The first 172 lines.
مواظب باشین!
«آلما» «فصل یکم، قسمت هفتم»
کمک کنین!
کمک کنین!
مترجم: «نـــامـــدار»
صدام رو میشنوین؟
کسی صدام رو نمیشنوه؟
آلما!
دوا.
جریان چیه؟
نمیدونم.
کسی صدام رو نمیشنوه؟ کمک کنین!
کسی صدام رو نمیشنوه؟
تام، من پیشتم.
تو کی هستی؟
قراره بمیرم؟
نه، قرار نیست بمیری.
تام. نه، خواهش میکنم.
تام، نه، طاقت بیار.
خواهش میکنم تام. تام، خواهش میکنم.
نه. نه تام، خواهش میکنم، نه.
تام.
من همینجام.
لارا!
دوا، بیا.
آلما چی؟
هنوز نوبتش نشده.
دوا، خواهش میکنم باهام بیا.
اگه الان نیای، نمیتونم کمکت کنم. دوا.
همین الانش هم رسیدن.
دنبال چی میگردی؟
روک.
آخ!
آخ!
نه!
دوا، نه!
دوا!
اسمت چیه؟ میتونی بگی امروز چندشنبه است؟
نه، نباید بخوابی. چشمت رو نبند.
چشمت رو نبند.
از این به بعد بهتر میشه.
دوا جونم!
پیلار! رومان! اینجاست!
ما پیشتیم عزیز دلم! در امانی.
خواهش میکنم، نباید اینجا باشین. باید برین اتاق انتظار.
- دیگه همهچی تموم شد. - خواهش میکنم، باید منتظر بمونین.
مامان!
وای!
وای!
لارا؟
میای کمکم کنی؟
تریسکلیون عامل تعادله.
اونجایی که بهمون گفته بودی چی؟
زندگی...
حرفت ذهنم رو درگیر کرده بود.
استادم خیلی وقت بهم داده بودش.
زندگی بعدیت چه شکلی میشه؟
دیگه خبری نیست. همین آخریشه.
عزیز دلم،
خیلی متأسفم که چنین اتفاقی برات افتاده،
ولی اینجا به کارت نمیاد.
اگه کتابه رو درست خونده باشی،
میفهمی پیشنهادشون بهای هنگفتی داره.
آرورا، من الان هیچی واسه از دست دادن ندارم.
دری رو که از توان بستنش اطمینان نداری، باز نکن.
راههای احتمالیم رو تو آینه ششتایی دیده بودم.
باقی زندگیهای احتمالیم رو دیدم.
شاید تو طی همین زندگی کوتاهت، بیش از چند زندگی متوالی من...
خوشحالی رو تجربه کرده باشی.
ولی نمیخوام دیگه خودم نباشم.
نمیخوام زندگی کس دیگهای رو بدزدم.
آخه کار درستی نیست.
اینجا خیلی کم فرصت داشتم.
طول عمر آدم که بیانگر فرصتهاش نیست. لحظاتی که با دیگران میگذرونه بیانگرشه.
وقتش که برسه، کی میاد دنبالم؟
هیچ مرحومی رو نمیشناسم.
هیچکس تنها نمیمیره عزیز دلم.
از اولش یکی مراقبت بوده.
همون شبحم رو میگی؟
همهچی به هم مرتبطه. همهاش با عقل جور در میاد.
کافیه به وقتش توجه کنی...
تا در نهایت همهچی معلوم بشه.
من رو میبینی؟
همینجام. منتظرت بودم.
دیر کردی.
چند وقته که داشتم روحت رو احضار میکردم.
دوا جسمت رو دزدیده، ولی نمیفهمه داره چیکار میکنه.
حتی نمیدونه کیه.
نمیخواد وحشت کنی.
کمکت میکنم حلش کنی، ولی زیاد فرصت نداریم.
از به بعد، تو چشمانداز خاطراتت و دنیای عزیزانت...
پرسه میزنی.
زندهها نمیتونن ببیننت یا صدات رو بشنون،
ولی میتونی به افکارشون شکل بدی.
باید وقتی کنارشونی، زرنگ باشی تا به اهدافت برسی.
مقاومت کن.
اگه باهاشون تعامل برقرار کنی، شرایطت وخیمتر میشه...
و در نهایت انرژیت از بین میره و ناپدید میشی.
خیلی مهمه که انرژیت رو هدر ندی.
بین دنیاهای متفاوتی سفر میکنی...
که قوانینشون با دنیایی که خودت میشناسی، فرق میکنه.
همهچی عین خواب میمونه. سعی نکن درکش کنی.
از طریق دریچههایی عین همونی که باهاش اومدی اینجا، به مکانها...
خاطرات مهمی میری که میتونی از طریقشون جسمت رو پس بگیری.
- ولی چطوری؟ - همونطوری که دوا از خودت دزدیدش.
وقتی روحش از جسم خارج میشه، میری توش.
دریچهها اطلاعات مورد نیازت راجع به گذشته،
حال و آینده رو واسه دستیابی به هدفت در اختیارت میذارن.
ولی من که اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم.
من راهنماییت میکنم. تنها نمیمونی.
برو! به مهمترین خاطراتت سفر کن.
اگه بهم نیاز داشتی، کنارت هستم.
خونه خودمه.
این دریچهها مکانهای محبوب و عزیزانت رو نشونت میدن.
با هر کدومشون میتونی مسائل مهمی رو راجع به...
گذشته، حال و آیندهات بفهمی.
باید هوشمندانه انتخاب کنی.
انتخاب کن.
وقتشه بفهمی واقعا کی هستی.
این لحظه رو به خاطر دارم.
- اون توئه. - کی رو میگی؟
- شبحه اون توئه. - بذار فیلمم رو تماشا کنم.
خودت که فیلمه رو از بری.
تو من رو میبینی؟
صرفا نور نمایانگر حضورت رو میبینه.
صدام رو میشنوی؟
صدات رو نمیشنوه، ولی حرفهات رو تو افکارش حس میکنه.
- مامان، تو نمیبینیش؟ - شبحه چه شکلیه؟
این شکلیه.
از این کارها نکن، میترسم.
خیلی بزدلی.
اسمت رو بگو.
بهتره نگم.
واسه چی؟ اسمت رو بگو دیگه.
نه!
نباید با خاطراتت تعامل برقرار کنی.
اگه سعی کنی تعامل برقرار کنی، درجا ناپدید میشی.
باید دریچه جدیدی پیدا کنی.
با عشق، از طرف بابا نوئل تام سری خودت.
- جزیره دواست. - جعبه اسراره.
هستی؟
ولی این که خاطره خودم نیست.
اگه زندهها خیلی به فکرت باشن، میتونن احضارت میکنن.
ولی لارا دیگه اینجا نیست.
اینجا زمان وجود نداره. برو پیشش، بهت نیاز داره.
میدونستم میای.
دلم برات تنگ شده بود.
حس میکنم میشناسمت.
گاهی اوقات گمون میکنم در واقع خود منی...
که داری دم مرگم...
کل خاطرات خوشم رو مرور میکنی.
میدونم نگرانی، ولی بدون همهچی مرتبه.
خودت ته دلت از حقیقت خبر داری. بخشی از وجودمون جاویدانه.
بهم قول بده به وقتش هوام رو داری.
بهم قول بده.
لارا، اون دیگه کدوم خری بود؟
باید با انرژیت کاری کنی که دوا بفهمه...
تو جسمیه که مال خودش نیست.
باید بفهمه کیه.
کی هستی؟
تویی لارا؟
اینجا کجاست؟ چی شد؟
خشمت باعث شد به سطح پایینتری برسی.
مواظب باش. اینجا محل زندگی ارواحی به شدت دردمنده.
یادت باشه، اگه خشمگینانه عمل کنی، هیچ عمل خوبی ازت سر نمیزنه.
روک.
چنین اتفاقی عادیه؟
اخراجت کرد؟
من آیندهام رو دیدم. در نهایت خودت...
کمکم میکنی برگردم.
در آینده؟
آیندههای احتمالی متعددی وجود دارن.
No comments yet. Be the first to leave one.