The first 200 lines.
در دهه ۱۶۲۰ میلادی، وِی ژونگشیان، خواجهسالار و رئیس آدمکشهای امپراتوری...
به مدت هشت سال در دربار امپراتور قدرت مطلق داشت.
در آن زمان، هفت نفر از هر ده مقام دربار...
پیرو وِی بودند و به "دار و دسته خواجه" مشهور بودند.
هنگامی که امپراتور چونگژِن به قدرت رسید،
وِی را از تمام مسئولیتها برکنار کرد و به منطقه دورافتاده فِنگیانگ تبعید نمود.
اگرچه وِی سقوط کرده بود، اما دار و دستهاش همچنان پابرجا بود.
چونگژِن دستور دستگیری تمام اعضای این دار و دسته را صادر کرد.
چه سرماییه، استاد ما.
یه کاسه نودل گرم حسابی میچسبید،
نه؟
نودل...
تو این وقت شب،
جز نگهبانهای شب، فقط دو مدل آدم بیرونن...
فقط دو مدل آدم غیر از نگهبانها بیرونن...
یکی مائیم،
که از بدشانسی فرستادنمون گشت.
برای گشتزنی فرستادنمون.
و اون یکی هم...
چی دیدی؟
بیا بیرون از اونجا.
یه مأمور مخفی سلطنتی!
چی شده؟
بیا از اینجا بریم. بیا!
"مأموران مخفی سلطنتی در حال دستگیری خو شینچون، عضو دار و دسته خواجهها هستند."
ساعت پنج صبح... یادت باشه پنج صبح.
شینچون رو با خودت ببر به شیزیمن،
و این نامه رو بده به آقای کائو.
با گاری آب از شهر خارج میشی.
یادم میمونه.
این چه بساطیه؟ چرا درست لباس تنت نیست؟
خواهر زن، چی شده؟
آقای چِن!
من از بخش ژنفو شمالی هستم. اسمم شِن لیانئه.
لطفاً نترسید.
لطفاً نترسید.
آقای شِن، حتی مأمورای امپراتوری هم...
برای یورش به خونه من...
باید توضیح بدن.
خودت خوب میدونی...
چرا اینجام!
آقای چِن، اون فقط یه دست داره.
میخوای همونم بمونه براش؟
میدونی چی میخوام.
پس منو دستگیر کن.
من روشهای شما رو میشناسم! از پس شکنجهها برمیام.
به دخترم کاری نداشته باشید... اون فقط ۱۴ سالشه!
دست از سر دخترم بردارید، اون فقط ۱۴ سالشه!
دست از سر دخترم بردارید، اون فقط ۱۴ سالشه!
اگر سرنوشت دخترت این بشه که تو آکادمی رقاصه بشه، این بخاطر اینه که...
تو به یکی از اعضای اون باند پناه دادی.
خو شینچون کجاست؟ بگو...
و من میرم.
دیگه برنمیگردم!
قربان
برو!
آقای چِن، اگه باهام همکاری کنی...
به هیچکدوم از افراد خانوادهات آسیب نمیرسه!
آقای خو...
لطفاً با ما بیاین.
فرار کنید قربان. ما از پسش برمیایم.
لویی جیانشینگ، میدونم چرا داری این کارو میکنی...
به خاطر اینه که من تورو به درجه بایهو ارتقا ندادم.
لویی جیانشینگ، ولم کن!
اگه این کارو کنی، قول میدم تورو ارتقا بدم.
لیان!
حتی وِی ژونگشیان هم افتاده، و این فرمانده سابق هنوز اینقدر قلدری میکنه.
و این فرمانده سابق هنوز اینقدر قلدری میکنه.
جیانشینگ... ریشههای این دار و دسته خیلی عمیقه!
اون بالادستیهای بیشرف...
فقط سه تا از ما رو یادشون میاد... وقتی یه مأموریت سخت مثل این پیش میاد.
راست میگی، ولی فکر کنم تقدیر ما همینه...
که با اینجور کارا سروکله بزنیم.
که با اینجور کارا سروکله بزنیم.
هی، لیان...
ببین...
فهمیدم.
ییچوان...
نمیتونی تا ابد اینجوری ادامه بدی.
آقا، دیگه دیره. چرا فردا تشریف نمیارین؟
ای هرزه. چطور به خودت اجازه میدی به من بیاحترامی کنی!
حتی اگه مجبور باشم دو برابر بدم...
امروز ژو میائوتونگ رو میخوام!
امروز ژو میائوتونگ رو میخوام!
بیا تو تخت.
باید زود برم سر کار.
تو آدم جالبی هستی.
از بین همه مشتریهامون...
تو تنها کسی هستی که پول میده...
ولی نمیاد تو تخت.
خوشحالم که اینجا نشستم.
از بین این همه جا... امشب من مال تو رو انتخاب کردم.
اون دختر ژو رو تمیز و آماده کن و بفرستش پیش من.
هر وقت پول کافی جمع کردم، آزادیتو میخرم!
آخه آقای افسر...
با حقوق شما؟
شوخی میکنید!
بگذریم، اینجا روسپیخانه آکادمیه.
بدون مجوز رسمی...
هیچکس اجازه خروج نداره!
جناب چن، یه لطفی ازتون میخوام.
ازتون میخوام که...
کمکم کنید یه روسپی رو از آکادمی آزاد کنم.
صبح شده، باید برم.
دفعه بعد، لازم نیست لباسات رو عوض کنی.
فکر کردم شاید از لباس فرم خوشت نیاد.
همه اینجا میدونن...
که تو جناب شن هستی، از جلادهای امپراتوری.
چی شده؟
میترسی دوستای افسرت منو ببینن؟
نگران نباش، اونا خیلی دورن.
کی،
فقط اینو بگیر...
و برو!
این بهتر از هیچیه.
این آخرین باره، دیگه نمیخوام ببینمت.
فکر میکنی این لباس فرم ازت یه آدم محترم میسازه؟
دزد همیشه دزده.
این رازت...
مفتخوری منو تا ابد تضمین میکنه.
فکر میکنی دارم بلوف میزنم؟
سه روز بهت مهلت میدم... صد تِل نقره جور کنی.
صد تِل...
من سالی ۲۰ تِل درمیارم.
من ۱۰۰ تا از کجا بیارم؟
برو خودتو بفروش.
خیلی از مقامات بالا... به پسرهای خوشگل تمایل دارن.
با این قیافهی تو،
۱۰۰ تِل... آب خوردنه.
باز میخوای منو بکشی؟
نمیفهمم چی تو اینقدر خاصه...
که استاد تو رو به من ترجیح داد.
سه روز...
جناب. - لویی جیانشینگ، چقدر سحرخیزی.
دیشب بعد از کار اینجا موندم.
و جناب خویی...
خویی شیانچون تحت بازداشته؟
بله!
این واقعاً به لطف برنامهریزی دقیق شماست، جناب.
تمام افتخارش مال شماست... همونطور که تو گزارشم نوشتم.
بسیار خب.
الان برای کار کردن خیلی زوده.
برو استراحت کن.
چیز دیگهای هست؟ - خب...
راستش ما قبلاً راجع بهش صحبت کردیم.
در مورد ارتقای منه.
میدونستم بیدلیل اینجا نیستی!
هنوز از کسی خبری نشده.
جناب... من که نقرهها رو برای رشوه بهتون دادم.
حتی دیشبم اعتبارشو به شما دادم!
لویی جیانشینگ، عجب رویی داری!
پس اگه اینطوره، من هیچ کدوم از اعتبار تو رو نمیخوام...
و میتونی دیگه دست از سر من برداری درباره این ارتقا.
جناب!
معذرت میخوام، جناب. قصد بیاحترامی نداشتم. لطفاً منو ببخشید.
آخه مادرم هی میپرسه...
کِی پست پدرم رو میگیرم.
بسه دیگه!
نقرههایی که بهم دادی...
فقط تا جناب کیانهو میره.
باید به همه رشوه بدی.
یا... نقره بیشتری بیار،
یا...
صبوری یاد بگیر.
جناب ژائو، - جناب ژائو...
کدومشون لویی جیانشینگه؟
میدونید کِی وِی ژونگشیان شهر رو ترک کرده؟
سرورم، پریروز.
اگه الان حرکت کنید،
کِی بهش میرسید؟
اگه اسبها تند باشن، تا نصف شب به شهرستان فوچنگ میرسیم.
خوبه. شما سه نفر، برید انجامش بدید!
سرورم؟
اعلیحضرت میخواد وِی ژونگشیان کشته بشه.
سرورم،
چرا ما سه نفر؟
ببین چقدر ژولیده پولیدهاید.
محاله شما جزو دار و دسته باشید.
جناب، شهرستان فوچنگ همین جلوتره.
همین که وارد شدیم، چهار تا دروازه رو نگهبانی بدید.
کسی نتونه وارد یا خارج بشه.
گروهگروه بشید. همه مسافرخونهها رو، چه بزرگ چه کوچک، بگردید.
گمشید بیرون!
چطور جرئت میکنی ما رو بیرون کنی!
وِی ژونگشیان حتماً توی اون مسافرخونهست.
علامت رو ندید.
محاله ما سه نفر...
تنهایی از پسش بربیایم!
اینکه ما سه نفر این مأموریت رو گرفتیم...
کلی آدم حسودیشون شده.
ژانگ یینگ هم خوشحال نیست.
شاید بین افرادمون جاسوس گذاشته.
اگه میخواد این مأموریت رو به خطر بندازه!
حتی زندگی خودمون هم در خطره!
میخوای مطمئن بشی...
که تمام اعتبار این کار مال ما بشه؟
خوب بهش فکر کن، جدی میگم!
لیان... از این زندگی خسته نشدی؟
نه نقره داریم و نه رابطهای.
فقط یه فرصت میخوایم، یه فرصت...
No comments yet. Be the first to leave one.