Something Very Bad Is Going to Happen

Something Very Bad Is Going to Happen

Download Farsi Persian Subtitle

Season 1

Release info

Something Very Bad Is Going to Happen S01E01 1080p WEB-DL x264
A Commentary by Ehsan_Cn
🔷 ترجمه‌ از احسان ‌| SandsMovie.Ir 🟥

Tags

webdl
Published on: 2026-04-20
Downloads: 60
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 195 lines.

SANDS Movie

‫وای. خیره‌ کننده‌ست.

‫اوه.

‫ریچل.

‫ریچل!

‫- خوبی؟ ‫- وای، خدای من.

‫- میخوای عوض کنیم؟ میتونیم عوض کنیم. ‫- این چه کوفتی بود؟

‫- میدونم. ‫- اوه.

‫- میخوای من رانندگی کنم؟ ‫- ببخشید، نه، خوبم.

‫- آره. ‫- وای، خدای من، ببخشید.

‫فقط میشه باهام حرف بزنی ‫که دوباره خوابم نبره؟

‫آره، باشه. باشه. اوم...

‫اوه، شعبه اصلی کولدیز ‫توی شهر بعدی توی راهه.

‫- هوم؟ ‫- آره.

‫- کولدیز؟ من... ‫- چی، توی اورگن کولدیز نداشتید؟

‫خب، ولی اسم کولدیز رو که شنیدی، ‫مگه نه؟ همون مغازه کاسترد یخ‌ زده؟

‫- نه. ‫- داداش، شوخی میکنی؟

‫لری پول چی، ‫مؤسس کولدیز رو چطور؟

‫چطوری باید مؤسس بستنی‌ فروشی‌ ای رو ‫بشناسم که تا حالا اسمش رو نشنیدم؟

‫منظورم اینه که، ‫اون سه تا زن رو هم کشته...

‫در ضمن کاسترده... ‫بستنی نیست.

‫یا خدا، چطوری؟

‫- طرز تهیه‌ش با بستنی فرق داره. ‫- نه.

‫فکر کنم تخم‌ مرغ بیشتری میزنن. ‫فکر کنم بیشتر با خفه کردن بوده.

‫یه پادکست درباره لری پول هست...

‫که درباره زنی حرف میزنه که اون ‫اوایل دهه ۹۰ سعی کرده بود بکشتش...

‫و اون زنه انگار هشت ماهه باردار بوده...

‫و اون فقط از تمام اون کارهای لعنتی‌ ای میگه ‫که برای زنده موندن مجبور شده بکنه.

‫منظورم اینه که، چه... ‫چجور کارهای لعنتی‌ ای؟

‫داخل کامیونش بودم. ‫داشت من رو از یه بزرگراه خلوت می‌برد.

‫همون موقع بود که چشمم به یه لنگه‌ کفش ‫خیلی کوچیک جلوی پاهام افتاد.

‫یه کفش باربی. ‫پیش خودم گفتم حتماً دختر داره...

‫برای همین بهش گفتم ‫که یه دختر توی راه دارم.

‫باردار بودم. ‫مدام بهش یادآوری میکردم : «من حامله‌م.»

‫بعد تابلوی یه استراحتگاه رو دیدم.

‫پرسیدم میشه نگه داری؟

‫اون هم... اون فقط دستش رو ‫دراز کرد و گلوم رو برید.

‫داغیِ خونی که... ‫که داشت ازم میرفت رو حس میکردم.

‫و چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود ‫که وقتی خون زیادی از دست میدی...

‫ممکنه واقعاً احساس سرخوشی کنی.

‫اوم...

‫همون حسی بود که ‫روز عروسیم داشتم.

‫بیشتر از اینکه شبیه دمِ مرگ باشه، ‫تقریباً شبیه عشق بود.

‫و بعد لری من رو کنار جاده پرت کرد.

‫همش داشتم فکر میکردم...

‫«اگه چشم‌ هات رو ببندی... ‫همینجا میمیری.»

‫پس بلند شدم.

‫در حالی که گلوم رو با دست گرفته بودم، ‫کنار جاده راه افتادم.

‫و کم‌ کم اون حس سرخوشی کمتر شد، ‫و بیشتر حس ذوب شدن داشتم...

‫انگار داشتم محو میشدم...

‫ولی در عین حال، ‫انگار داشتم توی مسابقه‌ ماراتن می‌دویدم.

‫و داشتم برنده میشدم. ‫داشتم برنده میشدم.

‫خودم رو به استراحتگاه رسوندم. ‫یه زوج جوون اونجا بودن.

‫چشم هاشون...

‫خدای من، از دیدنِ قیافه‌م وحشت کرده بودن.

‫ولی خیلی مهربون بودن.

‫واقعاً خدا خیرشون بده. ‫خدا خیرشون بده.

‫اون آدم ها جونم رو نجات دادن.

‫میرم از پمپ‌ بنزین یه فندک بگیرم. ‫چیزی میخوای؟

‫- شاید هم، اوم، آدامس دارچینی؟ ‫- اونقدرا هم بدمزه نیست.

‫خیلی بدمزه‌ست. ‫اوه، میشه برامون یه...

‫میز کنار پنجره بگیری. آره.

‫ده و هفتاد و پنج.

‫تازه... فقط این نیست. ‫شنیدم که حتی میتونی حس کنی...

‫استخون‌ ها و اندام‌ هات جابجا میشن، ‫تا راه برای بیرون اومدن بچه باز بشه.

‫میدونی، بعضی زن‌ ها بچه‌ های غول‌ پیکر میارن. ‫چیزی در این مورد شنیدی؟

‫مثلاً بچه‌ های ۵ و نیم کیلویی، ‫با سرهای گنده، که همه جا رو پاره میکنن.

‫ما بچه به این بزرگی نمیاریم.

‫از کجا میدونی؟

‫خب، فقط فکر میکنم ‫که مثلاً، بچه آینده‌مون...

‫آره؟

‫ریزه میزه باشه.

‫نمیتونی این رو تضمین کنی.

‫نمیخوام بدنم پاره بشه.

‫قول میدم کوچولو باشه، انقدری.

‫- کوچیک‌ تر. ‫- کوچیک‌ تر؟ باشه.

‫کوچیک‌ تر از این.

‫- کوچیک‌ تر. ‫- کوچیک‌ تر؟

‫- نمیتونم... ‫- باشه. همین خوبه.

‫وایسا.

‫خیلی شبیهه. ‫یا خدا.

‫- واقعاً؟ ‫- آره، باید نشونت بدم.

‫طلسم شده، ‫همش بلا سرشون میاد.

‫- چرا هی سگ میگیره؟ ‫- نمیدونم. طرف عاشق سگه.

‫چرا همشون گم میشن؟

‫من... چی میخوای بگم؟ ‫سگ‌ ها گم میشن دیگه.

‫- نه، سگ‌ ها گم نمیشن. ‫- چی؟

‫- گربه‌ ها گم میشن. ‫- اینطوری نیست که.

‫مطمئنی قبلاً اصلاً این لوگو رو ندیدی؟ ‫آخه دقیقاً عین خودشه.

‫هوم.

‫خیلی عجیبه.

‫حتی فیگورش و همه‌ چی رو درست در آوردی.

‫- آره. هوم. نمیدونم. ‫- خیلی عجیبه.

‫حس ششمی چیزی داری.

‫تا حالا در مورد دوست‌ دختر بابام ‫بهت چیزی گفتم؟

‫- همونی که یه دختر به اسم کتی داشت؟ ‫- نه، بگو.

‫این دختر چهار ساله، کتی، ‫میتونست زندگی گذشته‌ش رو به یاد بیاره...

‫و همیشه در مورد ‫"شوهر خدا بیامرزش" حرف میزد...

‫و اینکه چطور وقتی داشت سعی میکرد ‫پسرشون رو از آب‌ های خروشان نجات بده، غرق شد.

‫به نظر میاد کتی تخیل خیلی قوی‌ ای داشته.

‫نه، به نظرم بچه‌ ها میتونن به شکل توضیح‌ ناپذیری ‫توی یه بُعد سوم حضور داشته باشن...

‫یا حداقل زندگی‌ های گذشته‌شون و، ‫نمیدونم، شاید حتی آینده رو به یاد بیارن.

‫و به نظرم این خیلی عجیبه. ‫من... از این خوشم نمیاد.

‫یا اینکه... ‫کتی تخیل خیلی قوی‌ ای داشته.

‫تو کتی رو نمیشناختی. ‫اون تسخیر شده بود.

‫من... بچه‌ های تسخیر شده نمیخوام.

‫- آره، خب، ما که تسخیرشون نمیکنیم. ‫- اونا تسخیر شده به دنیا میان.

‫- تو که تسخیر شده نیستی. ‫- نمیتونی با اطمینان این رو بگی.

‫امیدوارم بچه‌مون شبیه تو بشه.

‫خیلی مهربونی.

‫حداقل مادرم مجبور نشد ‫اون مرحله رو ببینه.

‫کدوم بخش رو؟

‫کل ماجرا رو. منظورم اینه، ‫مگه بچه‌ ها در واقع مثل یه ظرف نیستن...

‫که پیرها عشقشون رو توش سرازیر کنن؟

‫تا فقط حواسشون از تنهاییِ ‫ناگزیرِ دوران پیری پرت بشه.

‫ناهار معرکه‌ ای بود.

‫یه آدم آخه چه دلیلی ممکنه داشته باشه ‫که مدام سگش رو گم کنه؟

‫اینطور نیست که عمدی باشه. ‫منم میگم، آخه کی اهمیت میده؟

‫چی شده؟

‫طوری نیست. ‫من که حتی نمیشناختمش.

‫- آره. ‫- طوری نیست.

‫هفت ماه و نیمِ خیلی خوبی رو ‫با هم داشتیم. واقعاً عالی بود.

‫من... واقعاً حتی به بیشتر از این نیازی نداشتم.

‫آره، آره. ‫راستش این رو شنیده بودم.

‫این، اوم... این رازِ داشتنِ ‫یه دوران بزرگسالیِ سالمه.

‫چی؟ یه... یه مادرِ فوت‌ کرده، ‫و یه پدرِ انزواطلب؟

‫- رازِش همینه؟ ‫- آره، عالیه.

‫فکر کنم یه مقاله توی ‫نیویورک‌ تایمز درباره‌ش خوندم.

‫و اونجا گفته بود کسی که ‫والدینِ سلطه‌ جو داره...

‫مکملِ خیلی خوبیه برای کسی که ‫مادرش فوت شده و پدرِ عجیبی داره.

‫مثلاً باید با هم ازدواج کنیم، ‫یا یه همچین چیزی؟

‫اوه، من دارم به یه مراسمِ ‫خیلی جمع‌ و جور فکر میکنم...

‫توی کلبه‌ ییلاقیِ پدر و مادرم وسطِ جنگل.

‫بدونِ مسخره‌ بازی‌ های عروسی، ‫فقط طبیعتِ زیبا...

‫و برفی که پشتِ پنجره می‌باره.

‫لازم هم نیست با هواپیما بریم.

‫میتونیم با ماشین بریم و توی لوکس‌ ترین ‫رستوران‌ هایی که پیدا میکنیم وایسیم.

‫خودشه. بزن بریم. ‫باهات ازدواج میکنم.

‫خیلی خب، به سلامتی.

‫چیک!

‫- دوستت دارم. ‫- منم همینطور.

‫- هی. ‫- بله؟

‫خانواده‌م عاشقت میشن.

‫ممنون. حله، بفرما؛ ‫داریم ازدواج میکنیم.

‫- و، اوم... ‫- بله؟

‫بچه‌مون بی‌ نقص میشه.

‫انقدر به بچه‌مون فشار نیار.

‫بچه‌مون یه آدم معمولی میشه.

‫بعضی بچه‌ ها پدر و مادر خودشون رو میکشن.

‫باشه، ولی این فسقلی چطوری میخواد ‫ما رو بکشه وقتی فقط همینقدره؟

‫داره سگ‌ ها رو میکشه، مگه نه؟

‫چی؟

‫میشه عوضش کنی؟ بس کن.

‫حاضری؟ سه.

‫دو. یک.

‫نه.

‫- نه. ‫- هوم؟

‫نه.

‫- نه. ‫- نه.

‫هوم!

‫هوم.

‫هوم. نه.

‫هوم.

‫هوم. هوم.

‫نه!

‫لعنتی. آخ!

‫آه!

‫عزیزم.

‫چی؟

‫- آماده نبودی. ‫- ببخشید. تونلش طولانی بود.

‫اوه، ولی این بد شانسی میاره.

‫ببخشید.

‫توی راه برگشت انجامش میدیم.

‫لعنتی.

‫لعنتی.

‫خدایا، دستشویی دارم.

‫وای، خدای من! نیکی! ‫نیکی، بیا اینجا! بیا اینجا!

‫- چی؟ ‫- بیا اینجا!

‫- نگاه کن. ‫- وای، خدای من.

‫فکر میکنی حالش خوب باشه؟

‫چی...؟ باشه، همینجا بمون.

‫- کجا میری؟ ‫- میرم حموم رو چک کنم.

‫- ریچل. تو داری... ‫- دنبال پدر و مادرش میگردم، و، اوم...

‫- همینجا بمون. الان برمیگردم. ‫- ریچل!

‫اوم...

‫خب. سلام کوچولو. ‫چی شده؟ نه.

‫نه، نه، نه، گریه نکن. ‫بخند کوچولو.

‫کسی هست؟

‫کسی اینجا هست؟

‫وای، خدای من.

‫کسی هست؟

‫سلام؟

‫هی.

‫آه، گوشیم آنتن نمیده.

‫دستشویی مردونه رو چک کردم. ‫کسی اونجا نیست.

Something Very Bad Is Going to Happen subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left