هوا.
اون عوضی زل زده بود به من.
همه بچههای تو مغازه، خیره شده بودن.
بوم! یکراست تو اون درِ شیشهای کوفتی.
۱۰ سال جون کندم تا اون قلمرو رو بسازم، آلیو.
و شب و روز تو جادهها کار کردم.
به بچههام قول میدادم آخر هفته بیام خونه،
میدونی آخرش سر از کجا درمیاوردم؟
تو یه شعبهی هاوارد جانسون یه جایی،
خیره به ۲۸ طعم بستنی و یه سقف نارنجی.
سگدو زدن!
بازیهای احمقانهای که مجبوری بازی کنی.
نشستی تو یه رستوران دوزاری
وسط ناکجاآباد،
و یه یویوی خپله با یه لبخند یک متری
و یه ساندویچ سالامی کونش رو تلپ میکنه کنارم،
و میگه "سلام، من باب هستم، تو کار بیمهام.
تو تو چه کاری هستی؟"
و من میگم "مبلمان بچه!"
یه کار بهتر پیدا میکنی.
فروشندهی خیلی خوبی هستی که نتونی پیدا کنی.
این ضرر آقای روجاکس میشه، نه تو، خواهی دید.
آلیو، آلیو، مسئله یه کار بهتر نیست.
مسئله شرافتِ اولیهست.
من ۱۰ سال اون مردک رو رو کولم کشیدم!
براش قلمرویی ساختم که هیچوقت نداشت.
و تمام این مدت، بهم قول پستهای مدیریتی،
سهام میداد، و حالا،
حالا که این پول مقدس داره سرازیر میشه،
این پول لعنتی،
ثمرهی تمام چیزهایی که خودم رو براشون کشتم،
میخواد نصفش رو ازم بگیره
و بده به اون دامادِ لعنتیش!
که حتی نصف روز تو عمرش
برای هیچچیزی خون نریخته.
حس میکنم، حس میکنم یه حیوونی
سوار کولم شده.
داره تیکهتیکهام میکنه، استخونهام رو میشکنه.
حس میکنم خیلی احمقم.
من احمقم. من احمقم.
هیچ انتخاب دیگهای نیست، آلیو.
نه کاری هست، نه انتخابی.
باید برگردم نیویورک.
برای چه مدت؟
نمیدونم. چند روزی.
چند هفتهای.
تا هر وقت که طول بکشه یه کار دیگه پیدا کنم.
کلاً ۷۰۰ دلار تو پساندازم دارم، آلیو.
خیلی دووم نمیاره.
فکر میکردم قراره همینجا بگردی.
اینجا نمیتونم اون کاری رو پیدا کنم که تو نیویورک میتونم.
باید یه کاری پیدا کنم که سالی ۱۸، ۲۰ هزار دلار دربیاره
وگرنه تو دردسر میافتم.
منظورت اینه که مارگارت تو دردسر میافته.
بیا منصف باشیم، باشه؟
من ولش کردم، اون منو ول نکرد.
اگه بعد از ۱۱ سال زندگی مشترک
و دو تا بچهی عالی این کار رو بکنی، باید یه جور دین خاصی رو ادا کنی.
تا کی؟
چهار ساله که ازش جدا شدی.
تا کی قصد داری بذاری
تو رو بابت تموم کردن ازدواجی مجازات کنه
که از لحاظ جسمی مریضت کرده بود؟
هیچ دادگاهی تو دنیا اون مقداری که تو میپردازی رو
به اون نمیداد.
تنها کاری که میکنه اینه که داره تو رو با یه نخ
بازی میده، موافقت با طلاق،
مخالفت با طلاق،
و اخاذیِ آخرین سنتی که میتونه از عذاب وجدانت دربیاره
در حالی که برای خودش یه زندگی خوب ساخته،
و با مردهای دیگه میره بیرون.
بیا الان در این مورد بحث نکنیم.
خوشحالم که با مردهای دیگه میره بیرون، آلیو.
دلم میخواد با مردهای دیگه آشنا بشه و دوباره ازدواج کنه.
ولی بذار تو زمان خودش این کار رو بکنه، وقتی که آمادهست.
گوش کن، من به اندازهی کافی بهش درد دادم،
نمیخوام دیگه چیزی بهش اضافه کنم.
خودم میتونم دربیام.
میخوام بهم قول بدی تو نیویورک میبینیش.
هر توافقی که میخوای رو بکن،
ولی تمومش کن، تامی، تمومش کن.
یا عیسی مسیح، یه جوری حرف نزن که انگار
داریم یه حیوون زبونبسته رو میکشیم، آلیو.
داری در مورد ۱۱ سال زندگی مشترک حرف میزنی.
نمیتونی ازم بخوای با ساطور بکوبم تو سرش.
وقتشه که رها کنی.
تو کلیسا باهات ازدواج میکنم،
بیرون از کلیسا باهات ازدواج میکنم، دوستت دارم.
اما اینطوری نمیتونه ادامه پیدا کنه.
این شهر خیلی کوچیکه.
خدایا، منو از افکارم خلاص کن.
منو از این گرفتاریها خلاص کن.
بذار با زندگیم یه کار بهتری بکنم.
بهم گفتی روی آفتکشها سرمایهگذاریِ حسابی بکنم.
میدونم.
میدونم.
آره، تو بهم گفتی،
«آفتکشها ایدهایه که وقتش رسیده.»
میدونم، میدونم.
پس چی از اون ۶۰۰۰ دلارم مونده؟
یالا دیگه.
میدونم.
خب حالا چی؟
میخوای ستارهی سینما بشی؟
میخوای اون یک سال دانشگاهی که من پولش رو دادم رو دور بندازی
و بری هالیوود، خب هر کاری دلت میخواد بکن!
دیگه برام مهم نیست چیکار میکنی.
بابات میتونه همهچیز رو برات خیلی راحت کنه
اگه به حرفش گوش بدی و بری تو کار پزشکی.
ناامیدش نکن، ویلکی.
چیز زیادی ازت نمیخواد.
من فقط مغزش رو ندارم، مامان.
یعنی، همیشه میترسم شاید یه اشتباهی بکنم
و، مثلاً به یه بیمار صدمه بزنم و یکی رو بکشم.
بیخیال، حتی نمیتونم تحمل کنم از کنار یه بیمارستان رد بشم.
یالا!
خانواده داره یه شجرهنامه میسازه تا.
حداقل بذار سگ رو ببرم.
تو حتی دوستش هم نداری.
بفرما.
این برای تو.
احمق!
آشغالِ مزخرف! آشغالِ مزخرف!
تو حتی اون سگ رو هم هیچوقت دوست نداشتی!
اوه، تامی.
چطوری کارل؟
خوبم. سفرت تو جاده چطور بود؟
اوه، خوب بود.
نامهای برای من اومده؟
اوه، اینجا که نه، تامی.
پدرم این دوروبرها بوده؟
آره، تو سالن غذاخوریه.
خوبه.
جویی؟ مم؟
جویی، میخوای این چمدونها رو ببری بالا تو اتاقم؟
اوه، حتماً، آقای ویلهلم.
بفرما. بفرما.
خیلی ممنون، آقای ویلهلم.
جویی؟
اوه، بله.
سلام، بابا.
کارم رو از دست دادم.
چطور به خودت اجازه میدی راه بیفتی اینور و اونور
با بانداژهای کثیفی مثل این؟
فکر میکنم فکرم درگیر چیزهای دیگهای بود، بابا.
فکرت همیشه درگیر چیزهای دیگهست، ویلکی.
اگه بیسکوییت میخوای، یکی بردار.
از دهن بقیه غذا نخور.
عادت کثیفیه.
اوه، چیزی نیست.
بخیهی خوبی زدن.
نه به خوبیِ کاری که تو میکردی.
چند روز دیگه میکشمشون.
حالت چطور بوده؟
همم؟
خب با چشمهات مشکل داشتی.
لازم نیست نگران سلامتیِ من باشی.
حالا میخوای چیکار کنی؟
فکر کنم دنبال کار بگردم.
فکر میکنی؟ نمیدونی.
میخوام دنبال یه کار بگردم، بابا.
تقریباً ۴۰ سالته
و مثل یه بچهنوجوونِ احمق بیکاری.
میدونی چقدر پول کنار گذاشته بودم
وقتی همسن تو بودم؟
ربع میلیون.
این چیزیه که میتونستی دربیاری، و بیشتر،
اگه سالها پیش به حرفم گوش داده بودی
و میرفتی دانشکده پزشکی.
No comments yet. Be the first to leave one.