Beloved Sisters

Beloved Sisters (Die geliebten Schwestern)

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Beloved Sisters 2014 720p BluRay x264 AAC-[YTS MX]
A Commentary by PhilAsefi

Tags

BluRay
x264
720p
720
TS
YTS
Published on: 2024-02-23
Downloads: 62
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫دلسوزانه تو را از نیمه‌ی ‫تاریک شیلر بیم می‌دهم

‫- هیچ خوابیدی؟ ‫- تو پوست خودم نمی‌گنجم

‫بگیر بخواب

‫کالسکه خیلی تکون‌تکون می‌خوره. ‫مگه می‌شه خوابید!

‫برام نامه بنویس

‫نلی، مرغ‌ها رو ببر تو آلونک

‫یالا

‫لولو

‫چه سفر دشواری

‫ به وایمار که برسم خوشحال می‌‌‌‌‌شم

‫خواهران محبوب

‫خانم‌ها عیبی نداره من یک نخ سیگار دود کنم؟

‫نه، من خودم هم دوست دارم دود کنم

‫در پاییز 1787 شارلت فن لنگفلدِ جوان

‫به خدمت مادرخوانده خود ‫رسید

‫او به مرکز دوک‌نشین ‫ساکسونی-وایمار فرستاده شد

‫به این امید که عمه‌اش، شارلت ‫آلبرتاین ارنشتاین فن اشتاین

‫از او ندیمه‌ای بسازد

‫- بفرمایید؟ ‫- شارلت فن لنگفلد. دعوت داشتم

‫برو به سمت ورودی کناری

‫مارشتالشتراز

بار و بنه‌اش هم هست

‫مُراد قلبی مادرش ‫این بود که او...

‫جوانی نجیب‌زاده و ‫ثروت‌مند را برای خود بیابد

‫شارلت را دختری می‌دانند مطیع

‫که فقط آنچه را می‌گوید و به کار می‌بنند ‫که از او خواسته شده

‫- پیراموس! ‫- اون پیراموسه!

‫همون شیری که پرده خون‌آلود به دهن گرفته؟

‫فراو فن اشتاین، ستاره‌ای درخشان ‫در عمارت دوک کارل آگست

‫که از عزیمت سال گذشته‌ی...

‫دوست خود، که شاعری نامدار بود، به ایتالیا ‫سخت بی‌تابی می‌کرد

‫مدئا، داره بچه‌هاش رو می‌کُشه!

‫مدئا بچه‌هاش رو می‌کشه

‫نخست با فرزندخوانده‌ش سردی می‌نمود

‫شارلت تمامی زمستان را به یادگیری ‫آداب برخورد با...

‫جامعه ادبا، موسیقی، و جشن‌های ‫عمارت گذارند

‫بهار که رسید، دعوت‌نامه‌های بسیاری داشت، ‫بیشترشان را پذیرفت

‫بسیار رقصید و در گفتگوهایی لطیف ‫حضور یافت

‫اما زندگی او را به کجا ‫و به سوی که می‌بُرد

‫روز اولی که این‌جا آمده بود ‫دلش قرص‌تر از حالا بود

‫لحن نامه‌هایش تغییر کرد

‫احترام او نسبت به جامعه اشراف به خوارشماری، ‫و ملاحضه‌کاری‌اش به تنهایی بدل شد

‫در بهار 1788

‫تنها یک کاپتان مجرد اسکاتلندی مانده بود ‫که محبت خود را از هر سو نثار او می‌کرد

‫کارلین عزیز و دلبندم

‫باید حادثه‌ی خاکسپاری دروغین ‫فراو فن ورتهازن را برایت گزارش کنم

‫همسر جوان آقای فن ورتهازن پیر، ‫عصرگاهی در جشنی، حال خوشی داشت

ظهر روز بعد، خبر فوت ناگهانی او به گوش ‫همسرش رسید

‫پیرمرد شتابان به خانه رفت و همسرش را، ‫از قرار، برای جلوگیری سرایت بیماری

‫پیشاپیش در تابوت یافت

‫گریست، او را در همان تابوت بسته به ‫ معرض تماشا گذاشت

‫و سه روز بعد دفنش کرد

‫اما خواهر او متوجه شد ‫که مارکی فن برنباخ-نامی...

‫که در این چند هفته آخر با فراو فن ورتهازن ‫بسیار عیاق می‌نمود

‫به یکباره ناپدید گشته است، همانطور ‫که نیمی از جامه‌های زن جوان!

‫وقتی که فرار این زوج فاش گشت ‫و گور را گشودند

‫به جای زن، عروسکی بزرگ

‫در آن یافت شد

‫این حادثه در پشت پرده ستایش شده

‫ذوقی بین المللی را به نمایش می‌گذارد

‫افزون بر این‌ها، همچون ‫گنج بادآورده‌ای از ابتکارات است

‫که به وقت ضرورت راه فرار از ازدواجی ‫ملالت‌بار را پیش پای انسان می‌گذارد

‫متوجه شدید؟

‫کسی راه رو بلده؟

‫کسی صدام رو می‌‍شنوه؟

‫من گم شدم. شما می‌دونید میدان بازار کجاست؟

‫البته

‫انتهای خیابان، بپیچید به چپ

‫از کوچه‌ی تاریکی که به ‫سمت کلیساهای قدیمی می‌ره...

‫چطور ممکنه؟

‫من از این‌ راه اومدم

‫و حالا این‌جا ام

‫نه، اون‌طرف

‫- کجا؟ ‫- اون طرف

‫نه، کنارش. اون‌جا.

‫یعنی خانم‌ها هم بلدند نقشه بخونند؟

‫یعنی به درک استراتژیک و اراده خلاقه‌ی ‫یک مرد نیازی نیست؟

‫شبیه به اون چیزی برای جنگ به پا کردن لازمه؟

‫درسته

‫اشتباه می‌کنید، ‫ما این‌جا نیستیم

‫شما هم اشتباه می‌کنید، ‫وگرنه گم نمی‌شدید

‫درسته. تسلیم می‌شم و گوش می‌کنم

‫اگر اشتباه کردید، ‫شما رو مقصر می‌دونم

‫البته اگر تونستید راه برگشت رو پیدا کنید!

‫بانو امر کردند که خانمِ فرزند‌خوانده ‫فورا در سالن حاضر بشن

‫اگرچه به دلیل نَبودِ عمارتی ‫باغ‌دارِ اجاره‌ای در این شهر

‫کل فصل رو در کنار یک دارالمجانین ‫به سر خواهیم برد

‫فرزند عزیزم، باز هم دلیل نمی‌شه ‫طوری رفتار بکنی

‫که رهگذرها خانه‌ی ما رو با ‫اون مرکز اشتباه بگیرند

‫و البته که اگر بانوی بلند-مرتبه‌ای مثل تو ‫باهاشون مثل کلفت آشپزخونه حرف بزنه

‫چنین اشتباهی هم خواهند کرد

‫مهم‌تر از همه، لولو

‫تا وقتی که مردی جلوی خانه ایستاده، هیچوقت با مردی که پشت خونه ایستاده لاس نزن

‫به کاپتان بگو تشریف بیارند

‫امکانش هست که فراولین فن لنگفلد رو ‫برای گردشی در...

‫بیشه‌ی "گُلز" بیرون ببریم؟

‫"گْهُلز" کاپتان

‫- گِهولز؟ ‫- گْهلز

‫بهار 1788، رودل‌اشتات

‫به لطف لولوی عزیز، بابت رهنمودش ‫در باب صحنه‌سازی مرگ

‫برای گُریز از ازدواجی ناخواسته

‫اما زندگی با بلویتز آن‌قدرها هم ‫بد نیست

‫دست‌کم، این آزادی را به من می‌دهد تا به ‫زودی برای دیدن تو راهی وایمار شوم

‫به سوگند پنهانی‌مان خیلی فکر کردم، لولو

‫همان سوگندی که پنج سال پیش در میان ‫همهمه‌ی آبشار شاف‌هاوزن بر زبان راندیم

‫کارلین فن بلویتز (نام خانوادگی شوهر) ‫با زادنامِ فن لنگفلد

‫به خواهرش نوشت که چطور ‫پنج سال قبل، یعنی در می 1783،

‫و فقط بدین منظور که شارلت بشنود

‫نقشه‌ی زندگی آینده‌اش را بر بالای آب‌ها ‫فریاد کرده است

‫بله، او به ازدواج با ‫فردریش فن بلویتز تن می‌دهد

‫تا شارلت و مادرش را از نظر ‫اقتصادی در حاشیه امنی قرار دهد

‫اما همچنان بنای آن دارد که تحت یوغ ‫ازدواج اجباری زندگی مستقلی را پی بگیرد

‫جشن‌هایی را ترتیب دهد و پذیرای ‫هنرمندان و شاعران بزرگ باشد

‫مهم‌تر از همه اینکه، خواهرش هرگز ‫نباید او را تنها بگذارد

‫به روح آب خروشان قسم بخور!

‫قسم می‌خورم! به روح آب خروشان سوگند!

‫فقط تو می‌دانی که بلویتز ‫را تنها با وجود تو در قلبم

‫به عوان خواهر و مونس، پذیرا خواهم شد

‫چنین کردم، اما از آن هنگام روح ‫من از فردوسِ عشق بیرون افتاده

‫دلتنگ تو ام، هرروز و هرروز دلتنگ تو ام

‫و مشتاق ام تا تو و مرد ‫انگلیسی سرخ‌پوش را ببینم

‫پی‌نوشت:

‫ببخشید. می‌دانم که مردی اسکاتلندی‌ست

‫اما هنگامی که کارلین در وایمار به دیدار ‫خواهرش رفت، فاجعه پیشاپیش رخ نموده بود

‫کمی پُرس و جو کردم

‫آقای هِرُن دیروز به برلین رفته

‫می‌خواد به هند بره و زندگی قهرمانه‌اش رو ‫به مثابه یک سرباز پی بگیره

‫در نامه خداحافظیش همه‌چیز رو ‫با طول و تفضیل توضیح داده بود

‫- آدم باورش نمی‌شه! ‫- باید باورش بشه

‫اگر باور نکنه، اون‌وقت باید ‫به دیگر حدسیات میدون بده

‫لولو، حقیقت اینه که، جناب آقای اسکاتلندی ‫شما رو قال گذاشته

‫شاید برات شعرهای انگلیسی قشنگ‌قشنگ ‫نوشته باشه

‫یا بخواهد موقعی که برگشت ‫باهات دیدار بکنه، اما...

‫کجا می‌ری، فرزندم؟

‫پوزش می‌خوام. اجازه بدید برم، عمه جان

‫باید دمی با خودم خلوت کنم، لین

‫شارلت هنوز هم قدر خودش رو نمی‌دونه

‫در دلبری از جامعه و عموم ‫هیچ بلندپرواز نیست

‫این امر تحسین‌برانگیزیه، ‫اما خیلی نویدبخش نیست

‫شاید لازم باشه که یک نفر تشویقش کنه

‫آره

‫این دختر حرف‌های زیادی برای گفتن داره

‫درسته، سخنور چنان قابلی نیست

‫بذله‌گویی برگ برنده‌ش نیست

‫اما کردارش... خودش رو دست کم می‌گیره

‫شماها اشتباه فکر می‌کنید. ‫من به خاطر کاپتان ناراحت نیستم

‫- پس چی؟ ‫- فقط خیلی خجل شدم

‫مامان من رو فرستاد این‌جا، ‫اون‌همه لباس برای من خریدید

‫شوهرت هم خرید، مثلا قرار بود ‫یک شوهر سرسنگین پیدا کنم

‫اما حالا از پس نگه‌ داشتن ‫یک سرباز انگلیسی هم برنمی‌آم

‫- یعنی او رو دوست نداشتی؟ ‫- نه

‫به خداوندی خدا، نه

‫اما خب، زنش می‌شدم

‫اگر رایم رو می‌زدید که «باهاش ازدواج ‫کن، بهتر از این نصیبت نمی‌شه» راضی می‌شدم

‫ما هیچوقت همچین کاری نمی‌کنیم

‫باید یکی رو بیابی که دوستش داری. ‫یک کسی که خوشحالت کنه

‫- گمون نکنم من جنم عشق ورزیدن رو داشته باشم ‫- چرا؟

‫فقط دعا می‌کنم شوهری نصیبم شه ‫که کمی شبیه پدرمون باشه

‫عزیز من

‫پدرمون مردی بود مستمند و علیل. ‫زمین‌گیر بود

‫ مهربون بود و قشنگ حرف می‌زد... ‫درباره همه‌چیز

‫مردم، طبیعت...

‫نه مثل آدم‌های شرور دادگاه

‫که همه‌چیز رو قضاوت می‌کنند ‫و هر کلمه رو می‌سنجند

‫تا حالا در وایمار مرد مجردی رو ندیدی که ‫ازش خوشت بیاد؟

‫در روز بازگشت به خانه

‫کارلین نامه‌ای را روی میز خواهرش یافت ‫مربوط به دو هفته‌ی پیش

‫از طرف آقای فردریش شیلر-نامی

‫که به شارلت گفته بود، پس از ‫دیدار نخستین‌شان پای پنجره

‫چند مرتبه‌ای سراغ او را گرفته، ‫و می‌داند که او کی‌ست

‫و برای دیدار دوباره ‫چشم‌به‌راه گوشه‌ی چشمی است

‫کارلین بدون درنگ پاسخی ‫برای او نوشت

‫آقای فردریش شیلر، وایمار، آم فرانپلن

اقای شیلر عزیز، شما مرا نمی‌شناسید

‫اما من یادداشتی را که برای خواهرم فرستادید ‫روی میز یافتم

‫و به خود اجازه دادم تا آن را بخوانم

‫به نظر من هر دوی شما با هم خواهید ساخت

‫اندکی نگران خواهر کوچکم هستم

‫می‌توانی کمی از او مراقب کنی؟

‫فراو فن اشتاین، ‫رخصت می‌خواهم...

‫تا فراولین لنگفند را، همراه دختران جوان، ‫و البته در موافقت با شروط شما

‫به گردش عصرگاهی ببرم

‫به او نگو که من برایت نامه‌ای نوشتم

‫اما اگر خواستی می‌توانی در رودل‌اشتات ‫با ما دیدار کنی

‫مادرمان، که کنار من ‫و شوهرم زندگی می‌کند

‫از دیدن شاعری نامی چون شما، ‫که نمایشنامه‌ی "دزدان"ش

‫او را اندکی نیز بدنام ساخته، مشعوف خواهد شد

‫رودل‌اشتات به فاصله سفری یک روزه ‫در جنوب این ناحیه واقع شده است

‫و دوک‌نشینی کوچک و باصفاست

‫می‌توانید به آن‌‍جا بیایید و ‫باخود شور و حالی بیاورید

‫منبت‌کاریه،چاپ برجسته

‫اجازه می‌ده کنتراست بیشتر ‫و فضاهای تیره‌ بزرگ‌تر بشن

‫شارلت، به این حروف ‫نگاه کن، دیدوئه، مال فرانسه‌ست

‫خیلی شفافه

‫نگاه کن

‫انقلابی به پا کرد. شفافیتش ‫باعث می‌شه راحت‌تر خونده بشه

‫بعد از چاپ این‌شکلی می‌شه

‫خیال کن یک روز همه سواددار می‌شدند، ‫می‌فهمیدند و کتاب می‌خریدند

‫و دست‌شون به کتاب می‌رسید

‫اون روز که بیاد کتاب‌ها در دسترس ‫همه قرار می‌گیرند

Beloved Sisters subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left