The first 195 lines.
SANDS Movie
وای. خیره کنندهست.
اوه.
ریچل.
ریچل!
- خوبی؟ - وای، خدای من.
- میخوای عوض کنیم؟ میتونیم عوض کنیم. - این چه کوفتی بود؟
- میدونم. - اوه.
- میخوای من رانندگی کنم؟ - ببخشید، نه، خوبم.
- آره. - وای، خدای من، ببخشید.
فقط میشه باهام حرف بزنی که دوباره خوابم نبره؟
آره، باشه. باشه. اوم...
اوه، شعبه اصلی کولدیز توی شهر بعدی توی راهه.
- هوم؟ - آره.
- کولدیز؟ من... - چی، توی اورگن کولدیز نداشتید؟
خب، ولی اسم کولدیز رو که شنیدی، مگه نه؟ همون مغازه کاسترد یخ زده؟
- نه. - داداش، شوخی میکنی؟
لری پول چی، مؤسس کولدیز رو چطور؟
چطوری باید مؤسس بستنی فروشی ای رو بشناسم که تا حالا اسمش رو نشنیدم؟
منظورم اینه که، اون سه تا زن رو هم کشته...
در ضمن کاسترده... بستنی نیست.
یا خدا، چطوری؟
- طرز تهیهش با بستنی فرق داره. - نه.
فکر کنم تخم مرغ بیشتری میزنن. فکر کنم بیشتر با خفه کردن بوده.
یه پادکست درباره لری پول هست...
که درباره زنی حرف میزنه که اون اوایل دهه ۹۰ سعی کرده بود بکشتش...
و اون زنه انگار هشت ماهه باردار بوده...
و اون فقط از تمام اون کارهای لعنتی ای میگه که برای زنده موندن مجبور شده بکنه.
منظورم اینه که، چه... چجور کارهای لعنتی ای؟
داخل کامیونش بودم. داشت من رو از یه بزرگراه خلوت میبرد.
همون موقع بود که چشمم به یه لنگه کفش خیلی کوچیک جلوی پاهام افتاد.
یه کفش باربی. پیش خودم گفتم حتماً دختر داره...
برای همین بهش گفتم که یه دختر توی راه دارم.
باردار بودم. مدام بهش یادآوری میکردم : «من حاملهم.»
بعد تابلوی یه استراحتگاه رو دیدم.
پرسیدم میشه نگه داری؟
اون هم... اون فقط دستش رو دراز کرد و گلوم رو برید.
داغیِ خونی که... که داشت ازم میرفت رو حس میکردم.
و چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود که وقتی خون زیادی از دست میدی...
ممکنه واقعاً احساس سرخوشی کنی.
اوم...
همون حسی بود که روز عروسیم داشتم.
بیشتر از اینکه شبیه دمِ مرگ باشه، تقریباً شبیه عشق بود.
و بعد لری من رو کنار جاده پرت کرد.
همش داشتم فکر میکردم...
«اگه چشم هات رو ببندی... همینجا میمیری.»
پس بلند شدم.
در حالی که گلوم رو با دست گرفته بودم، کنار جاده راه افتادم.
و کم کم اون حس سرخوشی کمتر شد، و بیشتر حس ذوب شدن داشتم...
انگار داشتم محو میشدم...
ولی در عین حال، انگار داشتم توی مسابقه ماراتن میدویدم.
و داشتم برنده میشدم. داشتم برنده میشدم.
خودم رو به استراحتگاه رسوندم. یه زوج جوون اونجا بودن.
چشم هاشون...
خدای من، از دیدنِ قیافهم وحشت کرده بودن.
ولی خیلی مهربون بودن.
واقعاً خدا خیرشون بده. خدا خیرشون بده.
اون آدم ها جونم رو نجات دادن.
میرم از پمپ بنزین یه فندک بگیرم. چیزی میخوای؟
- شاید هم، اوم، آدامس دارچینی؟ - اونقدرا هم بدمزه نیست.
خیلی بدمزهست. اوه، میشه برامون یه...
میز کنار پنجره بگیری. آره.
ده و هفتاد و پنج.
تازه... فقط این نیست. شنیدم که حتی میتونی حس کنی...
استخون ها و اندام هات جابجا میشن، تا راه برای بیرون اومدن بچه باز بشه.
میدونی، بعضی زن ها بچه های غول پیکر میارن. چیزی در این مورد شنیدی؟
مثلاً بچه های ۵ و نیم کیلویی، با سرهای گنده، که همه جا رو پاره میکنن.
ما بچه به این بزرگی نمیاریم.
از کجا میدونی؟
خب، فقط فکر میکنم که مثلاً، بچه آیندهمون...
آره؟
ریزه میزه باشه.
نمیتونی این رو تضمین کنی.
نمیخوام بدنم پاره بشه.
قول میدم کوچولو باشه، انقدری.
- کوچیک تر. - کوچیک تر؟ باشه.
کوچیک تر از این.
- کوچیک تر. - کوچیک تر؟
- نمیتونم... - باشه. همین خوبه.
وایسا.
خیلی شبیهه. یا خدا.
- واقعاً؟ - آره، باید نشونت بدم.
طلسم شده، همش بلا سرشون میاد.
- چرا هی سگ میگیره؟ - نمیدونم. طرف عاشق سگه.
چرا همشون گم میشن؟
من... چی میخوای بگم؟ سگ ها گم میشن دیگه.
- نه، سگ ها گم نمیشن. - چی؟
- گربه ها گم میشن. - اینطوری نیست که.
مطمئنی قبلاً اصلاً این لوگو رو ندیدی؟ آخه دقیقاً عین خودشه.
هوم.
خیلی عجیبه.
حتی فیگورش و همه چی رو درست در آوردی.
- آره. هوم. نمیدونم. - خیلی عجیبه.
حس ششمی چیزی داری.
تا حالا در مورد دوست دختر بابام بهت چیزی گفتم؟
- همونی که یه دختر به اسم کتی داشت؟ - نه، بگو.
این دختر چهار ساله، کتی، میتونست زندگی گذشتهش رو به یاد بیاره...
و همیشه در مورد "شوهر خدا بیامرزش" حرف میزد...
و اینکه چطور وقتی داشت سعی میکرد پسرشون رو از آب های خروشان نجات بده، غرق شد.
به نظر میاد کتی تخیل خیلی قوی ای داشته.
نه، به نظرم بچه ها میتونن به شکل توضیح ناپذیری توی یه بُعد سوم حضور داشته باشن...
یا حداقل زندگی های گذشتهشون و، نمیدونم، شاید حتی آینده رو به یاد بیارن.
و به نظرم این خیلی عجیبه. من... از این خوشم نمیاد.
یا اینکه... کتی تخیل خیلی قوی ای داشته.
تو کتی رو نمیشناختی. اون تسخیر شده بود.
من... بچه های تسخیر شده نمیخوام.
- آره، خب، ما که تسخیرشون نمیکنیم. - اونا تسخیر شده به دنیا میان.
- تو که تسخیر شده نیستی. - نمیتونی با اطمینان این رو بگی.
امیدوارم بچهمون شبیه تو بشه.
خیلی مهربونی.
حداقل مادرم مجبور نشد اون مرحله رو ببینه.
کدوم بخش رو؟
کل ماجرا رو. منظورم اینه، مگه بچه ها در واقع مثل یه ظرف نیستن...
که پیرها عشقشون رو توش سرازیر کنن؟
تا فقط حواسشون از تنهاییِ ناگزیرِ دوران پیری پرت بشه.
ناهار معرکه ای بود.
یه آدم آخه چه دلیلی ممکنه داشته باشه که مدام سگش رو گم کنه؟
اینطور نیست که عمدی باشه. منم میگم، آخه کی اهمیت میده؟
چی شده؟
طوری نیست. من که حتی نمیشناختمش.
- آره. - طوری نیست.
هفت ماه و نیمِ خیلی خوبی رو با هم داشتیم. واقعاً عالی بود.
من... واقعاً حتی به بیشتر از این نیازی نداشتم.
آره، آره. راستش این رو شنیده بودم.
این، اوم... این رازِ داشتنِ یه دوران بزرگسالیِ سالمه.
چی؟ یه... یه مادرِ فوت کرده، و یه پدرِ انزواطلب؟
- رازِش همینه؟ - آره، عالیه.
فکر کنم یه مقاله توی نیویورک تایمز دربارهش خوندم.
و اونجا گفته بود کسی که والدینِ سلطه جو داره...
مکملِ خیلی خوبیه برای کسی که مادرش فوت شده و پدرِ عجیبی داره.
مثلاً باید با هم ازدواج کنیم، یا یه همچین چیزی؟
اوه، من دارم به یه مراسمِ خیلی جمع و جور فکر میکنم...
توی کلبه ییلاقیِ پدر و مادرم وسطِ جنگل.
بدونِ مسخره بازی های عروسی، فقط طبیعتِ زیبا...
و برفی که پشتِ پنجره میباره.
لازم هم نیست با هواپیما بریم.
میتونیم با ماشین بریم و توی لوکس ترین رستوران هایی که پیدا میکنیم وایسیم.
خودشه. بزن بریم. باهات ازدواج میکنم.
خیلی خب، به سلامتی.
چیک!
- دوستت دارم. - منم همینطور.
- هی. - بله؟
خانوادهم عاشقت میشن.
ممنون. حله، بفرما؛ داریم ازدواج میکنیم.
- و، اوم... - بله؟
بچهمون بی نقص میشه.
انقدر به بچهمون فشار نیار.
بچهمون یه آدم معمولی میشه.
بعضی بچه ها پدر و مادر خودشون رو میکشن.
باشه، ولی این فسقلی چطوری میخواد ما رو بکشه وقتی فقط همینقدره؟
داره سگ ها رو میکشه، مگه نه؟
چی؟
میشه عوضش کنی؟ بس کن.
حاضری؟ سه.
دو. یک.
نه.
- نه. - هوم؟
نه.
- نه. - نه.
هوم!
هوم.
هوم. نه.
هوم.
هوم. هوم.
نه!
لعنتی. آخ!
آه!
عزیزم.
چی؟
- آماده نبودی. - ببخشید. تونلش طولانی بود.
اوه، ولی این بد شانسی میاره.
ببخشید.
توی راه برگشت انجامش میدیم.
لعنتی.
لعنتی.
خدایا، دستشویی دارم.
وای، خدای من! نیکی! نیکی، بیا اینجا! بیا اینجا!
- چی؟ - بیا اینجا!
- نگاه کن. - وای، خدای من.
فکر میکنی حالش خوب باشه؟
چی...؟ باشه، همینجا بمون.
- کجا میری؟ - میرم حموم رو چک کنم.
- ریچل. تو داری... - دنبال پدر و مادرش میگردم، و، اوم...
- همینجا بمون. الان برمیگردم. - ریچل!
اوم...
خب. سلام کوچولو. چی شده؟ نه.
نه، نه، نه، گریه نکن. بخند کوچولو.
کسی هست؟
کسی اینجا هست؟
وای، خدای من.
کسی هست؟
سلام؟
هی.
آه، گوشیم آنتن نمیده.
دستشویی مردونه رو چک کردم. کسی اونجا نیست.
No comments yet. Be the first to leave one.