The first 200 lines.
دلسوزانه تو را از نیمهی تاریک شیلر بیم میدهم
- هیچ خوابیدی؟ - تو پوست خودم نمیگنجم
بگیر بخواب
کالسکه خیلی تکونتکون میخوره. مگه میشه خوابید!
برام نامه بنویس
نلی، مرغها رو ببر تو آلونک
یالا
لولو
چه سفر دشواری
به وایمار که برسم خوشحال میشم
خواهران محبوب
خانمها عیبی نداره من یک نخ سیگار دود کنم؟
نه، من خودم هم دوست دارم دود کنم
در پاییز 1787 شارلت فن لنگفلدِ جوان
به خدمت مادرخوانده خود رسید
او به مرکز دوکنشین ساکسونی-وایمار فرستاده شد
به این امید که عمهاش، شارلت آلبرتاین ارنشتاین فن اشتاین
از او ندیمهای بسازد
- بفرمایید؟ - شارلت فن لنگفلد. دعوت داشتم
برو به سمت ورودی کناری
مارشتالشتراز
بار و بنهاش هم هست
مُراد قلبی مادرش این بود که او...
جوانی نجیبزاده و ثروتمند را برای خود بیابد
شارلت را دختری میدانند مطیع
که فقط آنچه را میگوید و به کار میبنند که از او خواسته شده
- پیراموس! - اون پیراموسه!
همون شیری که پرده خونآلود به دهن گرفته؟
فراو فن اشتاین، ستارهای درخشان در عمارت دوک کارل آگست
که از عزیمت سال گذشتهی...
دوست خود، که شاعری نامدار بود، به ایتالیا سخت بیتابی میکرد
مدئا، داره بچههاش رو میکُشه!
مدئا بچههاش رو میکشه
نخست با فرزندخواندهش سردی مینمود
شارلت تمامی زمستان را به یادگیری آداب برخورد با...
جامعه ادبا، موسیقی، و جشنهای عمارت گذارند
بهار که رسید، دعوتنامههای بسیاری داشت، بیشترشان را پذیرفت
بسیار رقصید و در گفتگوهایی لطیف حضور یافت
اما زندگی او را به کجا و به سوی که میبُرد
روز اولی که اینجا آمده بود دلش قرصتر از حالا بود
لحن نامههایش تغییر کرد
احترام او نسبت به جامعه اشراف به خوارشماری، و ملاحضهکاریاش به تنهایی بدل شد
در بهار 1788
تنها یک کاپتان مجرد اسکاتلندی مانده بود که محبت خود را از هر سو نثار او میکرد
کارلین عزیز و دلبندم
باید حادثهی خاکسپاری دروغین فراو فن ورتهازن را برایت گزارش کنم
همسر جوان آقای فن ورتهازن پیر، عصرگاهی در جشنی، حال خوشی داشت
ظهر روز بعد، خبر فوت ناگهانی او به گوش همسرش رسید
پیرمرد شتابان به خانه رفت و همسرش را، از قرار، برای جلوگیری سرایت بیماری
پیشاپیش در تابوت یافت
گریست، او را در همان تابوت بسته به معرض تماشا گذاشت
و سه روز بعد دفنش کرد
اما خواهر او متوجه شد که مارکی فن برنباخ-نامی...
که در این چند هفته آخر با فراو فن ورتهازن بسیار عیاق مینمود
به یکباره ناپدید گشته است، همانطور که نیمی از جامههای زن جوان!
وقتی که فرار این زوج فاش گشت و گور را گشودند
به جای زن، عروسکی بزرگ
در آن یافت شد
این حادثه در پشت پرده ستایش شده
ذوقی بین المللی را به نمایش میگذارد
افزون بر اینها، همچون گنج بادآوردهای از ابتکارات است
که به وقت ضرورت راه فرار از ازدواجی ملالتبار را پیش پای انسان میگذارد
متوجه شدید؟
کسی راه رو بلده؟
کسی صدام رو میشنوه؟
من گم شدم. شما میدونید میدان بازار کجاست؟
البته
انتهای خیابان، بپیچید به چپ
از کوچهی تاریکی که به سمت کلیساهای قدیمی میره...
چطور ممکنه؟
من از این راه اومدم
و حالا اینجا ام
نه، اونطرف
- کجا؟ - اون طرف
نه، کنارش. اونجا.
یعنی خانمها هم بلدند نقشه بخونند؟
یعنی به درک استراتژیک و اراده خلاقهی یک مرد نیازی نیست؟
شبیه به اون چیزی برای جنگ به پا کردن لازمه؟
درسته
اشتباه میکنید، ما اینجا نیستیم
شما هم اشتباه میکنید، وگرنه گم نمیشدید
درسته. تسلیم میشم و گوش میکنم
اگر اشتباه کردید، شما رو مقصر میدونم
البته اگر تونستید راه برگشت رو پیدا کنید!
بانو امر کردند که خانمِ فرزندخوانده فورا در سالن حاضر بشن
اگرچه به دلیل نَبودِ عمارتی باغدارِ اجارهای در این شهر
کل فصل رو در کنار یک دارالمجانین به سر خواهیم برد
فرزند عزیزم، باز هم دلیل نمیشه طوری رفتار بکنی
که رهگذرها خانهی ما رو با اون مرکز اشتباه بگیرند
و البته که اگر بانوی بلند-مرتبهای مثل تو باهاشون مثل کلفت آشپزخونه حرف بزنه
چنین اشتباهی هم خواهند کرد
مهمتر از همه، لولو
تا وقتی که مردی جلوی خانه ایستاده، هیچوقت با مردی که پشت خونه ایستاده لاس نزن
به کاپتان بگو تشریف بیارند
امکانش هست که فراولین فن لنگفلد رو برای گردشی در...
بیشهی "گُلز" بیرون ببریم؟
"گْهُلز" کاپتان
- گِهولز؟ - گْهلز
بهار 1788، رودلاشتات
به لطف لولوی عزیز، بابت رهنمودش در باب صحنهسازی مرگ
برای گُریز از ازدواجی ناخواسته
اما زندگی با بلویتز آنقدرها هم بد نیست
دستکم، این آزادی را به من میدهد تا به زودی برای دیدن تو راهی وایمار شوم
به سوگند پنهانیمان خیلی فکر کردم، لولو
همان سوگندی که پنج سال پیش در میان همهمهی آبشار شافهاوزن بر زبان راندیم
کارلین فن بلویتز (نام خانوادگی شوهر) با زادنامِ فن لنگفلد
به خواهرش نوشت که چطور پنج سال قبل، یعنی در می 1783،
و فقط بدین منظور که شارلت بشنود
نقشهی زندگی آیندهاش را بر بالای آبها فریاد کرده است
بله، او به ازدواج با فردریش فن بلویتز تن میدهد
تا شارلت و مادرش را از نظر اقتصادی در حاشیه امنی قرار دهد
اما همچنان بنای آن دارد که تحت یوغ ازدواج اجباری زندگی مستقلی را پی بگیرد
جشنهایی را ترتیب دهد و پذیرای هنرمندان و شاعران بزرگ باشد
مهمتر از همه اینکه، خواهرش هرگز نباید او را تنها بگذارد
به روح آب خروشان قسم بخور!
قسم میخورم! به روح آب خروشان سوگند!
فقط تو میدانی که بلویتز را تنها با وجود تو در قلبم
به عوان خواهر و مونس، پذیرا خواهم شد
چنین کردم، اما از آن هنگام روح من از فردوسِ عشق بیرون افتاده
دلتنگ تو ام، هرروز و هرروز دلتنگ تو ام
و مشتاق ام تا تو و مرد انگلیسی سرخپوش را ببینم
پینوشت:
ببخشید. میدانم که مردی اسکاتلندیست
اما هنگامی که کارلین در وایمار به دیدار خواهرش رفت، فاجعه پیشاپیش رخ نموده بود
کمی پُرس و جو کردم
آقای هِرُن دیروز به برلین رفته
میخواد به هند بره و زندگی قهرمانهاش رو به مثابه یک سرباز پی بگیره
در نامه خداحافظیش همهچیز رو با طول و تفضیل توضیح داده بود
- آدم باورش نمیشه! - باید باورش بشه
اگر باور نکنه، اونوقت باید به دیگر حدسیات میدون بده
لولو، حقیقت اینه که، جناب آقای اسکاتلندی شما رو قال گذاشته
شاید برات شعرهای انگلیسی قشنگقشنگ نوشته باشه
یا بخواهد موقعی که برگشت باهات دیدار بکنه، اما...
کجا میری، فرزندم؟
پوزش میخوام. اجازه بدید برم، عمه جان
باید دمی با خودم خلوت کنم، لین
شارلت هنوز هم قدر خودش رو نمیدونه
در دلبری از جامعه و عموم هیچ بلندپرواز نیست
این امر تحسینبرانگیزیه، اما خیلی نویدبخش نیست
شاید لازم باشه که یک نفر تشویقش کنه
آره
این دختر حرفهای زیادی برای گفتن داره
درسته، سخنور چنان قابلی نیست
بذلهگویی برگ برندهش نیست
اما کردارش... خودش رو دست کم میگیره
شماها اشتباه فکر میکنید. من به خاطر کاپتان ناراحت نیستم
- پس چی؟ - فقط خیلی خجل شدم
مامان من رو فرستاد اینجا، اونهمه لباس برای من خریدید
شوهرت هم خرید، مثلا قرار بود یک شوهر سرسنگین پیدا کنم
اما حالا از پس نگه داشتن یک سرباز انگلیسی هم برنمیآم
- یعنی او رو دوست نداشتی؟ - نه
به خداوندی خدا، نه
اما خب، زنش میشدم
اگر رایم رو میزدید که «باهاش ازدواج کن، بهتر از این نصیبت نمیشه» راضی میشدم
ما هیچوقت همچین کاری نمیکنیم
باید یکی رو بیابی که دوستش داری. یک کسی که خوشحالت کنه
- گمون نکنم من جنم عشق ورزیدن رو داشته باشم - چرا؟
فقط دعا میکنم شوهری نصیبم شه که کمی شبیه پدرمون باشه
عزیز من
پدرمون مردی بود مستمند و علیل. زمینگیر بود
مهربون بود و قشنگ حرف میزد... درباره همهچیز
مردم، طبیعت...
نه مثل آدمهای شرور دادگاه
که همهچیز رو قضاوت میکنند و هر کلمه رو میسنجند
تا حالا در وایمار مرد مجردی رو ندیدی که ازش خوشت بیاد؟
در روز بازگشت به خانه
کارلین نامهای را روی میز خواهرش یافت مربوط به دو هفتهی پیش
از طرف آقای فردریش شیلر-نامی
که به شارلت گفته بود، پس از دیدار نخستینشان پای پنجره
چند مرتبهای سراغ او را گرفته، و میداند که او کیست
و برای دیدار دوباره چشمبهراه گوشهی چشمی است
کارلین بدون درنگ پاسخی برای او نوشت
آقای فردریش شیلر، وایمار، آم فرانپلن
اقای شیلر عزیز، شما مرا نمیشناسید
اما من یادداشتی را که برای خواهرم فرستادید روی میز یافتم
و به خود اجازه دادم تا آن را بخوانم
به نظر من هر دوی شما با هم خواهید ساخت
اندکی نگران خواهر کوچکم هستم
میتوانی کمی از او مراقب کنی؟
فراو فن اشتاین، رخصت میخواهم...
تا فراولین لنگفند را، همراه دختران جوان، و البته در موافقت با شروط شما
به گردش عصرگاهی ببرم
به او نگو که من برایت نامهای نوشتم
اما اگر خواستی میتوانی در رودلاشتات با ما دیدار کنی
مادرمان، که کنار من و شوهرم زندگی میکند
از دیدن شاعری نامی چون شما، که نمایشنامهی "دزدان"ش
او را اندکی نیز بدنام ساخته، مشعوف خواهد شد
رودلاشتات به فاصله سفری یک روزه در جنوب این ناحیه واقع شده است
و دوکنشینی کوچک و باصفاست
میتوانید به آنجا بیایید و باخود شور و حالی بیاورید
منبتکاریه،چاپ برجسته
اجازه میده کنتراست بیشتر و فضاهای تیره بزرگتر بشن
شارلت، به این حروف نگاه کن، دیدوئه، مال فرانسهست
خیلی شفافه
نگاه کن
انقلابی به پا کرد. شفافیتش باعث میشه راحتتر خونده بشه
بعد از چاپ اینشکلی میشه
خیال کن یک روز همه سواددار میشدند، میفهمیدند و کتاب میخریدند
و دستشون به کتاب میرسید
اون روز که بیاد کتابها در دسترس همه قرار میگیرند
No comments yet. Be the first to leave one.