The first 200 lines.
و ۱۳ مستعمرهنشین اولیه اوضاعشون خیلی ناآرومه.
پاتریک هنری توی ویرجینیا یه سخنرانی پراحساس میکنه:
توی ویرجینیا.
«مالیات بدون نمایندگی، هرگز!»
و به عنوان یه اقدام اعتراضی علیه سلطنت بریتانیا،
یه گروه از مستعمرهنشینها که خودشون رو شبیه بومیان آمریکا کرده بودن...
-(سروصدای نامفهوم) -۳۴۲ صندوق چای رو ریختن توی بندر بوستون.
و از اون موقع به بعد، اسمش رو «مهمانی چای بوستون» گذاشتن.
باید بگم که این پیوریتنها حسابی دارن رو اعصابم راه میرن.
آره.
چند روز پیش داشتم دست زنم رو میگرفتم که
یه یارویی داد زد: «هی، هیچکس دلش نمیخواد این صحنه رو ببینه.»
یه جورایی راست میگفت. -آره، میدونی چیه؟ فکر کنم راست میگفت.
مربوط به قضیهی «میفلاور» هستن، نه؟ -اینجا چه خبره؟
آره، حالشو ببر! آره! -
دارن علیه قانون مالیات چای اعتراض میکنن.
چایها رو میریزن تو آب، انگار یه مهمونی چای راه انداختن.
یه مهمونی چای؟ ها! جدی میگی؟
-اوهم. آره. -اوه، خیلی باحال به نظر میاد.
-بزن بریم! -اون مایکل فینیه؟
-خودشه. -چه مهمونیایه!
عجیبه. همین چند روز پیش باهاش بودم.
اصلاً حرفی از... مهمونی چای نزد.
اون شب خونه زکریا همه داشتن در موردش حرف میزدن.
تو خونه زکریا بودی؟
-آ... آره. -چرا من دعوت نشدم؟
من از مهمونی زکریا خبر نداشتم. یعنی یه مهمونی چای رو از دست دادم؟
من... نمیدونم باید چی بهت بگم.
- تو از این موضوع خبر داشتی؟ - یه جورایی، آره.
یه جورایی؟ (پوزخند میزند) یه لطفی کن، این رو نگه دار. هی!
- بزنید بریم، بچهها! - (صدای غرغر معترض)
فینی! هی، فینی!
- (آه میکشد) - لری دیوید: اینجا چه خبره؟
سلام، لری!
- اینجا خبری نیست. - لری: هیچی؟
مایکل فینی: بشکهساز محبوب بوستون چطوره؟
- لری: داری چیکار میکنی؟ - قبل از اینکه چیزی بگی، لری،
یه اعتراضِ یهویی، اصولی و نمادینه.
-مهمونیِ چای گرفتید؟ -مهمونی نیست، لری.
باید بهت بگم فینی، از نظر من که کاملاً شبیه مهمونیه.
ببین، مالیاتِ چای خیلی زیاده.
تصمیم گرفتیم یه پیامی به بریتانیاییها بدیم.
این کار هم خیلی یهویی جور شد، لری.
خب، دیشب تو کافه زکریا راجع بهش حرف میزدید.
فینی: نمیدونم چطوری اون رو شنیدی،
ولی آره، جرقهاش از کافه زکریا توی ذهنمون زده شد.
من دو روز پیش دیدمت.
تو اصلاً چیزی در مورد مهمونی
یا مهمونی زکریا یا هر چیز دیگهای بهم نگفته بودی.
مگه قراره هر جا میرم بهت گزارش بدم؟
من همین امروز صبح کفاش بودم.
میخوای با من بیای کفاشی؟ -یه جای کار میلنگه.
یه پنهونکاریهایی این وسط در جریانه.
فینی، بزن بریم. بالاخره مهمونی داریم یا نه؟
خب، اسمش مهمونی نیست. -میبینم که ساموئل کوپر اینجاست.
اوه، سلام لری... شنیده بودم از شهر رفتی، واسه همین...
اون جوزف وارن نیست؟ -اوه، سلام لری.
دیروز بهت یه بشکه فروختم. هیچی نگفتی.
خب... حرفش پیش نیومد.
اونا رو دعوت میکنی و منو نه؟
به بعدی حتماً دعوتت میکنم، قول میدم.
خودت بهتر از من میدونی که بعدی در کار نیست، پس تمومش کن.
نمیدونستم تو هم پایهای.
چرا اینو میگی؟ -بیاحترامی نباشه لری.
تو با یه کت قرمز میگردی
که دقیقاً همرنگ کت سربازای انگلیسیه.
خواهش میکنم. اون هدیهی زنم بود.
کت قشنگیه. جنسش مخمله.
تا حالا به جنسش دست زدی؟
وقتی داریم با «ردکتها»
میجنگیم، تیپ جالبی نیست. -من ردکت نیستم.
فقط یه کت قرمزه.
یعنی دیگه قرار نیست هیچوقت رنگ قرمز بپوشیم؟
قضیه اینه؟ رنگ قرمز تموم شده؟ دیگه اجازه نداریم قرمز بپوشیم؟
فکر کنم همرنگ شدن
با دشمنهامون شاید... -پس یعنی رنگ قرمز رو کلاً حذف کردیم؟
شاید یه کت قرمز با یه برش خاص،
الان اصلاً وقتِ این کارا نیست. -فینی، صادقانه بگم،
من میتونستم یه عضوِ عالی برای این گروه باشم.
من حتی نمیدونستم تو چای دوست داری.
من چای دوست ندارم، من قهوهخورم.
این خودش دلیلِ کافیایه که منو تو این مهمونی راه بدین.
یه مشت چایخور دور هم جمع کردین که دارن چای حروم میکنن.
اصلاً هم جدی نیستن. اگه من بودم با جون و دل چایها رو دور میریختم،
چون اینقدر ازش بدم میاد.
دفعهی بعد که مهمونی «دور ریختنِ چای» داشتیم،
میدونم که تو قهرمانِ دور ریختنِ چایی.
تازه شما هم لباس مبدل پوشیدید. این ناامیدکنندهترین بخش ماجراست.
میدونی اینو؟
- لباس مبدل؟ - آره، چون وای خدای من،
دلیلِ خیلی محکمتری بود که منو دعوت کنین.
چرا دلیلِ محکمتری؟
چون عاشقِ لباس پوشیدنم،
و اینکه قیافهمو عوض کنم.
میتونی عینِ یه عوضی رفتار کنی و هیچکس هم نفهمه تویی.
آره، من با تو مهمونی اومدم.
دیدم که چطور عینِ یه عوضی رفتار میکنی.
- با لباس مبدل؟ - آره.
- لری: آره. - آره دیگه.
اصلاً نمیفهمم چرا منو دعوت نکردن.
تازه نگو که تقصیر اون ژاکت قرمزه بوده.
لری، من تو رو به اون مهمونی چای دعوت نکردم،
چون تو تو هر کوفتی میری، گند میزنی به حال و هواش.
داری جدی میگی؟
همیشه میبینم یه گوشه گیر دادی به یکی
- که داری یه مشت چرت و پرت تحویلش میدی. - لری: گیر دادم؟
- من خودم شور و حال مهمونیام. - همین چند روز پیش خونه سام آدامز،
دیدم همینطور داشتی درباره کفش حرف میزدی و تموم نمیکردی.
ما فقط یه مدل کفش داریم. یه کفش که به پای همه میخوره.
داشتی میگفتی: «به نظرم باید
کفش چپ و راست داشته باشیم.»
-داری چی میگی؟ -من چی میگم؟
-تا حالا به پا نگاه کردی؟ -یه چیز دیگه هم هست که تو مهمونیها،
همش داری درباره زنهای هندی حرف میزنی و تموم نمیکنی.
اوه، یعنی من جذب زنهای ایروکوئی شدم؟
آره، شدم. که چی؟ مگه جرمه؟
تا حالا شده با یه زن ایروکوئی رابطه داشته باشم؟
آره، داشتم. میدونی چیه؟
به نظرم تجربه واقعاً فوقالعادهای بود.
-تبریک میگم، لری. -لری: میدونی؟ راستی،
اگه تا حالا با یه زن ایروکویی معاشقه کردی...
من با زنهای ایروکویی معاشقه کردم، لری.
-تو با یه زن ایروکویی معاشقه کردی؟ -موضوع این نیست.
-آره، معلومه. -چرت و پرته.
-آره، من دوستدختر دارم. یه دوستدختر ایروکویی دارم. -لری: جدی؟
-آره، کجا؟ -تو کانادا.
-تو نمیشناسیش. -چه چرت و پرتی!
تو که توی کانادا زنِ ایروکویی نداری.
آره، خب، من مثل تو وقتم رو
توی ایستگاههای تجاری تلف نمیکنم که زل بزنم بهشون. تو همش وایمیستی و فسفس میکنی.
کار و بارت رو بکن. بشکههات رو بفروش و زودتر از اینجا گورت رو گم کن.
- واسه همینه که میخوای بیای توی این کشتی؟ - نه.
فریبِ اون کلاههای پَر رو نخور...
- نه، میدونم. -...توی این کشتی هیچ زنی نیست.
- من نگفتم که هست. - و واسه همینه که
به اون مهمونیِ لعنتی دعوت نشدی، لری.
خیلی خب، بیخیال. بذار بیام بالا، از راهروی کشتی بیام تو.
نه، نه. تو نمیتونی روی پل کشتی باشی، لری.
پل کشتی مخصوص اعضای گروهه. - چرا من نمیتونم جزو گروه باشم؟
هی، لری، اگه تو جزو گروه نیستی،
اصلاً نباید روی پل باشی.
پارسال یه بشکه مجانی بهت دادم، عوضیِ کثافت!
بچهها، مهمونی چای تموم شد.
چی؟ - (ناله کردن)
آره، لری گندش رو درآورد.
اما هنوز کلی چای مونده که بریزیم تو آب.
لری همه چی رو خراب کرد. - لری: بیخیال بابا.
-کلاً حالمون رو گرفتی. -دمت گرم، لری.
-من که کاری نکردم. -خیلی ممنون، لری.
نگاه کنین چه احمقهایی هستین، با اون لباسهای سرخپوستی و اون پرهای مسخرهتون.
شبیه عقبموندهها شدین.
انگار من واقعاً باور میکنم که شما سرخپوستین.
واقعاً ناامیدم کردین.
بعداً توی مسافرخونه میبینمتون، باشه؟
خداحافظ تامپسون. گم شو اسلاتر.
-بشکه سوراخ بود. -اینا همش چرنده.
آره ارواح عمت، تو یکی که کاملاً سرخپوستی گیلیام.
خیلی ممنون، لری.
من فردا کفاشیام.
میخوای دعوتت کنم کفاشی؟
لازمه از قبل بهت خبر بدم؟
چه احمقهایی!
میرم بالا، و یه چند تایی پرت میکنم.
خودتو خسته نکن، لری.
لری: باشه، همین الان میرم پرت کنم.
آره، تو که یه پا قهرمانِ لعنتیِ این کاری.
اونوقت میبینی پرت کردنِ واقعی چطوریه.
اصلاً هم دلم نمیخواست عضو گروه احمقانت باشم.
میدونی چیه؟ میخوام گروه خودمو تشکیل بدم!
ما هم قرار نیست لباس سرخپوستی بپوشیم.
اونموقع حسابی حسودیتون میشه. ولی میدونی چیه؟
قراره اینجوری به نظر بیاد.
هو-هو! منو ببین! اوه!
-نه. نه، چایِ من نیست. -افسر بریتانیایی: داری چیکار میکنی؟
درست میگی، چای تو نیست. این چایِ اعلیحضرت هست.
-نه، نه، نه! این چایِ فینیئه. -ها!
«اون همین بالا یه مهمونی چای داشت.» «قربان، من این مرد رو نمیشناسم.»
«فقط میدونم که داشت با داد و فریاد»
«از فعالیتهای خلاف میگفت و اینکه چقدر از چای متنفره.»
«نه، نه! اشتباه گرفتی. داره دروغ میگه!»
«این مهمونیِ مایکل فینیه! حتی من رو هم دعوت نکرد.»
«اون کسیه که باید دستگیرش کنی. «بریم.»
«فینی! تو... میدونی چیه؟ من یه کت قرمز دارم.»
«یه کت قرمز درست مثل مال تو!»
بردههایی بودن که میخواستن فرار کنن و آزاد بشن.
خیلیاشون از «راهآهن زیرزمینی» استفاده میکردن.
این راهآهن یه شبکه از آدمها، مسیرها و مکانهایی بود
که سرپناه و کمک
به بردههای فراری از جنوب میرسوندن.
سفر به سمت شمال برای رسیدن به آزادی، خطرناک، طاقتفرسا
و اغلب مرگبار بود.
اما چیزی که هیچکس بهش فکر نمیکنه
سختیهاییه که میزبانها متحمل میشدن.
همینطوریاش هم خیلی سخته
حتی کنار خانواده خودت هم سخته
چه برسه به یه غریبه.
-(آه میکشد) -لارنس: بیا تو، خواهش میکنم.
آره، کسی تعقیبم نکرد.
-به خونه من خوش اومدی. -سلام.
امیدوارم اینجا احساس امنیت و آرامش کنی.
No comments yet. Be the first to leave one.