The first 200 lines.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
«موی خرس»
«موی خرس»
خانم، مشتاقانه منتظرم همه خبرهای مربوط بهت رو بشنوم.
رفیق، واقعاً سخت بود.
نمیدونم چطوری راضیش کنم برگرده به مدرسه.
از پسِ این سختی برمیای.
بابا، خیلی خستهام.
نگران نباش. یکم استراحت کن.
من خودم ردیفش میکنم.
باشه.
ممنونم.
خواهش میکنم، واقعاً.
مواظب خودت باش.
خیلهخب.
«توری»؟
گشنته؟
نه.
چیزی برات بیارم؟
یه لیوان آب؟
فقط خستهام.
فکر کنم دیگه برم بخوابم.
من صبح زود بیدار میشم تا نقاشی بکشم.
ولی اصلاً نگران من نباش.
اگه خستهای، تخت بگیر بخواب.
قبوله؟
منم.
خودت میدونی باید چیکار کنی.
سلام «توری».
من پدربزرگتم، اتاق بغلیام.
فقط داشتم فکر میکردم کی میخوای بیدار شی.
امیدوار بودم بیرون توی یه کاری بهم کمک کنی.
ولی شاید به استراحت بیشتری نیاز داشته باشی.
در هر صورت، اگه حس کردی از پسش برمیای،
من بیرون جلوی خونهام.
باشه؟
فعلاً.
خب، همه این چوبها رو خودت درست میکنی؟
من چوب درست نمیکنم.
فقط ارهشون میکنم.
درخت بیشتر کار رو انجام میده.
واقعاً؟
آره، واقعیه.
مال بابام بود.
پوست خرسه.
بفرما. میتونی بهش دست بزنی.
حس عجیبی داره.
این رو از اون به ارث بردم، بعد از اینکه یه شب...
توی جنگل و کنار تلهها گذروندم.
به نظر کار لذتبخشی نمیاد.
چند سالت بود؟
دقیقاً همسن تو، ۱۶ سال یا همین حدودا.
آره، کی میدونه کدوم لحظههاست که از آدم اون شخصیتی رو میسازه که...
قراره در آینده بهش تبدیل بشه؟
اون شب یکی از لحظات خاص زندگی من بود.
یکی اونجا داره از صبحانهاش لذت میبره.
بیا.
یه نگاهی بنداز.
دقیقاً همونجا.
میبینیش؟
لعنتی، خوردم به یه گرهِ چوبی.
لعنت به این پیچهایِ رزوهدار.
میرن تو دلِ چوب و دیگه دلشون نمیخواد بیان بیرون.
میدونی چیه؟
حصار میتونه منتظر بمونه.
یه جایِ بهتر داریم که بریم.
از بینِ چارچوبِ چوبی.
ادامه بده.
خوبه.
اگه میتونی ادامه بدی، باید بهم بگی.
آمادهای امتحانش کنی؟
پدربزرگ، من نمیتونم اینجور چیزا رو برونم.
فکر کردن رو بس کن، دستهها رو بگیر و برون.
من حتی نمیدونم چطوری باید هدایتش کنم.
این پدال گازه.
اینم ترمزه.
دستات رو هم اینطوری میذاری.
حله؟
کلش همینه.
فکر کنم بتونم انجامش بدم.
دیدی؟ کاری نداره که.
و بعدش میاریش بیرون.
خب.
چیزی میبینی؟
رد پا.
آره.
رد پای یه خرگوش صحراییه.
خرگوش صحرایی حیوونیه که بنده عادته.
مدام از همون مسیر همیشگی میره و میآد.
میبینی که خرگوشه میره تو و میاد بیرون.
از توی راهرو، تو جاهای مخفی.
چهار انگشت از زمین فاصله داره.
خب، حالا خوب شد.
تو ذاتاً بااستعدادی.
حالا یه تونل میسازیم که باعث بشه از توی حلقهمون رد بشه.
دقیقاً همینطوری.
چرا این کار رو کردی؟
تا بدونیم که مال منه.
داره فرانسوی حرف میزنه!
کی فکرش رو میکرد؟
بیا جلو، انجامش بده.
تسلیم نشو.
آره، دقیقاً همینطوری.
حالا دیگه متوقف نشو.
«همینطور توش هیزم بریز.»
«داری به چی نگاه میکنی؟»
«دریاچهی بزرگیه.»
«بیشتر شبیه یه هزارتوعه.»
«و چون دقیقاً روی خط مرزیه،»
«بعضی وقتا یه سری آدم ازش رد میشن.»
«و همیشه هم نیتشون خیر نیست.»
«در واقع، توی زمستون من تنها کسیام که اینجا رو میپاد.»
«این بیرون هیچکس جز من و تو نیست.»
«قرار نیست کل شب رو اینجا زیر آسمون باز بمونیم،»
«مگه نه؟»
«فکر کردم شاید این کار رو بکنیم، اما...»
«نه. نمیتونیم.»
«آخه چرا؟»
«لطفاً ازم نخواه که شب رو این بیرون بمونم.»
من از اونایی نیستم که بلد باشن توی طبیعت زنده بمونن.
من فقط یه بازندهام که درس و مشق رو ول کرده.
این حقیقتِ تو نیست، «توری».
دست از تلاش برای نشون دادن یه تصویر متفاوت از هر چیزی که به من مربوطه بردار، باشه؟
تو نمیفهمی.
باشه.
این موضوع فراتر از توانته.
درکش میکنم.
فکر کنم گیر افتادیم.
فکر کنم شاید بتونم...
صبر کن، صبر کن، صبر کن.
واسه همینه که زمستونا ریش میذارم.
متأسفم.
فکر کردم از پسش برمیام.
معمولاً باید از توی چاله درش بیاریم.
وقتی اینطوری گیر میکنه.
اینجا خیلی از کمک دوریم.
بیا.
فقط بلندش میکنیم.
۱، ۲، ۳، بلند کن.
خوبی؟
این منو یاد خاطرات میندازه.
«توری»؟
پدربزرگ، من هیچ فایدهای ندارم.
با خودت اینکار رو نکن.
چیکار کنم؟
من مثل تو نیستم. نمیتونم پابهپات بیام.
من از اون آدمایی نیستم که از زندگی تو جنگل سر در بیارم.
تو «توری» هستی، و هر چیزی که به ذهنت برسه رو میتونی یاد بگیری.
خب، این دیگه قضیه رو تموم میکنه.
«مغزم بدجوری بهم ریخته.»
«اصلاً روحت هم خبر نداره.»
«چه ترسهایی به جونت افتاده؟»
«چه بلایی سر اون دختربچهای اومد که همیشه اینطرف و اونطرف میدوید و با ابزارام بازی میکرد؟»
«هیچجوره نمیشد جلوش رو گرفت.»
«توری.»
«ما هیچوقت تسلیم نمیشیم.»
«نه ما، نه اینجا.»
«باد و سرما هیچوقت تمومی ندارن.»
«پس ما هم تسلیم نمیشیم.»
«حله؟»
«یالا راه بیفت. بهت نیاز دارم.»
«کسی اینجاست؟»
«داداشم، نفس نمیکشه.»
«همینجا منتظر بمون.»
افتاد توی یخها.
توری، اینجا امنه.
کیف کمکهای اولیه رو بیار.
توری؟
کیف کمکهای اولیه.
کیف تجهیزات.
توری، کیف تجهیزات.
باشه.
مایلز حالش خوبه؟
هی، هی، باید بیدار بمونی.
سعی کن با اورژانس تماس بگیری.
آنتن نمیده.
باید گرمشون کنیم.
مخزن سوخت رو بیار.
میبریمشون به جزیره.
باید به بدن لختش گرما برسونیم.
آب رو بجوشون.
اجاق توی کیف وسایله.
این کافی نیست.
داریم از دستش میدیم.
باشه.
هی، حواست با منه؟
آره.
خوبه.
من و تو میریم به کلبهی من
تا یه آتیش حسابی راه بندازیم.
حله.
لباسات رو بپوش.
تو اینجا پیش برادرش بمون.
قبل از فردا برمیگردم.
نه، تنهایی از پسش برنمیآم.
چرا، میتونی.
باشه؟
فقط همینجا بمون و آتیش رو روشن نگه دار.
این گرم نگهت میداره.
تو از پسش برمیآی.
No comments yet. Be the first to leave one.