The first 200 lines.
میدونی، خیلی نگران بودم
وقتی بنی رفت، ولی تا الان که خوبه وضعمون.
هیچ مشکلی بدون اون نداریم.
تازه امروز داریم رکورد سرعتم میزنیم.
میدونی، باید بگم،
زیک رئیس واگن واقعا حشریم میکنه.
نظرت چیه اینو بزاریم رو اتومات
و به کلاب دو مایل بر ساعت ملحق شیم؟
پرو، چطور میتونی همچین چیزی رو پیشنهاد بدی
زنم پشت همین واگنه.
ولی سر توقف بعدی
حتما.
اون چی بود؟
عالیه، یه گاومون پنچر شد.
زودباش کلیر، وقت استراحت تمومه.
اوه عجب سورپرایزی! یه روز بدون بنی موندیم
و با کشیش وسط جاده گیر کردیم.
فقط... یه دقیقه بهم مهلت بده، باشه؟ میتونم از پسش بر بیام.
کلیر! داری چیکار میکنی با من؟
باعث میشی جلو بقیه عین احمقا به نظر بیام! پاشو!
زودباش کلیر! این کارو با من نکن! التماست میکنم!
فقط یک دقیقهی دیگه، و بعد آمادهایم بریم.
ببین، ببخشید که قبلتر از دستت عصبانی شدم.
فقط، چی دلت میخواد؟ هرچی بخوای بهت میدم!
علف میخوای؟ کلی علف بهت میدم!
مواد میخوای؟ لطف جنسی از گاوای دیگه میخوای؟
باعث شدی خیلی عوضی به نظر بیام کلیر!
زودباش، بلند شو!
آره احتمالا به بنی نیاز داریم.
آره حتما
من زندگیمو با یه مشت کشاور احمق بگذرونم؟
من بنی نوجوونم محض رضای خدا!
به کشیش یا تریگ یا هرکس دیگهای نیاز ندارم!
نه تا زمانی که تو رو دارم... الکل!
اوه نه عزیزم
این کارو با من نکن!
این دیگه ته بدبختیه!
اوه فهمیدم
این یکی ته بدبختیه.
مترجم: Negar FD
من کجام؟
اوه...
پس اینجا جاییه که میمیرم.
کشته شده توسط یه مشت
هیولای تشنه به خون اهل جهنم.
میدونی که انگلیسی صحبت میکنیم
عه جدی؟
اوه خب در اون صورت...
هیولای تشنه به خون اهل... بهشت؟
تو بدون اجازه وارد قلمرو پا سیاه شدی.
من رئیس خرس خوابیده هستم.
و این جنگجوی فرماندهم، شیلاست.
شیلا؟
انتظارشو نداشتم، اسم عمهم شیلاست.
تو کی هستی؟ و تو سرزمین ما چیکار میکنی؟
هی برو عقب منگل!
تو نمیدونی داری با کی در میوفتی!
من بنی نوجوونم.
کی؟
اوه تعجبی نداره
شما خیلی تنهایین اینجا.
خب، بین آدمای متمدن، من یه جورایی بدنامم
به عنوان یه مجرم خطرناک جوون جذاب.
تو؟ تو جوون و خطرناکی؟
ببین خودتو! واضحا یه نوع سالمند
برای مردمت محسوب میشی.
"هی! من بنی نوجوونم! بنگ بنگ!
اوه اوه کمرم!
اوه کمرم!"
اوکی بسه بچهها! کلمات وزن دارن!
فکر کنم از زندگیت بگذرم اگر به سرگرم کردنمون
با اینجور جکای انسانی ادامه بدی.
خدا ممنون.
شیلا بهت رسیدگی میکنه.
چی؟ چرا من؟
تو پیداش کردی، تو مسئولشی.
شروع کن به آسیاب کردن.
باید نگهت دارم، پس بهتره که حداقل مفید باشی.
امیدوارم درحال فکر کردن به فرار باشی...
خیلی خوشحال میشم یکی از این تیرا رو
فرو کنم پشت جمجمهت.
چه فایده داره؟
اگر بنی نوجوون نیستم، پس کیم؟
فقط یه بی نام و نشون احمق... همین.
خدایا، عجب انرژی منفیای داری امروز...
به هر حال اصلا دارم چی آسیاب میکنم؟
جمجمهی دشمنات؟
ذرته، برای درست کردن نون ذرت.
شماها نون درست میکنین؟
نمیدونستم سرخپوستا غذای انسانی میخورن.
اوکی، میخوام بپرسم.
دقیقا فکر میکنی مردم بومی چه آدمایین؟
همون چیزای معمول... که شما تخم شیطانین...
با حیوونا و روحا حرف میزنین...
و با درختا دوستین؟
اولا، ما انسانیم.
عه جدی میگی؟
درواقع بیشتر از 100 تا قبیلهی مختلفیم،
هرکدوم گذشته و سنت خاص خودشون رو دارن.
داری پشمامو میریزونی.
شرط میبندم اینکه میگن پوست سر ملتو میکنین
هم یه دروغ کثیفه...
نگران اون یکی نباش.
سلام همگی
اسم من ژنرال پودینه
از دفتر امور سرخپوستان ایالات متحدهی
یک پیشنهاد بزرگ و هیجانانگیز دارم
برای شما مردم... یک زمین جدید!
یه جای دنج
تقریبا یک چهارم زمین خودتونه
اکثر زمینش نمکیه، ولی منظره خوبی از یه
مرداب داره،
و بهترین بخشش اینه که تقریبا فقط
هزار مایل با اینجا فاصله داره.
خب؟ انجامش میدین یا انجامش میدین؟؟
-یا انجامش میدین؟ -ژنرال
همین الانشم بارها مجبورمون کردن جا به جا شیم
هربار زمینش بدتر از زمین قبلیه
درسته ولی
قول میدم که اینبار...
ببخشید...
نمیتونم بدون خندیدن بگمش...
اینبار این اتفاق نمیوفته.
اینبار فرق میکنه.
به نظرم خیلی قرار داغونیه...
قبول میکنیم.
-چی؟ -خیلیخب
تبریک به خاطر خونهی جدیدتون
مطمئنم خوشتون میاد. اوکی.
رئیس! چرا اون معامله رو قبول کردی؟
اگر رد میکردم، با یه لشکر برمیگشت...
-هیچ راه دیگهای نداریم. -ولی اگر داشتین چی؟
چرا نمیزارین من با پودین صحبت کنم؟
شرط میبندم میتونم قانعش کنم بزاره شماها اینجا بمونین
مگه نمیبینی؟
سرنوشت به یه دلیلی منو آورده اینجا
من هویتم رو گم کردم و شما دارین یه جدیدش رو بهم میدین
میتونم زمین و مردمتون رو نجات بدم
در برابر دنیای بیرون.
مثل یه ناجی سفید؟ " فرد سفیدپوستی که به افراد غیر سفیدپوست با خودخواهی و برای جلب توجه کمک می کند"
هی از این اسم خوشم اومد! همین الان اومد تو ذهنت؟
اوکی باشه
-رئیس... -چی برای از دست دادن داریم؟
میتونیم یه امتحان بکنیم.
هی اشکالی نداره من یکی از اون حرکتا بزنم؟
هی!
نه من فقط...
قبلا سعی کردیم با مردایی مثل پودین مذاره کنیم
هیچوقت پایان خوبی نداره.
خب، این به خاطر اینه که هیچوقت
بنی، ناجی سفید رو تو تیمتون نداشتین.
متوجهی کاری که داری انجام میدی...
کاملا نژادپرستانهست. نه؟
فکر میکنم گیج شدی، دارم کمکتون میکنم.
پس من دقیقا برعکس نژادپرستم.
میدونی چیه؟ چرا همه ساکت نمیمونیم
-تا به دژ برسیم؟ -هرجور راحتی.
به چه منظور اومدین؟
حال شما چطوره؟
درخواست مذاکره با ژنرال پودین داریم.
نمیدونم از چی صحبت میکنه
میتونین برین
ولی سرخپوسته همینجا میمونه.
اشکالی نداره، دارمش...
ناجی سفید!
بازم تویی
خودت تنهایی از دست اون وحشیا فرار کردی، نه؟
راستش، من از طرف اونا اومدم
تا از زمینشون دفاع کنم.
حالا چرا باید بخوای همچین کار احمقانهای بکنی؟
چون تصور اشتباهی ازشون داشتیم!
اونا هم مردمن، مثل من و تو!
میخندن، آواز میخونن و میرقصن.
اوه باورت نمیشه چه خوب میرقصن...
راستش این آخری رو فقط حدس میزنم...
همین چند ساعت پیش باهاشون آشنا شدم.
ببین از ملاقات باهات خوشحالم ولی متاسفانه
زمینشون زیادی برامون با ارزشه که پسش بدیم.
خب، یعنی بحثمون چیه اینجا؟
نفت، طلا؟
از اون بهتر!
دوست من، ما داریم راجع به
آیندهی آمریکا صحبت میکنیم...
بنگر! به پاساژ خرید!
چیه؟
تصور کن چندین مغازهی برند همهش زیر یه سقف...
پوشاک، دکوراسیون خونه،
یه مغازهی کامل فقط برای ظروف...
و کی میتونه مقاومت کنه؟
شیرینی پرتزل طعم دار... یه دونه میخوای؟
اون خامه با پیازه؟
هرچیزیه که دلت میخواد باشه!
اوه نه ببخشید
ولی زمین متعلق به پا سیاهه.
قرار نیست جابهجا شن، و این قطعیه.
خب، متاسفم که این حسو داری.
در این صورت،
مجبوریم کل روستا رو ریشه کن کنیم.
-صبر کن، چی؟ -نگهبانا!
این غیر ممکنه!
No comments yet. Be the first to leave one.