The first 180 lines.
Live, live on, with all your might
Follow the light to the future
Betrayed and left behind in this lonely world
Fearing a tomorrow I've lost sight of
I search for the place I belong
My heart screams out, "I want to be needed"
I want to puzzle out these entwined identities, but can I trust them?
Live, live on, with all your might
Follow the light to the future
Even if you lose everything
Stay connected to hope
I don't know why I'm here
But that's all right with me right now
I have to overcome and press on
So I can smile with you again
خب، چه خبر، پسر؟
بیخیال، بهم بگو. میتونی به برادر بزرگت راحت اینو بگی
تو خودت نریز. بریز بیرون، خب؟
سِنَم
چی؟ سِن؟
بهش که فکر میکنم، شوتینا گفت تولدش تقریباً نزدیکه
چندسالته؟ 16؟ 17؟
حتماً افراد زیادی هم سن توی ارتش نیستن
پس، از این ناراحتی؟
میخوای یه جشن تولد بزرگ بگیریم؟
میخوام باهام مثل برادر بزرگ رفتار نکنی
ما تقریباً هم سن نیستیم؟
نه جداً این اولین چیزیه که باید بگی!؟
از دست این. فکرشو میکردم اینجا بیام دردسر داره ...
چی!؟
میخوام به سفر برم
لطفاً دنبالم نیاین
من نتونستم درست نیروهای ارتشمو آموزش بدم و با زندگیم جبرانش میکنم
این چه خزعبلیه دیگه؟
م-منظورم این دیگه چیه!؟
مرنس و ادوارد ...
"دنبالم نیاین"؟
"با زندگیم جبران میکنم؟" مزخرف تحویلم نده!
چرا همتون این همه مشکل عجیب دارین!؟
اونا کجان؟
ادوارد تو زمین آموزشه ولی مرنس رو نمیدونم کجاس!
من میرم دنبال مرنس
ممنون. منم میرم دنبال ادوارد
شوتینا، لیلی
بله سرورم!
اکیدونا چان!؟
سرورم!
به سختی میتونین راه برین! لطفاً بجاش بذارین ما بریم!
نه، الان هوشیار میشم!
!بریم
وقتی همه ی این کارا رو راس و ریس کردم فاش میکنم که کی هستم
خوبه، هنوز رد ضعیف جادو وجود داره ...
فکر کنم مرنس و ادوارد خوب اینو اداره کردن
ولی بنظر میاد اونا از درونشون با چیزی درگیر شدن ...
اما، داره جلوتر میره!
اونا فقط چیزها سیاه و سفید میبینن؟
اون نزدیکه!
هی!
هی! وایسا!
منم!
جریان اون نامه چی بود؟
میخوای سفر بری؟
میتونستی چیز بهتری پیدا کنی
دروغ نگفتم. فقط میخواستم یه سفر کوچیک برم
ژنرالهای بزرگ نمیتونن یهویی ناپدید بشن و سفر کوچیک برن!
اگه الان یکیتونو از دست بدیم باید ارتشو از اول بازسازی کنیم
پس چته؟ میخوای بری یا چیز دیگه ای آزارت میده؟
اهمیت نمیدم، فقط بگو چیه!
اگه مرنس سعی کنه فرار کنه ممکنه نتونم بگیرمش
و اگه جدی ازم مخفی بشه احتمالاً نمیتونم پیداش کنم
قبل از اینکه بفهمم چرا میخواد بره نمیتونم بذارم از چنگم در بره
اگه واقعاً تصمیم گرفتی بری پس جلوتو نمیگیرم
داری گوش میدی!؟
مشکلی نیس که بخوای بری
تمایل به رفتن نشونه ی خوبیه که باید بری
اگه دلیل خوبی داری، من به قصر برمیگردم و بهشون میگم نتونستم پیدات کنم
اما ...
اما چی؟
ببین، وقتی میخوای یه کاری رو ترک کنی میخوای مطمئن بشی که قرار نیس پشیمون بشی
بعد، میخوای یه کار دیگه داشته باشی، جایگذینتو آموزش بدی،
و شاید با مشت بکوبی تو صورت رئیس بی مغزت،
ولی شماره 1 اینه که مطمئن بشی از اینکار پشیمون نمیشی
افراد دیگه ممکنه نخوان تو بری ولی اگه میخوای بری، این چیز مهمیه
ولی حتی اگه کوچیکترین شکی بهش داری پس وایسا و یه نفس عمیق بکش
خب مرنس، تو فکرت چی میگذره؟
واقعاً میخوای ارتش رو ترک کنی؟
اوم
فقط خودمون دوتاییم پس بهم بگو
نمیخندم. قسم میخورم
اوم
اوم که جواب نشد
این انگار یکم طول میکشه ...
مصاحبه ها
ها؟
توی سه روز، باید تنهایی مصاحبه انجام بدم
برای اینکار، باید پُر انرژی و با اُبُهَت باشم که بتونم حرف بزنم
میخوام با مأمورا و جاسوسا مصاحبه کنم
همه ی این افراد باید توی صحبت کردن خوب باشن
و تو هم که سخنگوی خوبی نیستی
ولی قبلاً رئیس انجمن نبودی؟
تمام صحبتها رو به دیگران واگزار میکردم
توی ارتش شیطان هم همینطوره
فهمیدم. فهمیدم. و من تمام اون افراد رو به جهان شیاطین فرستادم
فکر میکردم اگه با سفر از روستاهای زیادی بازدید کنم میتونم چیزی یاد بگیرم
ولی الان که تو اینجایی، بهش نیازی ندارم
دیگه سفر نمیرم
ها؟
لئو، طرز ارتباط گرفتنو یادم بده
سه روز آینده تو منو سخنران ماهر میکنی
جان؟
مهارتای ارتباطی ...
یکی از مهمترین مهارتاس که باید موقع کار با یه تیم داشته باشی
و از خودت مطمئن نبودی که یه سخنران خوب باشی، پس اومدی اینجا ...
صبرکن، هنوز از کسی کمک نخواستی؟
الان دارم میپرسم
منظورم یه نفر دیگس!
نمیدونم چی و چطور بگم
و همه خیلی مشغول کارشونن نمیخوام مزاحمشون بشم
پس بجاش اون نامه ی مرموز رو گذاشتی!؟
مغزت عیب کرده نه!؟
حالا هرچی
باشه. گفتی سه روز؟
این مکالمات ما بود
الان، مرنس نباید به سفر غافلگیرکننده ای بره
که اینطور. کارت خوب بود
ممنون
بهت بدهکاریم، لرد اونیکس
کارت خوب بود لِ ـــ
حالا فهمیدم. نمیدونستم مرنس اینقدر مشکل داشته ...
میخواین جزئیاتشو بگم، سرورم؟
اوه، ببخش. این واقعیت که مرنس مشکل داره خیلی نگران کنندس
و با وجود این، اون هنوز تمام تلاششو برای کمک به بازسازی ارتش میکنه ...
درسته
مرنس خیلی عجیبه!
به احتمال زیاد هنوز اینو نمیدونی ولی ژنرالای من مشاورامم هستن
به افکارشون گوش میدم و افکار مرنس درمورد انسانها اغلب ذهنمو درگیر میکنه
اینو نمیدونستم
من باختم. منو بکش
اگه نکشی، یه روز، انسانها رو نابود میکنم
قبل از اومدن به ارتش شیاطین فهمیدم اون یکم نا متعادله
اوضاع با ژنرال ادوارد چطور پیش رفت؟
آه، بله. ما با عجله به زمین تمرین رفتیم ...
اون احمق واقعاً سعی داشت جون خودشو بگیره ...
باید میدونست شمشیرای عادی نمیتونن فلس اژدهاییشو سوراخ کنن!
اگه بجاش سَم امتحان میکرد کی میدونست چه اتفاقی میوفته ...
فداکاری مصممش برای آرمانهای جنگجویی جونشو نجات داد
پس این دلیلیه که توی نامش نوشته بود در آموزش به ارتشش شکست خورده؟
اون گفت اون یه "ژنرال بی ارزش" ـه ولی ما هنوز کل داستانو نشنیدیم
الان جولیتا کاملاً مراقبشه
دختر دوست داشتنیش تنها نقطه ضعفشه وقتی اونجا باشه، نگران نیستم
وقتی آروم بشه، امیدوارم درمورد دلایلش حرف بزنه ...
فهمیدم. وقتی وضعیت مرنس حل شد میام بهتون کمک میکنم
ممنون، اونیکس
ببخشید که منتظر موندین!
قارچ سرخ شده ی دورفها برای میز 8!
ممنون!
ممنون
ممنون که منتظر موندین، رفقا!
ممنون
بازم ممنون! بهبود کیفیت غذا هم کار تو بود، آره؟
حالا سرمون از همیشه شلوغتره!
بعداً دستور العملای بیشتری یاد میدم
سرآشپز چندتا ترفند هنوز تو آستینش داره!
برای امتحان کردنش نمیتونم صبرکنم!
و حالا مرنه چان رو برامون آوردی و اون خیلی خوشکله!
گرچه اینقدر ساکته که میگم گربه زبونشو خورده!
دیدی؟ خیلی خوشکلی
یه چیزی اشتباهه
بیا. یه سالاد گابلین برای میز 10!
ممنون! مرنه چان دستتو میبوسه
باشه
سالاد گابلین براتون آوردم بفرمایین!
بفرمایین
لئو
چیه؟
ازت خواستم منو یه سخنران ماهر کنی، درسته؟
خب شدی
این اشتباهه
تو مهارتای بهتر افراد رو میخوای؟ پس چه چیز این اشتباهه؟
چرا اومدیم سالن غذاخوری؟ و چرا همچین لباسی پوشیدم؟
No comments yet. Be the first to leave one.