The first 200 lines.
«پسر خانوادۀ وینزلو»
اقتباسی از نمایشنامه ترنس راتیگان
کاگردان آنتونی اسکوییث
- خب، شب بخیر، ویلر. - شب بخیر، وینزلو. فردا میبینمت.
اتفاقاً نه، نمیبینی. امروز آخرین باری بود که سوار قطار ۶:۱۳ شدم.
ای بابا! سالهاست با همین قطار رفتوآمد میکنی.
دقیقش رو بخوای چهلودو سال. دارم بازنشسته میشم.
بازنشسته؟ اصلاً بهت نمیاد خونهنشین بشی.
خب، راستش هم همچین آدمی نیستم. یه ذره آرتروز دارم.
آرتروز؟ دوست من، پس سراغ آدم درستی اومدی.
آرتروز امون برادرزنم رو بریده بود، واقعاً کلافه شده بود.
آخرش یه متخصص پیدا کرد، اسمش یادم رفته، بعداً بهت میگم.
دکتره معاینهاش کرد و گفت، خداحافظ! برو به سلامت!
آرتور!
رسیدی عزیزم.
- مامان من کموبیش آمادهام. - باشه رانی جان.
هر کاری میکنی به پدر نگو.
- چی رو نباید به من بگی؟ - خودت نمیتونی حدس بزنی؟
- لباسْ تو تنش چطوره؟ - کاملاً برازندهشه.
- کاترین کجاست؟ - فکر کنم تو باغه.
آره، اونجاست، داره پاکتهاشو مرتب میکنه.
- بهش بگم اومدی؟ - نه، نمیخواد.
چون از این به بعد، واسه اهل خونه تو هر زمان که بخوان من حی و حاضرم.
وای آرتور، عزیزم ببخشید. پاک یادم رفته بود امروز آخرین روز کارت توی بانکه.
- چطور بود؟ - خب، یه ساعت جیبی بهم هدیه دادن.
«تقدیم به آرتور وینزلو، از طرف دوستان و همکارانش در بانک لویدز. نهم سپتامبر ۱۹۱۲.»
چه قشنگ.
نمیدونم خودت در این باره چه احساسی داری آرتور،
اما خوشحالم که بالاخره تموم شده.
خوشحالم که بالاخره میتونی یه نفس راحت بکشی.
فکر میکردم خیلی واضح به دیکی گفته بودم
که نمیخوام اون دستگاه کوفتیاش رو توی اتاق نشیمن به صدا در بیاره!
وای، سلام پدر، من…
داشتم تمرین میکردم،
- «بانیهاگ» تمرین میکردم. - این دیگه چه صیغهای؟
رقص بانیهاگ. خب، یه جور ترکیب از «ترکیتِرات» و «کانگورو هاپ»ـه.
- امروز تکالیفت رو انجام دادی؟ – خب…
نه، دقیقاً نه. ولی…
فکر میکنم وقتش رسیده که بدونی
من سالی دویست پوند خرج آکسفورد رفتنت نمیکنم
که این چیچی رقص رو یاد بگیری.
- «بانی هاپ». - اسمش هاگه پدر.
اسم دقیق این دلقکبازیها مهم نیست.
مایۀ شرمساریه که یه پسر نوزدهساله…
از برادر دوازدهسالهش درس انضباط و پشتکار بگیره.
آها، فهمیدم. پس دوباره میخواید این بحث رو پیش بکشید، نه؟
رانی وارد نیروی دریایی شد، جایی که من ناکام موندم.
خب، بههرحال فکر نمیکنم اولین کسی باشم که خونوادهاش درکش نمیکنن.
اگه داری میری اتاقت، پیشنهاد میکنم اون ماسماسک رو هم با خودت ببری.
خیلی معذرت میخوام، شرمنده بی اجازه وارد شدیم.
- نه، اختیار دارید. - اسم من ودرستونه.
من و پدرم همین دیروز اسبابکشی کردیم اینجا.
بله، میدونم. خیلی بوفۀ خونهتون رو پسندیدیم.
اوه… بله، چیز قابل داری نیست.
حتماً دوست و آشناهای زیادی دارید، نه؟
شوربختانه همهشون دوستهام نیستن. ای کاش بودن.
«حق رأی برای زنان».
شما طرفدار حق رای زنانید؟
بله، ولی نمیخواد وحشت کنید، از اون تندروها نیستم.
قول میدم خودمو به نردههاتون زنجیر نکنم!
پدرش یه سرهنگ بازنشستهست. خودشم توی توپخونۀ سلطنتیه، با درجۀ سروانی.
- خداحافظ. - خدانگهدار.
مامان، حالا میتونم بیام تو؟
بله، رانی جان.
آرتور، یادت باشه، قراره غافلگیر بشی.
پدر؟
اونطوری نه، رانی. اینطوری.
آفرین.
اولین چیزی که توی آزبورن بهتون یاد میدن همینه.
بچرخ.
ارباب رانی چه افسر دریایی فسقلی خوشبر و رویی شده، مگه نه؟
حالا یه افسر دریاییه، وایولت. دیگه ارباب رانی نیست.
دانشآموز افسری رونالد وینزلو، از نیروی دریایی سلطنتی.
چشم، یادم نمیره. پستش میکنم.
زودِ زود میبینمتون.
خدا به همراهت، عزیزم.
خب، خداحافظ رانی.
فرصت بزرگی نصیبت شده. میدونم سرافکندهمون نمیکنی.
چشم، پدر.
خداحافظ! خداحافظ!
«مامان و بابای عزیز، حالم خوبه و روزگار به کامم،
ولی اگه میشه یهکم مربای بیشتر بفرستید.
دیروز گل زدم.
تو درس شیمی بدک نیستم.
ممنون بابت کیک. لطفاً بازم مربا بفرستید.
پدر عزیز، هفتۀ دیگه کارنامۀ میانترمم میرسه دستتون.
دعا میکنم روسفید از آب دربیام، دلم برای همهتون خیلی تنگ شده
دارم روزهای قبل از پایان ترم رو میشمرم.
هورا! فقط ۳۲ روز دیگه مونده.
شونزده جور گره دریایی یاد گرفتهام.
سیمپسون پیر میگه نقشه کشیدنم افتضاحه. پیرمرد خرفت!
مامان عزیز، لطفاً بازم مربا بفرست.
به کیت بگید آخرین شیشۀ مربامو با یه خوکچۀ هندی تاخت زدم.
اسمشو گذاشتم کیت.
فقط ۹ روز، ۱۷ ساعت و ۲۳ دقیقه تا آخر ترم مونده.
دوستدار و پسر شما رانی»
یادت که نرفته جان ساعت دوازدهونیم قراره بیاد خونه؟
ارباب رانی!
سلام وایولت.
چرا نمیای تو؟
انتظار نداشتیم تا قبل از سهشنبه برگردی.
بله، میدونم.
پس چرا بهمون نگفتی داری میای، خنگ خدا؟
مادرت باید میاومد ایستگاه به استقبالت.
کجان وایولت؟
معلومه، کلیسا.
آره. امروز یکشنبهست، نه؟
چهت شده تو؟ توی آزبورن باهات چیکار کردن؟
منظورت چیه؟
انگار اونجا مخت تاب برداشته.
خب؟ نمیخوای یه بوس به من بدی؟
یا دیگه واسه این کارها خیلی بزرگ شدی؟
ببخشید، وایولت.
آفرین.
چمدونت کجاست؟
اونا بعداً میفرستنش.
آه. خب، باید اینا رو خشک کنم.
همه از دیدنت ذوقزده میشن.
عزیزم، جان توی کتابخانه به دیدنت میاد، باشه؟
- باشه. - هر لحظه ممکنه برسه.
اميدوارم آماده شده باشی، پدر.
قرار نیست که ناراحتم کنی و مانع این وصلت بشی؟
اصلاً نگران نباش، عزیزم.
خیلی مشتاقیم که بالاخره از دستت خلاص شیم و بری خونۀ بختت.
نمیدونم چرا از این «بالاخره»ش خوشم نیومد.
حتماً خود جانه. زود باش، بریم توی گلخونه.
بیا، کیفت رو یادت رفت.
تو رو به خدا بگید اینجا چه خبره؟
تو رو با جان تنها میذاریم.
وقتی کارت تموم شد، سرفهای چیزی کن.
منظورت از چیزی چیه؟
آها، فهمیدم. با عصات سه بار به زمین بکوب. اونوقت میایم تو.
فکر نمیکنی این کار یهکم زیادی…
تابلو و ساختگی باشه؟
ما همین بیرون منتظریم.
سروان ودرستون.
حالت چطوره، جان؟
ببخش که از جام بلند نشدم،
آخه این چند وقته آرتروز امونم رو بریده.
- از شنیدنش متأسفم، قربان. - بفرما، بشین.
خب حالا، تا جایی که من فهمیدم…
لطف میکنی اون زنگ رو بزنی؟
ممنونم. سیگار میکشی؟
بله قربان، میکشم. متشکرم.
البته در حد اعتدال.
خیلیخب، همونطور که عرض میکردم، شما…
قصد دارید با دختر من ازدواج کنید.
بله قربان. البته قربان.
چرا «البته»؟ خیلیها هستن که هیچ قصد ندارن با دختر من ازدواج کنن!
بههرحال، از این بحث الکی بگذریم.
گمونم از لحاظ جنبۀ عاطفی ماجرا، تکلیف روشنه.
حالا برسیم به جنبۀ منطقی و واقعی قضیه.
دخترم، فرزند یه آدم پولدار نیست. اگه خدایینکرده خلافش رو تصور کرده باشید.
چنین تصوری نداشتم، قربان.
بهجز یه مستمری مختصر، چیز دیگهای نداریم.
به جز پولی که در طول دوران کاریام تو بانک تونستم پسانداز کنم.
قصد دارم یک ششمِ کل داراییام رو به اسمش بکنم.
خیلی سخاوتمندانهست، قربان.
خب، نه اونقدر که دلم میخواست.
حالا برسیم به درآمد خودتون.
میتونید با این حقوق از پس مخارج بربیاید؟
- نه، قربان. من افسر ارتشم. - درسته.
اما حقوقی که از ارتش میگیرم با مستمری پدرم تکمیل میشه.
قربان، زنگ زدید؟
بله، وایولت.
سلام من رو به آقای دیکی برسون،
و بهش بگو اگه همین حالا اون صدای انکرالاصوات رو قطع نکنه…
خودش و اون دستگاه لعنتیاش رو پرت میکنم توی خیابون!
چشم، قربان.
اون کلمه که گفتید چی بود، قربان؟ انکرالـ چیچی…
مهم نیست، ولش کن. هرچی دوست داری بگو. فقط ساکتش کن.
خب، تمام تلاشم رو میکنم، قربان.
- ببخشید، خانم. - کجا میری وایولت؟
باید جلوی سر و صدای انکرالـ چیچی آقای دیکی رو بگیرم.
خب، اینطور که پیداست همهچیز قابل قبوله.
کاملاً رضایتبخش.
گمون نمیکنم دیگه دلیلی باشه تبریک گفتنم رو عقب بندازم.
خیلی ممنونم، قربان.
چه هوا بد شد، نه قربان؟
افتضاحه.
میخواید یه سیگار دیگه بکشید؟
متشکرم قربان، هنوز این یکی تموم نشده.
درسته.
بهبه! سروکلۀ همسر و دختر هم پیدا شد، اون هم چه جایی!
بفرمایید گریس، بفرمایید کاترین. جان اومده.
جان! چه عالی!
خب؟
- خب چی؟ - گفتوگوی کوچولوتون به کجا رسید؟
فکر میکردم قرار نبود خبر داشته باشی گفتوگوی خصوصیای در کاره.
وای، واقعاً که آدم رو کلافه میکنی.
همهچی روبراهه، جان؟
خیلی خوشحالم، واقعاً از این اتفاق خوشحالم.
- ممنونم، خانم وینزلو. - میتونم ببوسمت؟
گذشته از اینها، الان عملاً مادر تو محسوب میشم.
به همین قیاس، منم عملاً پدرت حساب میشم، اما اگر میشه منو از این امر معاف کن.
حتماً، قربان.
گریس، فکر کنم این مناسبت ایجاب میکنه که موقع ناهار یه جشن کوچیک و مختصر بگیریم.
کلیدهای سرداب کجان؟
خودم برات میارمشون، عزیزم.
- هفتخوان رو از سر گذروندی؟ - تا سر حد مرگ ترسیده بودم.
No comments yet. Be the first to leave one.