The first 200 lines.
تقديـــــــــم ميكند mzkh
! زود باشين . دنبالم بياين
! بُكُشيدش
! كماندارا . ما رو پوشش بدين
! بله قربان - . بقيه . دنبالم بياين -
! بُكُش
! من همه ي شما رو ميكشم
حرومزاده
ميكشمت
حرومزاده
عاليجناب . حالتون خوبه ؟
! سو" ، بيا از اينجا بريم"
ما" ، پشت سرم بمون . "يوان" ، با من بيا"
! چشم ، قربان
! حرومزاده
حروم زاده
! حرومزاده
حروم زاده
! "ما"
يوان" ، شاهزاده رو ببر يه جاي امن"
! "سو"
! برو
عاليجناب
متأسفم ، "سو" به هلاكت رسيد
اون مرده ؟ تو مطمئني ؟
"يه تيم نخبه ببر براي پيدا كردن ژنرال "سو
! چه مرده چه زنده . من اون اينجا ميخوام
بله ، قربان
! سو" برگشته"
سربازان . ببريدش پيش دكتر
چشم ، قربان
برادر عزيزم
عاليجناب . كلونل "ما" و من برگشتيم
سو" . تو فوق العاده بودي"
بشين
ممنونم
"سو"
تو جونمو نجات دادي
... من از امپراتور خواستم
... كه تو رو فرماندار "هوبي" بكنه
از توجه شما سپاسگزارم
ولي من نميتونم همه ي اين افتخار رو از آن خودم بدونم
يوان" سزاوارتره"
... ميدونم كه "يوان" برادر شيري توئه
و برادر خوني همسرت ...
ولي اون بيش از حد بي پرواست
تو بايد كنترلش كني
اميدوارم قبول كني
! دوستان
ژنرال "سو" باعث و باني پيروزي هاي بيشماري شدند
دشمنان در برابر شمشيرش سر تعظيم فرود آوردن
! بياييد به افتخار پيرزيمون بنوشيم
! به سلامتي
ما" اين براي توئه"
! نميتونم قبول كنم
! يه شمشير عالي لايق يه جنگجوي عاليه تو دوستش نداري ؟
نه
معلومه كه دارم
پس اون مال توئه
ممنونم
ازش درست استفاده كن
حتماً ! قول ميدم
چرا نمينوشي ؟
يه جنگجو بايد هواي نوشيدنش رو داشته باشه
يك جرعه به خاطر پيروزيمون چيزي نميكنه
من ازشون ميخوام كه بيان باهات بنوشن
اينجا با وجود تو ، به من نيازي نيست
تو برادر مني . اونا بهت احترام ميذارن
وقتي من رفتم تو بايد مسئوليت سربازها رو به عهده بگيري
چرا ؟
به زودي ترفيع ميگيري . عاليجناب ؟
! چرند نگو
من تصميم گرفتم برم خونه
چي ؟ تو يه نبرد بزرگ رو فتح كردي
الآن تو ، تو اوجي . نبايد همه چيز و بذاري و بري
ديگه تصميم رو گرفتم . فردا ميرم
حقيقتاً ، تو براي نبردها مناسبتري
... من از شاهزاده درخواست كردم
... كه تو رو فرماندار كنه
شاهزاده منو آدم حساب نميكنه
ميدونم
... ولي اگر من اينجا نباشم
اون ديد متفاوتي نسبت به تو خواهد داشت ...
از وقتي كوچيك بوديم من هميشه چيزايي رو بدست آوردم كه تو نميخواستيشون
من احساس يه مرد رو ندارم
. ما باهم بزرگ شديم من همه چي رو باهات تقسيم كردم
تو واقعاً نميخواي فرماندار بشي ؟
من به دنبال كمال مطلوب در ووشو هستم
... و ميخوام مدرسه ي شخصي م رو راه بندازم
كه بتونم به بقيه آموزش بدم ...
... وقتي تمرينات ووشو م رونق بگيره
معني واقعي زندگي رو ميفهمم ...
... آرزوي ديگه م
... اينه كه يه خونواده با "يينگ" تشكيل بدم ...
و در آرامش باهم زندگي كنيم ...
تو و خواهر كوچيكم... يه خونواده ؟
"سو"
! آرزوي بهترينها رو براي شما دو تا دارم
تو هميشه خيلي مهربون بودي
... يه روزي
جبران ميكنم ...
! بسيار خوب
مهمونا ميان به ديدن پدر و مادرم
پدر و مادرم اينجا نيستن
... به مهمونا ميگم بشينن
بعد براشون چاي ميريزم ...
! يه بار ديگه
! مار
! يه مار ! روي پاته
! دروغ گفتي
نگاش كن . مامان شدي ولي هنوزم اينهمه شلوغ پلوغ ميكني
تو اصلاً به ما توجه نميكني
همه ي روز رو ووشو تمرين ميكني
كي به تو توجه نميكنه ؟
مامان ! بابا ! پس من چي ؟
! كمك ! نجاتم بده
چه خبره ؟
ميخوام بازي كنم
... شما دو تا پدر و مادرين
ولي مثل بچه هاي ديوونه رفتار ميكنين ...
پدر
بابابزرگ
"فنگ"
بيا بغلم
بابابزرگ
خوش گذشته بهت ؟
يه خبري دارم
يوان" داره مياد ملاقات"
برادرم داره مياد خونه ؟
! بابابزرگ
... بعد اين همه سال
ميدونستم يه روزي برميگرده ...
يينگ" ، بيا بريم دنبال بهترين شراب"
بايد جشن بگيريم
پسرم
يوان" حالا يه فرمانداره"
من حدس ميزنم اين قضيه فراتر از يه مراجعت به خونه باشه
بايد حواست جمع باشه
پدر ، شما بيخودي نگرانين
هنوزم دارين به پدر واقعيش فكر ميكنين ؟
يوان" هرگز كلمه اي درباره ي اون نگفته"
اون ميدونه چرا شما پدرش رو كشتين
به زبون نياوردن معنيش فراموش كردن نيست
شما مثل بچه هاي خودتون اون و "يينگ" رو بزرگ كردين
يينگ" همسر منه . ما يك خانواده هستيم"
قاعدتاً خشم و كينه اي وجود نداره
دلنگراني ديگه بسه
اميدوارم حق با تو باشه
! ممنونم
! ممنونم ! از اين طرف لطفاً
! ممنون
! ممنونم
! زود ، زود مدرسه ي بابا امروز باز ميشه
ميخوام رقص شير رو تماشا كنم
كالسكه رو پايين بياريد
كالسكه رو بلند كنيد
هنوزم منو به ياد مياري ؟
البته . تو تنها برادر مني
فنگ" . اين عمو "يوان"ه"
فنگ" كوچولو"
تو پسر "سو" هستي
بايد خيلي شجاع باشي
پدر خيلي دلش برات تنگ شده
جداً ! پس بيا روز تولدش رو جشن بگيريم
بايد يه چيزي بهت بگم - بذار واسه فردا -
! بيا
ما سه تايي مون مثل يه خونواده ميمونيم
پدر عزيزم
تولدتون مبارك
زمان سنجي ت حرف نداره
دل همه برات تنگ شده
ما خيلي خوشحاليم كه اومدي خونه
"پدر ، من بابت بزرگ كردن من و "يينگ ...
كاري براتون انجام ندادم ...
حال من روز به روز بدتر شده
روزگار تاوانش رو گرفته
من خيلي روزهاي خوشي ندارم
... اما هر روز براي بازگشت بي خطرت
دعا ميكردم ...
بيا
چيزاي زيادي داريم كه بهشون برسيم
! بيا
! بابابزرگ
اون من بودم كه پدرت رو كشتم
سو" تو رو به عنوان برادرش دوست داره"
خونواده ي اونو ناديده بگير
پدر
خود "سو" خيلي براتون اهميتي نداره ، پسر خوني تون ؟
پدرت خودش رو توي مكتب پنج مشت زهرآگين" غرق كرده بود"
اون به شرّ روي آورد و آدماي بسياري رو كشت
تو
من بايد جلوش رو ميگرفتم
من "پنج مشت زهرآگين" رو تكميل كردم
... فكر كردي من فراموش ميكنم
كه پدرم رو به قتل رسوندي ؟ ...
... بعد از اينكه كشتيش
من رو به اجبار پسر خودت كردي ...
... گفتي كه دنيا
پدرم رو مستحق مرگ دونسته ...
درسته ؟
No comments yet. Be the first to leave one.